تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* دست نوشته های یک دختر
×× آبشار احساس ××
 

 

سه شنبه بعدازظهر قزوين جهنم بود! چند سالي ميشه ايران و به گند كشيدن و زندگيمون و جهنم كردن ولي سه شنبه بعدازظهر يه جهنم واقعي رو تو قزوين به تصوير كشيدن...

حدوداي ساعت 5-6 بعدازظهرتوي چهارراه عمران يه دختر 14-15 ساله با يه ظاهر كاملا معمولي بدون اينكه مانتوش تنگ يا كوتاه باشه، بدون اينكه شلوار برمودا پوشيده باشه ، بدون اينكه آرايش كرده باشه، فقط بخاطر دو تا دونه تار مويي كه از گرما و بي حوصلگي با شلختگي و بدون آرايش بيرون بود مورد حمله ي خوكاي كثيفي كه نجاست از سر و روشون ميباره قرار گرفت ...

مرتيكه ي هرزه با هيكل اندازه ي غولش با اون ريش هاي نيم متري مثل پشمش جوري دخترك و ميزد كه ...

وقتي با زانو ميزد تو شكم دختر بدبخت هر لحظه فكر ميكردي دنده هاش خورد ميشه ... صورت معصومش خونين بود و موهاش و اينقدر كشيده بودن ريخته بود زمين ..........................

زنيكه ي هرجايي از موهاي دختره گرفته بود و رو زمين مي كشيدش و مي گفت چرا موهات و گذاشتي بيرون؟؟؟؟؟

رفتيم جلو! خواستيم نذاريم! خواستيم كمك كنيم! نذاشتتتتتتت

تير هوايي شليك كرد و گفت حكم تير داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما وايستاده بوديم و گريه ميكرديم . زن و مرد گريه ميكردن ولي اون خوكاي حرومزاده با لذت تمام ميزدن. كشتينش بابا ولش كنين ! دنده هاش خورد شد اينقدر با زانو نزن تو شكمش . نامسلمون نزن تو پهلوش آخه گناه  داره ... تو كه دو هفته واسه فاطمه عزا مي گيري و سياه مي پوشي و تا از پهلوي شكسته ش ميگن جون خودت ناراحت ميشي ، همون فاطمه ازت نمي گذره كه اينجوري پهلوي دخترك معصوم و شكستي ...

دختر بيچاره رو اينقدر زدن كه ناي بلند شدن نداشت و آخر سر از موهاش گرفتن و كشيدنش انداختن تو ماشين و بردنش ... بردنش كه شب تا صبح از تن معصومش استفاده كنن و وظيفه ي شرعيشون و انجام بدن!!!!

اينا رو خاله م همونجور كه داشت گريه ميكرد و به هق هق افتاده بود تعريف ميكرد ...

 

كدوم  حرومزاده اي به تو حكم تير داده ؟؟؟؟ كدوم كثافتي به تو اين حق و داده كه اين بلا رو سر ما ها بياري؟؟؟ چرا هيچ كس هيچ كاري نمي كنه؟؟؟ چرا مثل كبك سرمون و كرديم زير برف؟؟؟ كي ميخوايم به خودمون بيايم؟؟؟؟ اگه تا اسم خامنه اي و رفسنجاني و انتري نژاد مياد دنبال كيسه تهوع ميگردين ولي خميني رو كه ديگه همتون قبول دارين؟! همون خميني چهل سال پيش گفت اين حكومتي كه الان هست و سي سال پيش پدران ما انتخاب كردن و مي خواستن اين دليل نميشه كه ما هم الان  دنبال راه اونا بريم! اونا تو سي سال پيش اين حكومت و اين نظام و انتخاب كردن و ما هم الان حق داريم حكومت دلخواه خودمون و داشته باشم .  خميني اينو گفت و پاشد! پاشد و دنبالش همه بلند شدن و انقلابي كردن كه تو دنيا نظيرش نبود . خواستن و تونستن! سي سال پيش پدر و مادر ما اين حكومت و ميخواستن ولي ما چي؟ ما هم ميخوايم؟ غير از اون مفت خورايي كه نونشون از اين دولت در مياد كي از نظام وقت راضيه؟ چرا ما غيرت سي سال پيش پدر مادرامون و نداريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا تمام فكر و ذكر پسرامون بايد ابرو برداشتن و مو سيخ كردن و همه ي كار و زندگي دخترامون جلب توجه كردن واسه پسرا باشه؟؟ ديگه به كي ميشه گفت مرد؟ واقعا ميشه اسم اين جوجه ها رو كه فوتشون كني پخش زمين ميشن مرد گذاشت؟

 

واسه دختركي كه فقط موهاش بيرون بوده حكم تير دارن ولي معاون استاندار قزوين كه با يه دختر دانشجو گرفتنش تبرئه ميشه!

 اون دختر بيچاره رو تا حد مرگ ميزنن ولي دكتر!!! مددي كه تو دانشگاه زنجان قصد تجاوز به دختر دانشجو رو داشته تبرئه ميشه و اون دختر مقصر شناخته ميشه كه عامل تحريك اون هرزه ي هوسران بوده!

 صورت اون دخترك و غرق خون مي كنن ولي امثال خانبان تو دانشگاه ما با وجود اون كارش داره راست راست راه ميره!!! لابد اونجا هم ما مقصر بوديم كه باعث تحريك خانبان مقدس شده بوديم وگرنه اونكه گناهي نداشت!!!

 

مملكت و به گند كشيدن . نكبت از سر و رومون ميباره و عين خيالمون نيست . بريم بميريم ! خاك بر سرمون كه هيچ غلطي نمي كنيم و همه مون منتظر اون يكي هستيم .

رييس جمهورمون و ديديد چقدر تحويل گرفتن؟؟؟ ديديد تو ايتاليا چقدر لي لي به لالاش گذاشتن؟ يادمه خاتمي كه مي خواست بره فرانسه چقدر براشون شرط و شروط گذاشت و مجبورشون كرد مشروب و از تو بساطشون جمع كنن تا بالاخره آقا راضي شد بعد از چندين بار دعوت بهشون افتخار بده و بره فرانسه . تو فرانسه هم اون چند تا پله رو كه واسه هيچكس پايين نميومدن واسه خاتمي اومدن و پايين پله ها ازش استقبال كردن . ولي انتري نژاد... تو فرودگاه هيچ سگي نيومد استقبالش و سرود ملي ايرانم نزدن! خيابون محل سخنرانيش و با پارچه هاي سياه به معني عزاي دموكراسي پوشونده بودن! برق سالن و وسط سخنراني به نشونه ي اعتراض به حضور نكبت بارش تو ايتاليا قطع كردن! مقامات ايتاليا و نماينده هاي مجلسشون تظاهرات كردن و .... بدبخت با چه افتخاري مانع ورود خبرنگار صداي آمريكا به سالن سخنرانيش شد تا تو مطبوعات جهان معروف به سانسور مطبوعاتي حتي تو خاك ايتاليا بشه!

ديگه با چه رويي ميخوايم بگيم ايرااااااااااااااني هستيم؟؟؟؟ به چي مون ميخواي افتخار كنيم؟ به تمدن چندين هزار ساله مون؟ از فضل پدر تو را چه حاصل؟؟؟

اون موقع وقتي عكساي سفر فرانسه ي خاتمي رو تو روزنامه چاپ كردن خوب يادم هست كه مامانم گفت ببين كفشاش چه برقي ميزنه! ببين كفش قهوه اي واكس خورده ش با رنگ عباش سته! مومن واقعي اينه كه تميزي از سر و روش ميباره .با اينكه آخونده ولي آدم خجالت نمي كشه بگه اين رييس جمهور كشورشه! ولي حالا انتري نژاد و كه مي بينين؟ زمستون و تابستونش و با همون كاپشن معروفش سر مي كنه . الهي بميرم بچگي چقدر صرفه جويي مي كنه! مكه اگه تشريف ببرين حتما جزو سوغاتي هاتون كاپشن انتري نژاد هم هست شك نكنيد! چون دستفروشا تو خيابون مثل مور و ملخ دارن كاپشن انتري نژاد و مي فروشن و از صبح تا شب بايد صداي "كاپشن انتري نژاد 5 تومن" و بشنويد! خوب معلومه كسي كه اينقدر صرفه جو و خداپرسته امام زمانم مي بينه! منم جاي اون بودم ادعا ميكردم هاله ي نور دور صورتم و گرفته بود و همه رو محو تماشام كرده بود! منم بودم وعده ي ظهور آقا تا دو سال ديگه رو ميدادم!

حالا هي بشينيم دستامون و بزاريم رو هم بگيم ايشالا امام زمان بياد درست ميشه . واي تا امام زمان نياد همينه. زمونه زمونه ي حضور آقاس . امام زمان زودتر بيا و نجاتمون بده ...

آخه بدبخت! امام زمانم بياد كه شماها مي كشيدش! امام زمانم بياد كه اينا ميگن فلاني منافقه و كافره و حكم تير واسش صادر مي كنن و مراجع واسش حكم صادر مي كنن و من و توي دهن بينم باور مي كنيم كه!آخه دل آقا هم از دستمون خونه . مگه تو روايات نداريم وقتي امام زمان ظهور كنن كسي نمي شناسدش و باورش نمي كنه و غير از چند نفر همه باهاش دشمن ميشن؟ تو خودت از كجا ميخواي بفهمي كي راست ميگه كي دروغ؟

به كجا ميخوايم برسيم؟؟؟؟؟ تا چند وقت ديگه مي تونيم دووم بياريم؟ تو جامعه كه امنيت نداريم . تو دانشگاه كه امنيت نداريم . پامون و از در خونه بذاريم بيرون معلوم نيست چه بلاهايي سرمون بياد . همه چي رو اينقدر گرون كردن كه سالي يه بارم نبايد فكر خوردن خيلي چيزا رو بكنيم . خدا شاهده خودم تو تاكسي شنيدم راننده تاكسي با بغض داشت واسه بغل دستيش درد و دل ميكرد مي گفت پيش بچه م خجالت مي كشم . هر چهار پنج ماه ميتونم نيم كيلو گوشت بگيرم ببرم خونه . وقتي ميرم خونه و بچه م ميدوه مياد دم در ببينه واسش چي خريدم از دستاي خاليم خجالت مي كشم و واسه همين شبا تا دير وقت مسافركشي مي كنم كه وقتي ميرم خونه بچه م خواب باشه ... طرف صبح ها معلم بود و شبا مسافركش. آخه ازكجا بياره ميوه كيلويي دو هزار تومن و گوشت كيلويي ده هزار تومن بخره؟! تازه  ديگه حق پوشيدن لباس تميزم نداره چون پودر رختشويي هم شده دونه اي هزار تومن! خوب معلومه به آخر خط ميرسه و شب كه ميخوابن شير گاز و باز ميذاره كه صبح فردا رو نبينه!

اينه وضع زندگيمون! اينه وضع مملكت اسلاميمون!!!! ميگن امام زمان كه ظهور كنن و اسلام واقعي رو بيارن اينقدر با اسلام اينا فرق مي كنه كه انگار يه دين تازه س! اونوقت اينا واسه اجراي احكام اسلاميشون با مشت و لگد و اسلحه ميفتن به جون مردم! اون مرتيكه اصلا شرايط امر به معروف و ميدونه؟!

 

+ تاريخ 87/04/15ساعت 15:5 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

آزادی!

_ _ _ _ _

 

گفت چی شده باز چه اتفاقی افتاده؟ گفتم هیچی!

ازم دلیل خواست . گفت باید دلیل قانع کننده داشته باشی . گفتم هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم!

پرسید از چی ناراحتی آخه ؟ من کاری کردم؟ گفتم تو نه! ولی از رابطه مون ناراحتم!

با بغض تو چشمام نگاه کرد و من بدون هیچ ترسی زل زدم تو چشماش ...

گفت آخه دو سال خاطره رو چجوری فراموش کنم؟ گفتم همونجور که من یک سالش و فراموش کردم!

گفت پس ادعای دوست داشتنت چی بود؟ گفتم خودت بهتر از هر کی می دونی ادعا نبود و واقعا دوستت داشتم !

گفت داشتی! حالا که نداری ...

هیچی نگفتم ...

گفت خوش باشی و خوشبخت ...

واسه آخرین بار دستاش و گرفتم و زود برگشتم . نه من طاقت دیدن اشکای اون و داشتم نه دوست داشتم اون شکستنم و ببینه . بذار فک کنه با سنگدلی تمام کنارش گذاشتم . بذار فک کنه یکی دیگه جاش و تو قلبم گرفته . بذار هر چی دوست داره فک کنه ...

 

 

 

همش همین بود! به همین سادگی! تموم شد

راحت تر از اونی بود که فکر میکردم . کلی روش فکر کرده بودم و میدونم که به نفع خودمه . راست میگه دوسش داشتم ولی حالا نه! نه به اون اندازه که یک سال پیش داشتم و حاضر بودم از همه چیز به خاطرش بگذرم! الان منافع خودم و آینده ی خودم واسم خیلی مهمتر از حسیه که نسبت به اون دارم! خودخواه شدم نه؟ حس خوبی دارم . حس خوب آزادی!!!!!!

+ تاريخ 87/04/10ساعت 12:49 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

شکستم!

_ _ _ _ _

 

یعنی واقعا تموم شد؟؟؟

آره فکر کنم تمومش کردم ...

الان چه حسی دارم؟

خوشحالم یا ناراحت؟!

جدیدترین کد آهنگ

+ تاريخ 87/04/06ساعت 17:34 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

 

آرامشی که این روزا دارم وصف ناپذیره! مثل یه دریای صاف و آبی تو یه صبح قشنگ تابستون ... آرومم و این آرامشم رو خیلی خیلی دوست دارم . کاش این احساس پایدار بود و آرامش قبل از طوفان نبود ...

حس می کنم شروع دوباره ی یه رابطه ی قدیمی اشتباه محض بود!

آدما وقتی با همن و همدیگه رو دوست دارن فقط خوبیای همدیگه رو می بینن ولی وقتی یه مدت از هم دور باشن کمبودا و بدیهای همدیگه هم به چشمشون میاد . منم تو این یه سال خیلی چیزا رو دیدم که که نادیده گرفتنشون حالا واسم خیلی سخت شده . انتظاراتم رفته بالا و نمی تونم ازشون بگذرم . گفتم که بین دوراهی گیر کردم و چون نمی دونم کدوم راه درست از جاده خاکی بین دو راه می گذرم که هر وقت لازم شد خودم و بندازم تو یکی از این دو راه! یه ماهی میشه که تو اون جاده بودم و کنارش ولی حالا میخوام راهم و عوض کنم! راستش مطمئن نیستم از تصمیمم پشیمون میشم یا نه ولی مطمئنم که کار درست همینه . تصمیمیه که با عقلم گرفتم نه احساسات! مطمئنا تو دلتنگیام بارها خودم و نفرین می کنم که این چه غلطی بود که کردم ولی کار درست همینه ...

حس می کنم این رابطه و این رابطه ها! مانع رسیدن من به هدف هام میشه . من به خیلی چیزا و خیلی جاها می خوام برسم و وجود یاسر اونم به این شکل سد بزرگیه سر رام . اگه یه کم تلاش میکرد و می خواست شاید هیچوقت کنارش نمی ذاشتم و اجازه میدادم تو جاده ی زندگی همراهیم کنه ولی با این شرایط نه!

هنوز چیزی بهش نگفتم و از تصمیمم بی خبره . تو همین هفته تمومش می کنم!

می گن تو عصبانیت نباید تصمیم گرفت چون اشتباه محضه . تو اوج آرامشم نباید تصمیم گرفت نه؟

 

*** تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر و تبریک میگم ***

 

+ تاريخ 87/04/03ساعت 23:38 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

 

*یعنی هر کی میره مسجد باید چادر چاقچول کنه و مثل بچه ی آدم بره و بیاد؟ یعنی یکی مثه من حق رفتن به مسجد و نداره؟ اینکه چی شد به فکر مسجد رفتن افتادم بماند! ولی جوری آدم و نگاه می کنن انگار از مریخ اومدی یا اینکه گناه کبیره کردی با یه شکل دیگه وارد خونه ی خدا شدی! مگه خدا کلید خونه ش و داده دست اینا یا اینکه اختیارش با ایناس؟ یعنی من و امثال من اندازه ی یه مشت پیرزن و پیرمرد چروکیده حالیمون نیست؟ روز اول که با دوستم رفتیم بعد از اینکه نماز تموم شد نشسته بودیم و دوستم آینه ش رو دراورد مقنعه ش رو درست کنه . یه پیرزنه که فکر میکرد داره آرایش می کنه از پشت همچین تشر رفت که اوهووووی مسجد جای این کارا نیست که ما فقط برگشتیم با تعجب نگاهش کردیم که مسجد جای چه کارایی نیست که یه خانومه از روبرومون برگشت گفت مگه دارن چی کار می کنن که اینجوری می گی؟ همین کارا رو می کنید جوونا مسجد نمیان دیگه! یکی اون می گفت یکی این! ما هم هی برمی گشتیم پشت و نگاه میکردیم بعد برمی گشتیم جلومون و نگاه می کردیم! فیلمی شده بود واسه خودش! سر ماها دعوا میکردن بدون اینکه ما یه کلمه حرف بزنیم!!! آخرشم گفتم پریا پاشو بریم تا اینا همدیگه رو نکشتن...

آقا جون من اصلا دلم میخواد با لاک نماز بخونم! به تو چه مربوطه آخه؟ مگه من اومدم ازت پرسیدم با لاک نماز خوندن درسته یا نه که تو واسم رساله رو توضیح میدی و خواب روز محشری رو که دو هفته پیش دیدی تعریف می کنی؟ یعنی نماز تویی که بین دو تا نماز کله پاچه ی همسایه تو بار میذاری قبوله ولی مال من نه؟ تویی که هنوز اینقدر شعور نداری مسجد صف نونوایی نیست که واسه خواهرزاده ی همسایه ی جاریت جا نگه داری و به قول خودت بیست ساله مسجد میای ولی هنوز بلد نیستی صف ببندی و وقتی می بینی واسه بقیه جا نیست حاضر نیستی کیف و کیسه ت و از کنارت برداری که یکی دیگه بشینه چطور به خودت این اجازه رو میدی که تو کار خدا دخالت کنی یا به یکی دیگه امر و نهی کنی؟ اینقدر با شالای زرد و قرمز و سبز و ناخونای لاک زده و آرایش میام مسجد نماز میخونم تا چشم همتون دربیاد برین از  غصه دق مرگ بشید نسل بدبخت ما از دستتون خلاص بشه که از دستتون نمیدونیم کدوم جهنم دره ای پناه ببریم .

من خودم همیشه معتقد بودم باید هر جا که میری به قوانین اونجا احترام بذاری و عرف اونجا رو در نظر داشته باشی . من خودم ۴ سال مدرسه ی شاهد درس خوندم و چادر سر کردم بدون هیچ ناراحتی ای چون وقتی پام و تو اون مدرسه گذاشتم در واقع قبول کردم که به قوانینش احترام بذارم پس وقتی هر هفته سه شنبه ها دعای توسل میخونن و چهارشنبه ها زیارت عاشورا و ماهی یه بارم میبرن مزار شهدا نباید گله کنم چون عرف و قانون اونجا همینه . ولی اگه میومدن به زور منو مجبور میکردن که اگه نیای زیارت عاشورا نمره انضباطت رو کم می کنیم یا فلان اردو نمی بریمت مطمئنا شرکت که نمیکردم هیچ کلی هم ناسزا بارشون میکردم!حالا شده قضیه ی مسجد رفتن ما! الان یکی دو هفته س که میرم و خودم کم کم به این رسیدم که وقتی میرم مسجد باید با یه سر و وضع دیگه برم و نه بخاطر آدماش بلکه به خاطر مکانی که بهش اعتقاد دارم حرمتش رو نگه دارم ولی باور کنید اینا رو که می بینم اینقدر لجم می گیره که هیچ جوره حاضر نیستم کوتاه بیام و واسشون فیلم بازی کنم که منو تو جمعشون راه بدن .

اصلا یکی نیست به من بگه تو رو چه به مسجد رفتن؟!

** آخرین باری که کتاب رمان خوندم کلاس اول دوم دبیرستان بود . منظورم رمانای دانیل استیل و فهیمه رحیمی و مریم جعفری و از اینجور کتاباس! الان یه هفته ای میشد که میدیدم سولماز با یه کتاب ور میره و بدجور توش غرق شده . دو روز پیش تو خونه بیکار بودم و حوصله م سر رفته بود که چشمم خورد بهش . تا حالا هیچ کتابی از م.مودب پور نخونده بودم و نمیدونستم سبک نوشته هاش چه جوریه . ولی از وقتی شروع کردم به خوندن خندیدم تا صفحه ی آخرش! یعنی واقعا خندیدما! اگه دیگه نمی کشید و مغزتون ارور میده یه چند صفحه از کتاباش و بخونید و بزنید به رگ بی خیالی . این کتابه اسمش یلدا بود . هر چند  دو صفحه ی آخرش جوری بهمم ریخت که غم دنیا رو سرم هوار شد ولی در کل واسه خنده خوبه . از اون طنزای تلخه که اگه بری تو بحرش داغونت می کنه! خوب داداچ مجبور نیستی که بری تو بحرش! شوما همون سطحی بخون و بخند:)

