تو 24 بهمن 1366 یه شب که همه جا سپید پوش بود دختری بدنیا اومد که عاشق پاکی و سپیدی شد ! یه روز به پاکی یه نفر دل بست و همه وجودش و تقدیمش کرد و همون شد که تو همه ی قصه ها میشه !!! روزها به عزای عشقش نشست و اشک ریخت تا به پوچی رابطشون پی برد ... حالا هم تنهای تنها با یه قلب شکسته روزگار می گذرونه و شکست گذشته باعث شده عشق واقعی رو هم باور نکنه ! شاید زمان میخواد که دوباره به تقدس عشق ایمان بیاره و مثل همیشه بگه " من جز به عشق به هیچ چیز دیگه ای اعتقاد ندارم " ! مثل همه ی آدما زندگی می کنم و منتظر روزی هستم که با تمام وجود قلبم و هدیه کنم به کسی که واقعا لیاقتش رو داشته باشه و واسه همین قلب شکسته ارزش قائل باشه ...
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