
می گفتن این محرم و صفراست که اسلام را زنده نگه داشته است! اینو همون امامی گفته بود که این روزا سنگش و به سینه میزنن و بخاطر پاره کردن عکسش راه میفتن تو خیابون! البته بماند که خودشون هم نمیدونن چی میخوان! و البته بماند که همین امام که سمبل مهربونی و بابابزرگای گوگولی وو دوست داشتنیه گفته بود به من هر توهینی کردن هر ناسزایی که گفتن به کسی ربطی نداره و کسی حق نداره جواب بده و کلا فضولی موقوف جیگرررررررر!
آقا حالا هرکاری میخوای می کنی به خودت مربوطه ولی با اسلام چی کار داری؟ اسلام و چرا می کشی؟ این محرم و صفر و هم از مردم می گیرین ؟ دیگه این مردم دلشون و به چی خوش کنن؟ کی باید روی آرامش و ببینن؟
امسال حسرت به دلمون موند یه هیئت عزاداری بیاد و توش یه لشگر پلیس ضد شورش نباشه!!! شما که اینقد از مردم و تجمعشون حتی در قالب هیوت عزاداری می ترسین چرا پا رو دم این مردم میذارید؟؟؟ بابا ملت اومدن دو تا قطره اشک واسه امام حسین و اهل بیتش بریزن به اونم کار دارین؟؟
طبق چراغ و علم و چرا ممنوع کردین؟ محرم های بچگی ما همه با همین پر ها و طبق چراغا رنگی شدن . همه خاطره هامون همین دسته های عزاداریه که هیبت و عظمتشون بستگی به بزرگی علم ی داشت که توشون بود و پرای رنگی و فانوساشون .
خودم دیدم شب تاسوعا دو تا جرثقیل و که طبق چراغا رو از بین جمعیت بردن و ۳۰-۴۰ تا کودک عزادار حسین ۹-۱۰ ساله که جلوی جرثقیلا می دویدن و داد میزدن یا حسیییییییین و چند تاشون همینجور که می دویدن به پهنای صورت اشک می ریختن!
من تو چون سردم بود تو ماشین نشسته بودم و این چیزا رو دیدم . دیدم که اون پسرک جلوی جرثقیل خورد زمین ولی اون پلیسای بیرحم که یه روز با خودشون آرامش میاوردن و الان آرامشو می گیرن خم به ابروشون نیومد و حتی یه لحظه فک نکردن اگه اون پسرک نمی تونست سریع بلند شه چی به سرش میومد؟؟؟
دنیای رنگی آرزوهای اون بچه ها با بردن اون طبق چراغا نابود شد ولی من دیدم که محرم و صفر و هم با این کارا از بین بردن!
من از کل محرم عاشق شام غریبانشم . چند ساله میریم هیئتی که ۹۰٪ درصد دختر پسرای جوون و بعضا خفن ناک سوسولی هستند که موهاشون سیخ سیخونکیه و چکمه پاشنه ۱۰ سانتی می پوشن تا زانو . هیئت جوانان توحید اینجا معروفه . هیئتی که علاوع بر سوسول بودن عزاداریاشون مو به تن آدم سیخ می کنه و چنان با سوز و گداز عزاداری می کنن و عاشقانه زنجیر می زنن و نوحه میخونن که کافر مسلمون میشه البته با همون موهای سیخ سیخی و ابروهای برداشته!
جوانان توحید شام غریبانشونم با بقیه فرق می کنه . دو سه هزار نفری هر سال جمع می شن . یه مقدار نوحه خونی و سینه زنی می کنن و بعد همه شمع بدست تو تاریکی خیابون راه میرن و دسته جمعی شام غریبان میخونن و اشک میریزن که واقعا مو به تن آدم سیخ میشه ...
همین!
هیچ کار دیگه ای نمی کنن! چرا البته بعضیا حاجت می گیرن
و دوست دختر یا پسر پیدا می کنن آخه اونجا زود حاجت میده ![]()
حالا امسال چطور بود؟ ما ساعت ۸ شب رفتیم . معمولا تا ۹ صبر می کنن تا جوونا جمع بشن . ما هم منتظر بودیم . یه نیم ساعتی که گذشت کلی جمعیت زیاد شده بود که دیدیم بعلهههههه! نیروهای ویژه تشریفشون و آوردن! مقادیری ماشین پلیس و موتور سوار و پیاده و لباس شخصی ! تعدادشون خیلیزیاد بود خیلی! هی به ماشینا گیر دادن که اینجا پارک نکن اونجا وای نستا! هی کوچه ها رو یه طرفه کردن! هی به دختر پسرا گیر دادن! مامانم گفت ولش کن بریم اینا اومدن اذیت کنن . ما هم رفتیم یه خیابون اونورتر یک عدد بستنی قیفی زدیم به بدن و یه نیم ساعتی طول کشید و دوباره داشتیم از همون مسیر برمی گشتیم که بریم یه هیئت دیگه که دیدیم از اون همه جمعیت هیچی نمونده
فقط پلیسا بودن و لباس شخصیا! بعد دیدیم ماشینا واسه اعتراض دستشون و گذاشته بودن رو بوق . البته نه مثل بوق عروسی چون جوونا بیشتر از اینا حرمت عاشورا و امام حسین و نگه داشتن!
یعنی تا این حد ترسیده بودن که نکنه ما ها شلوغ کنیم و همه رو پراکنده کرده بودن! حتی حرمت عاشورا رو هم نگه نداشتن و نذاشتن مردم عزاداری کنن! کجایی امام که ببینی یه عده خائن دارن حکومت می کنن که واسه اینکه حکومتشون به خطر نیفته حتی با امام حسین و مقدسات مردم هم مقابله می کنن و انوقت به بهانه ی عکسی که خودشون پاره کردن راهپیمایی اعتراض آمیز راه میندازن !
مردم چهار پان آیا؟
پ.ن : راستی چه عاشورایی بود امسال! عاشورادر عاشورا بود ! ای ول به غیرتتون بچه ها . نترسید که پشتتون هستیم ... جوون با غیرت به شما می گن ... تهران عاشورا بود ....
انگار یه جورایی نوشته هام واستون مبهمه و بعضیا که کم هم نیستند اشتباه برداشت کردن .
دوستای گلم اینچیزایی که تو پستای خصوصی نوشتم یه کپی از دفتر خاطراتمه که دارم تو نت ثبتشون می کنم .
هر پست تاریخ داره و حتی ساعت نوشتنشون تو دفتر خاطراتم رو هم آخر نوشته ها نوشتم . من دقیقا دفترم رو اینجا کپی می کنم تا جایی که حتی به نقطه ها و علامت سوالا و غیره هم دقت می کنم و هر چی تو دفترم هست و اینجا می نویسم . فقط نمی دونم تو بلاگفا ویرگول و چجوری میشه گذاشت؟ شما میدونید؟
این چیزایی که تا بحال نوشتم مربوط به سال ۸۵ هست . اتفاقایی که تو نوروز سال ۸۵ برام افتاده و یادآوریشون برام فوق العاده شیرینه .
نمیدونم چرا فک کردین اینا یه رابطه ی جدیده!
برعکس ! این اولین رابطه ی من و اولین تجربه مه که قبل از یاسر داشتم .
بازم اگه جایی از نوشته هام گنگ و مبهم بود بگید تا براتون توضیح بدم .
تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همتون تسلیت می گم و شدیدا محتاج دعاهای سبزتون تو این روزای سرخ هستم ...
والبته همچنان نیازمند فییییللللتتتترررر شکن های سبزتان هستم ![]()
*** پست پایین رو هم امروز گذاشتم
شدیدا به چند تا سایت فیللللللللللللللللللترشکن نیازمندم
لطفا بشتابید به یاری سبز فیلترررررررررررررررررشکنی ![]()
بعدش می تونید برید سراغ پست خصوصی ![]()
ادامه مطلب...
*** من عشق را با تو آغاز کردم
پس هر کجای عشق هستی آغاز کن مرا ***
" آری من یک روز
دیوان کوچک حرفهایم را
به تو خواهم سپرد
گر چه می دانم
مثل تمام مردمان خاکی این سرا
کلمه ای از آنرا نخواهی فهمید
اما من آنرا به تو خواهم سپرد
برای باور تمام حرفهایش
که تو را بیداد می کند
۱۳۸۵
** رمز که هست خدمتتون ؟
ادامه مطلب...
میخوام شروع کنم به نوشتن دفترام ولی میدونم خیلی انرژی ازم می گیره و میدونم بازم می بردم به اونروزا و یادآوریشون گاهی شیرینه و گاهی تلخ مثه زهر مار! البته بیشتر تلخ چون من از وقتی وبلاگ زدم بیشتر غم هام و که اینحا ظرفیتش رو نداشت تو دفترم نوشتم
اصلا انتظار ندارم کسی وقت بذاره و اینا رو بخونه چون نباید واسه کسی جالب باشه . من خاطره تعریف نمی کنم فقط دارم احساساتم رو که یه روز رو کاغذ آوردم امروز تو نت مخفیشون می کنم .
البته شاید بعضی وقتا اگه کسی خواست یه توضیح کوچیکی هم بدم
مطمئنا هر کسی رو تو خلوت دلم راه نمیدم و اونایی که رمزم رو بهشون میدن کاملا واسم شناخته شده ن و بهشون اعتماد دارم
این یه مقدمه کوچیک بود که شروع کنم
حالا بفرما ادامه مطلب
ادامه مطلب...
امشب وقت داشتم گفتم چند تا از عکسای دانشگامون و تو روز دانشششششجو براتون بذارم . توضیحاتشم که تو پست پایین دادم . کی باشه من سرم و در راه این خبرگذاری به باد بدم !
این پلاکاردی که بالا سرشون گرفتن توش نوشته بود "دانشگاه زنده است"

اینم مسجد خوشگله ی دانشگامون که بچه ها موقع آوای ملکوتی قرآن اونجا تجمع کرده بودن و اینجا دیگه اذان تموم شده و دارن برمیگردن میدون قلم

دیگه حسش نیست بقیه رو بذارم !
روز دانشجو تو دانشگاه ما همون بساطی بود که روز دانش آموز بود و شاید مفصل تر ! با اینکه پلاکاردای متعددی از دم در ورودی تا همه جای دانشگاه نصب کرده بودن که با هرگونه تجمع برخورد میشه و بچه ها رو دعوت کرده بود که تو جشن روزدانشجو شرکت کنن ولی گوش هیچکس به این حرفا و تهدیدا بدهکار نبود و کار خودشون و کردن . اون بی ام و خوشگله هم رو دستشون موند ![]()
دم در روردی یه شاخه گل رز با کارت تبریک روز دانشگاه وو یه شکلات به دانشجوها میدادن که اینجور که کاشف به عمل اومد اهدایی از بسیج دانشگاه بوده و به همین مناسبت وسطای شعار گفتن و اعتراض وو این حرفا تمام کارتا اره شد و به همراه گلها به هوا پرت شد و در آخر زیر پاها له شد! البته من که نگهش داشتم آخه یکی از همینا اول مهر هم بهمون دادن . مصنوعیه ولی خیلی شبیه طبیعیه . منم گذاشتمشون تو گلدون سر میز . سولماز میگه ببینم میتونی این گلدون و پر کنی یا نه![]()
این دانشگاه ما همیشه فقط اذان و پخش میکنه ها ولی نمی دونم چرا به مناسبت روز دانشجو از نیم ساعت قبل اذان با صدای خیلی زیاد قرآن پخش می کرد!!! یعنی تو دانشگاه به اون بزرگی که دانشکده ی ما اونهمه با مسجد ( دانشگاه ما یه مسجد خیلی خوشگل داره ) فاصله داره من سر کلاس سر درد گرفتم از صدای بلند قرآن اونم به مدت طولانی!!! نگو صدای معترضین زیاد بوده اینا میخواستن ببینم صدای بلندگوشون زیادتره یا صدای چند هزار تا دانشجوی آزادیخواه!!!
خوب میدونید که دانشجوو جماعت هم کم نمیاره و در همین راستا سر خر و کج کردن سمت مسجد و همون چند هزار تا دانشجو تو صحن مسجد وایستادن و شعار دادن تا بلندگوئه از رو رفت ![]()
تفاوت روز دانشجو با روزدانش آموز حضور بسیار زیاد مسئولین دانشگاه در بین بچه ها بود . جرات همنوا شدن رو نداشتن ولی بین جمعیت و کناره ها به وفور یافت میشدن
این و از اونیفورمشون میشد فهمید !
برعکس روز دانش آموز که ساعت ۱۲ اختتامیه ی مراسم بود ساعت ۱:۳۰ که من اومدم خونه بچه ها همچنان فعال بودن و جلوی سلف تحصن کرده بودن .
یکی دوباردرگیریهای کوچیکی هم پیش اومد که جمعیت حاضر اجازه نداد جدی بشه .
عکس زیاد دارم چون وسط کلاس میرفتم بین جمعیت و همراهی میکردم و دوباره میرفتم سر کلاس ولب زیاد حس آپلود کردن و گذاشتنش نیست!
راستی چون ما بچه های خوبی بودیم و بی ام و رو گذاشتیم واسه خودشون قراره به جاش ما رو دو تا اردوی یه روزه ی ماسوله و گیلان! ببرن . البته انگار فعلا فقط دانشکده ی ما (معماری) میبره ازبقیه دانشکده ها خبر ندارم . یه باس دختر یه باس پسر و چه شود!!!
ممنون از نظرات همه ی دوستان . با خوندن کامنتای شما مصمم تر شدم که حتما هر چه زودتر دفترام و سر به نیست کنم
خوب البته من حالا حالا ها وقت دارم ولی میخوام سر فرصت یه فکری به حالشون بکنم . یکی بود گفت تمام صفحات رو اسکن کنم . کی بود؟ مامان نازگل بود فک کنم نه؟ خوب الان یادم نمیاد چیه مگه؟! راستش این کار خیلیییییییییییی طول می کشه و من چند تا دفتر دارم . ولی به پیشنهاد خیلی ها حتما از نت استفاده می کنم . تصمیم گرفتم یکی یکی دفترام و تو نت ثبت کنم! اول میخواستم یه وبلاگ جدا بسازم واسشون ولی بعد تصمیم عوض شد و میخوام تو همین وبلاگ خصوصی بنویسم . به مرور زمان تو وبلاگم ثبتشون می کنم و مطمئنا فقط تعداد محدودی رمزش رو خواهند داشت و بعضی پست ها رو شاید هیچکس! خوب آخه یه چیزایی هست که واسه خود آدمه فقط!
چند تا کامنت خصوصی داشتم چند نفر که یکی همون یه غمگینه تنها بود که انگار تجربه ی خیلی تلخی در این مورد داشتن . خیلی دوست داشتم بیشتر بگن ولی هیچ آدرسی نذاشته بودن!
خلاصه که به زودی شروع می کنن نوشتن دفترام و البته فعلا سر به نیستشون نمی کنم و تا جایی که بشه نگهشون میدارم چون واسم پر از خاطره ن و من این ممنوعه هام و واقعا دوست میدارم ...
*** دانشگاه ما یه بیانیه صادر کرده نمیدونم از طرف رییس دانشگاس یا یکی دیگه ! خیلی هم ادبی و با کلاس نوشته! ولی مضمون کلیش اینه که جون مادررررررررررتون روز دان ش جو شلوغ نکنید که رییس دانشگاه بدبخت میشه این بار دیگه برکنارش می کنن!
ما هم که میدونید عااااااااشق رییس دانشگامونیم و خداییش خیلی هم دوسش داریم ولی خوب همیشه باید عده فدا شن و از یه چیزایی باید گذشت در راه رسیدن به هدف! مگه نه؟ ![]()
حالا وقت کنم اسکن می کنم میذارم اینجا ببینید چی نوشته .
پیام دکتر موسی خانی رییس دانشگاه آزاد در خصوص روز دوشنبه ! اینو الان تو سایت دانشگاه دیدم و جالبیش اینجاست دقیقا همون ساعت ۱۰ که قراره خبرایی بشه واسمون جشن روز دان ش جو گرفتم تو سالن آمفی تئاتر! احتمالا به اونایی که برن نفری یه بی ام و جایزه میدن ![]()

یه موضوعی که چند وقته ذهنم و مشغول کرده دفتر خاطراته!
فک می کنم خیلی هاتون دفتر خاطرات داشته باشید و روزمرگی هاتون و به خصوص اونایی روو که به هیچ کس نمیشه گفت رو توش می نویسید .