*** از دیشب که "یلدا" رو تموم کردم ناراحت بودم . یلدا بهونه بود دلم از چیزای دیگه گرفته بود! وقتی اومدم پروژه م و باز کردم و دیدم همه پریده دیگه ... . امروز صبحم حالم همچین تعریفی نداشت . یعنی خیلی بد بودم . کوچکترین تلنگری کافی بود که گریه کنم . از صبح دانشگاه بودیم که تمرین کنیم واسه ظهر که امتحان کامپیوتر داشتیم ولی اینقدر بهم ریخته بودم که بی خیال امتحان شدم!

نمیدونی همون ۵-۶ دقیقه ای که اومدی دم دانشگاه چه انرژی ای بهم داد! نمیدونم چرا اینجوریه ولی بزرگترین غمای دنیا رو هم با دیدنش فراموش می کنم! چند دقیقه که گذشت گفت حالا حالت خوب شد بدو برو امتحانت و بده :دی 

 خودشم میدونه باهام چیکار می کنه :)

+ تاريخ 87/03/28ساعت 17:29 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

 

* اینبار دیگه من بی تقصیرم! درسته تو عوض کردن قالب وبلاگ سابقه دارم و لی اینبار دیگه تقصیر من نیست . باور نمی کنید؟ از این بپرسید!

واسه اولین بار تو عمرم پیش یکی کم آوردم و نتیجه ش این شد که اسمم و عوض کردم . یعنی ببین چی شد که منو از رو برد   آش پختیم اسم عوض کردیم واسه شما هم آوردیم دم درتون خونه نبودید همه رو خودمون خوردیم  Neener

* ولی راستش و بخواید اسمم واسه خودم غریبه س! سخته واسم مریم پاییزی نباشم! چند سال باهاش زندگی کردم و جزیی از وجودم شده. حالا وقتی وبم و باز می کنم و اسمم و می بینم فکر می کنم اشتباه اومدم و وبلاگ یکی دیگه س!!!

ایشونم که دیدن من اسمم و عوض کردم گفت باید قالبت و هم عوض کنی! اولش به شوخی گرفتم چون میدونستم واسه هر بار عوض کردن قالب چقدر دعام می کنید  ولی دیدم نه انگار قضیه داره جدی میشه خلاصه آخرش این شد که ساعت یک نصفه شب قالبم و عوض کردم! ولی خداییش این قالب برفی وسط این روزای داغ می چسبه ها

الان یکی بیاد تو وبلاگم قالب و که عوض کردم اسم نویسنده هم که عوض شده! نه اشتباه نیومدید! اشکال از فرستنده س

* وضعیت احساساتم مثل هوای اردیبهشت ماهه! البته اردیبهشت امسال که خیلی بی بخار بود و آبروی هر چی بهاره برده بود! گاهی وقتا حس می کنم قلبم تحمل این همه احساس ضد و نقیض و نداره! گاهی اینقدر بهم فشار میاد که بی بهانه اشک میریزم. خودمم دلیل این کارامو نمیدونم ولی در برابرش اراده ای هم ندارم . ظاهرا که همه چیز خیلی خوبه خدا رو شکر

 * تو این هفته با ۳ نفر چت کردم که واقعا بهش احتیاج داشتم . خیلی وقت بود اینجوری درباره ی خودم درباره ی احساساتم درباره ی عقایدم حرف نزده بودم . گاهی لازمه که آدم خودش و داد بزنه!

* اوه راستی! شنبه شب یکی از دوستای وبلاگیم و کشف کردم خودش رو که نمی شناختم ولی از رو دختر کوچولوی نازش کشفش کردم!Baby Girl مشکل من اینه که بلند بلند فکر می کنم و انگار وقتی داشتم فکر میکردم که این ناناز چقدر آشناس و اسمش یادم اومده اسمش رو بلند فکر کردم !!! در هر صورت مثل همیشه از دیدن دوستام خیلی خیلی خوشحال شدم  

 * خیلی وقت بود تو نوشته هام از این اسمایلی ها استفاده نمی کردم! تقریبا یک سالی میشه نه؟!

