تبليغاتX
*

Çááøåõãøó ßõäú áöæóáöíøößó ÇáúÍõÌøóÉö Èúäö ÇáúÍóÓóäö ÕóáóæÇÊõßó Úóáóíúåö æóÚóáì ÂÈÇÆöåö Ýí åÐöåö ÇáÓøÇÚóÉö æóÝí ßõáøö ÓÇÚóÉò æóáöíøÇð æóÍÇÝöÙÇð æóÞÇÆöÏÇ þæóäÇÕöÑÇð æóÏóáíáÇð æóÚóíúäÇð ÍóÊøì ÊõÓúßöäóåõ ÃóÑúÖóß óØóæúÚÇð æóÊõãóÊøöÚóåõ ÝíåÇ ØóæíáÇð

** دست نوشته های یک دختر - مولاي من درياب مرا كه دخيل چشمان توام ...
دست نوشته های یک دختر

ایام فاطمیه تسلیت باد

 

 بر خوان غم چو عالمیان را  صلا زدند

 اول صلا به  سلسلهء انبیا زدند 

آن در که جبرئیل امین بود خادمش 

اهل ستم به پهلویخیرالنساء(س) زدند...  

همه منتظرند، چشم به افق دوخته اند ، اشك در چشمان شان حلقه زده ، زمين و آسمان از اين همه ظلم و ستيزه به ستوه آمده است .

مهدي جان ! چقدر دل براي لحظه ي آمدنت بي صبرانه مي تپد ، بغض پنهانم پشت حصار حنجره زنداني است ، كاش مي آمدي و بغضم را مي شكستي . امروز دستانم را به سوي آسمان بي كران دراز مي كنم ، دستهايم تا آسمان قد مي كشند و از چشمانم درياي اشك جاري مي شود . چشمانم را مي بندم و به پرنده ي خيالم اجازه مي دهم تا اوج آسمان روياهايم پر بزند . تا چشم كار مي كند بيابان است و خار و ريگ هاي داغ كه پاهاي برهنه ام را مي سوزاند ، از فرط درماندگي فرياد مي زنم ، مگر تو نبودي كه  گفتي در انتهاي همين جاده تو را خواهم يافت ، پس چرا هر چه مي روم بيشتر درمانده مي شوم؟ چرا اين جاده پاياني ندارد؟

مي خواهم از عمق وجود فرياد بزنم و بگويم :

" اي سبزترين غزل من ، اگر بيايي خاك پايت را سرمه ي چشمانم مي كنم ، پس طلوع كن "

نوشته شده در 86/03/11ساعت 14:41 توسط مريم پاييزي|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت