تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* دست نوشته های یک دختر
×× آبشار احساس ××
 

دلم واسش تنگ میشه! واسه در و دیوارش. واسه حیاط کوچیکش واسه . واسه مسئولای بداخلاق و بی مسئولیتش .  واسه خدمه ی زحمتکش و مهربونش . واسه لحظه هایی که با هم گذروندیم . واسه لبخندایی که به هم زدیم . واسه قهرا و آشتیمون خنده و گریه هامون ...

واسه همه چیزش دلم تنگ میشه...

۴ ترم چه زود گذشت! چه زود ۲ سال از روزی که با بغض و نگرانی وارد دانشگاه شدم گذشت! ۲ سال از عمرم گذشت و روزای تلخ و شیرین زیادی رو واسم یادگار گذاشت . درسته از این دانشگاه و آدماش شدیدا بدم میاد ولی باید اعتراف کنم که دلم واسش تنگ می شه و جای خالی اون روزا رو همیشه حس خواهم کرد . شاید  به خاطر محیط کوچیک دانشگاه بود که بچه ها رو اینقدر بهم نزدیک کرده بود . بچه های صمیمی و با معرفتی که از همین حالا دلتنگشونم .

زمان زیادی از با هم بودنمون باقی نمونده ... فقط اندازه ی چند تا امتحان فرصت داریم که باز با هم باشیم ... و بعد هر کی میره پی سرنوشت خودش! یه سری از بچه ها هم که ۵ ترمه تموم می کنن مطمئنا حس الان منو ترم آینده تجربه می کنن . دلخوشیم به اینکه همه با هم کارشناسیمونم تو همین دانشگاه باشیم ولی از آینده کی خبر داره؟!

جمعه شب با ۱۰-۱۱ تا از بچه های دانشگاه رفتیم شهربازی! با هم جیغ زدیم خندیدیم ترسیدیم و خاطره ساختیم ... از این به بعد هر بار که برم پارک یاد جمعه شب میفتم! یاد پسرای شجاعی!!! که هیچ وسیله ای سوار نشدن و فقط یکیشون آبشار و امتحان کرد و اونم وسطش موند! یاد رنجر که من سوار نشدم ولی بچه ها تا تونستن جیغ زدن ! یاد مامورا و ترسی که ازشون داشتیم ! یاد ...

دلم واسشون تنگ میشه ...

 

+ تاريخ 87/03/12ساعت 14:3 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

* وبگذر *موس * *