 

+ تاريخ 87/03/23ساعت 0:46 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

 

نمی دونم چه جوری باید شروع کنم! نوشتن واسم سخت شده دیگه. الان چند روزه که میخوام بیام و بنویسم ولی حوصله ش و ندارم . فرار از واقعیت!!! اینه که نمیذاره بنویسم . چند تا عامل دست به دست هم دادن تا تصمیم بگیرم دیگه ننویسم . تصمیمی نبود که یه شبه گرفته باشم. چندین هفته بود که روش فکر میکردم و اون شب که دیگه ظرف عدلم سر ریز شد عملیش کردم

تو این مدت اتفاقای زیادی واسم افتاد که بدجوری درگیرم کرده بود. خودم همیشه بدم میاد از اینکه یه خط می نویسن و بدون هیچ توضیحی تمومش می کنن واسه همین میخوام کامل تعریف کنم تا هم شما بدونین و هم تو دفترچه ی ایام ثبت بشه ...

۲۹ فروردین دقیقا یکسال از اون پنجشنبه ی لعنتی می گذشت. پنجشنبه ی نفرین شده ای که تا مدت ها سیاه عشقی ناخواسته رو تنم کرد! یکسال گذشته بود و من کما بیش با این مسئله کنار اومده بودم هر چند کم نبودن لحظه هایی که با یاد اون سپری می کردم ولی دیگه این اون نبود که واسم مهم بود بلکه دلم واسه اون همه احساس تنگ شده بود و دیگه حاضر نبودم اون روزها تکرار بشن.

دوشنبه ۲ اردیبهشت با دوستام دنبال کارای پروژه مون بودیم که حدود ساعت ۵ با ماشین از دم مغازه ش رد شدیم . بیرون مغازه وایستاده بود منو دید . انکار نمی کنم که وقتی دستش و واسم بلند یه لحظه قلبم وایستاد . همون موقع اس ام اس داد و این اس ام اس بازی تا حدود ۹ شب ادامه داشت و بالاخره با هر ترفندی بود راضیم کرد که واسه چند دقیقه برم پیشش . منم با پریا -دوستم- رفتم و یه ربعی اونجا بودیم . خیلی سرد و رسمی! البته ظاهرا! از دست خودم حرصم گرفته بود که چرا هنوزم با دیدنش به این وضع وحال میفتم ؟! منی که فکر می کردم دیگه همه چیز تموم شده و بعد از یکسال دیگه حرفی بینمون نمونده ... حس قشنگی بود . ترس و اضطراب و عشق و هیجان ! یک سال بود که دنبالش می گشتم و تو یه شب بهش رسیده بودم . ولی خوب چه فایده! یه لذت آنی و زودگذر بود . درسته که اون شب از بهترین شبای زندگیم بود ولی چهارشنبه مثل چی پشیمون شدم. نباید میرفتم! اینو صدها بار به خودم و پریا گفتم! نباید میذاشتم اون همه احساس از زیر خاکستر فراموشی سرک بکشن بیرون. نباید میرفتم تا بفهمه به این راحتیا نمی تونه منو ببینه . هر چند قبلا بارها خواسته بود برم و نرفتم . ولی هیچکدوم از این نبایدها اون شب جلوی رفتنم و نگرفت . هر چند دو روز بود خودم و واسه این بی ارادگیم سرزنش میکردم ولی جمعه بعد از ظهر وقتی اس ام اس داد و خواست  برم پیشش بازم نتونستم بهش نه بگم و ... هر چند رفتارمون خیلی عادی و مثل دو تا غریبه بود ولی دلم ...

خیلی حرف زدیم . ازم خواست که برگردم . خیلی جدی اصرار میکرد . ولی جواب من یک کلمه بود . کسی که رفته و رابطه ای که تموم شده دلیلی نداره که دوباره شروع بشه!بارها و بارها درخواستش و تکرار کرد ولی من گفتم نمی تونم . گفتم نمی تونم یه بار دیگه اونهمه غم و تحمل کنم . گفتم دل شکسته م دیگه طاقت جدایی رو نداره . رها بهم گفته بود اگه قبول کردی و برگشتی باید قدرت و تحمل انتخاب شدن و داشته باشی و من نداشتم! ولی حرف اون یه چیز دیگه بود . گفت دیگه اون روزا تکرار نمیشه . ازم خواستگاری!!!! کرد و من قبول نکردم. خیلی سخته حرف دل و زبونت یکی نباشه . دیوونه کننده س ...

شنبه ۷ ام اردیبهشت داشتن مغازه رو جمع میکردن. مغازه ای که ۱۴ ماه پیش با یه دنیا ذوق و خوشحالی منتقلش کرده بودیم .اون روزا رو یادم نمیره . هممون کمک می کردیم که هر چه زودتر آماده شه و چقدر شلوغ بازی در میاوردیم . ولی حالا دیگه کسی حوصله ی جمع کردن نداشت . برعکس یاسر و مرتضی من اصلا از جمع کردن مغازه ناراحت نبودم چون خیلی چیزامون و ازمون گرفته بود و خودشون نمی فهمیدن!مرتضی رو بعد از مدت ها میدیدم . برق خوشحالی تو چشماش موج میزد . فکر میکرد من و یاسر باز با همیم ...

 بعد از چندین بار دیدنش دیگه کنترل این دل افسارگسیخته خیلی سخت بود . دیوونه م کرده بود . جدال بین عقل و دل! اینهمه در موردش اینجا نوشتم و اینقدر در موردش بحث کرده بودیم ولی وقت عمل که رسیده بود کم آورده بودم . با خودم بدجور درگیر بودم . یکی دو روز هم اس ام اس بازی کردیم و حرف زدیم ولی سعی کردم کمترش کنم . نمی خواستم اختیارم و بدم دست دلم . نمی تونستم بخشمش. نمی خواستم غرورم و بذارم زیر پا . باید به خودم میومدم . وقتی یکبار ازش خواستم بیاد ببینمش و و خستگی رو بهونه کرد قیدش و زدم و گذاشتمش کنار . همیشه گفتن هیچوقت از رو عصبانیت تصمیم نگیر که بعدا پشیمون نشی ! خوی چیکار کنم؟ کسی که بعد از یکسال هنوز دوسش داشتم و چجوری باید فراموشش میکردم؟ دو راهی خیلی سختیه . عذاب آوره . میدونم نمیتونید درک کنید ولی به حدی از جنون رسوندم که باعث شد دیگه ننویسم . آخه لعنتی بعد از یکسال برگشتی که بگی چی؟ دو هفته پیش وقتی ازت پرسیدم بعد از یه سال واسه چی برگشتی ؟ و تو گفتی خوب میرم! بعد از اینکه گفتم کار خوبی می کنی فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده و راحت شدم. فوقش دو سه روز دیگه بی تابیه و خلاص! ولی انگار خیال رفتن نداشتی! چند روز بعدش که ازت بیخبر بودم وقتی گله کردی که حالی از ما نمی پرسی و من گفتم کاری ندارم باهات که بخوام حالت و بپرسم و تو ناراحت شدی فکر نمیکردم بازم بمونی! آخه لعنتی میذاری واسه یه بارم که شده دنبال عقلم برم یا نه؟ قبول نکردم با هم باشیم ولی انگار هستیم!

راستش و بخوای دیگه احساس گذشته رو بهت ندارم. دیگه نیازم بهت روحی نیست ! اوج احساسم فقط وقتیه که پیشتم . مثل گذشته همش منتظرت نیستم و واسه دیدنت و بودنت لحظه شماری نمی کنم . رابطه مون خیلی معمولیه ولی همین رابطه ی معمولی رو هم نمی تونم قطع کنم. واسه قانع کردن خودم میگم خوب چی میشه وقتایی که حوصله م سر میره و بیکارم یکی هست !!! ولی ...

سر بد دو راهی ای گیر کردم و حاضر نشدم تن به هیچ کدوم از راه ها بدم! دارم از خاکی وسطشون می گذرم که هر دو رو داشته باشم! هر وقت از هر کدومش خسته شدم خودم و میندازم تو اون یکی جاده!

 

+ تاريخ 87/03/08ساعت 17:30 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

 

دریافت و سفارش کد آهنگ درخواستی

+ تاريخ 87/02/20ساعت 22:15 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

* وبگذر *موس * *