شاید چیزایی که می نویسیم هم زیاد مهم نباشه ولی دوست نداریم کسی بخوندشون درسته؟
خود من از دوران راهنمایی شروع کردم به نوشتم و همینجور ورق سیاه کردم و به نسبت ایام دفترم رو عوض کردم و الان چند تایی دفتر خاطرات دارم که دوست ندارم نزدیک ترین شخص بهم هم حتی اون و بخونه و حتی از وجودشون باخبر بشه ! البته یک بار به یکی دادم یه سری از نوشته هام و که مربوط به خودش بود رو خوند و الان هم اصلا پشیمون نیستم . این موضوع مال سال۸۵ هست و الان دیگه گذشته .
از وقتی وبلاگم و جدی می نویسم دیگه کمتر سراغ دفترم میرم و آخرین نوشته هام مربوط به دوستیم با اونه و حال و روزم بعد از جدایی و نوشته ی آخرم که دیگه تصمیم گرفتم به خودم بیام!
بعد از اون دیگه همینجا نوشتم و سراغ دفترم نرفتم .
دفترام و نوشته هام و دوست دارم ... بعد از یه مدت که میرم سراغشون خاطراتی رو برام زنده می کنن که شاید جزئیاتشون رو از یاد بردم و یاداوریشون اشک و لبخند رو برام به ارمغان میاره...
ولی راستش نمی دونم چه بلایی باید سرشون بیارم که دست کسی بهشون نرسه! مخصوصا بعد از ازدواج!! خیلی دوست دارمم بدونم شماها بعد از ازدواج چی کردین با دفتراتون؟ یادمه صحرا جون خیلی وقت پیشا تو یکی از پستاش از دفتراش و نوشته هاش گفته بود . دلم می خواد بدونم جایگاه اونا تو زندگی الانتون کجاس؟
هنوزم نگهشون داشتین یا اونا هم دچار روزمرگی شدن و از بین بردینشون؟
لطفا حتی اگه شده خیلی کوتاه جوابم و بدین
ممنونم
دوست عزیزم یه تنهای غمگین خیلی دوست دارم بیشتر درباره ت بدونم و
بیشتر واسم توضیح بدی .
امیدوارم بازم به اینجا سر بزنی و اینجا روو بخونی .
من منتظرت هستم
چند روزه تو دانشگاه ما واسه اولین بار تو ایران نمایشگاه آ.س.آن برگزار شده . این نمایشگاه تا ۴ آذر که چهارشنبه باشه ادامه داره و بازدید واسه عموم آزاده .
من کلا هر جا آدمای خارجی باشن که با زور و لهجه ی با نمک فارسی حرف بزنن رو دوست دارم
. خوب برگزار کنندگان این نمایشگاه هم سفارت های کشورهای عضو آ.س.آن هستن و بالطبع خارجکی بازاره ![]()
كشورهاي اتحاديه جنوب شرق آسيا ( آ. سه. آن ) شامل 10 كشور اندونزي ، مالزي ، سنگاپور ، برونئي دارالسلام ، تايلند ، ميانمار ، فيليپين ، ويتنام، لائوس و كامبوجه . که تو این نمایشگاه هر غرفه به یه کشور اختصاص داره و همه چیز و در مورد اون کشور میگه مثل زبان . دین . نژاد . مناطق دیدنی . آداب رسوم . غذاها . صنایع دستی و خیلی چیزای دیگه . بعضی غرفه ها هم که از طرف سفارتشون اجازه دارن بعضی چیزا رو واسه فروش گذاشتن .
هر روز مختص به یه کشوره و آخر سالن غذای اون کشور و ارائه میدن . ما که رفتیم روز تایلند بود و گفتن ساعت ۴:۳۰ غذا رو واسه تست میذارن . حالا ما کی رفته بودیم؟ ساعت ۲! یعنی فک کردین ما اینقد شیکمو و بیکار بودیم که دو ساعت و نیم اونجاها رو متر کنیم تا وقت تست غذا برسه؟
خوب آره درست فک کردین
منم که نهارنخورده بودم و با دیدن اون همه غذای خوشمزه بسی دهنم آب افتاده بود
یه جور سالاد بود که من خیلیییی خوشم اومد اسمش شیواچیت بود . سوپ میگو هم خوشمزه بود . یه کوکویی هم بود با مرغ و سس نارگیل درست کرده بودن و مال مالزی بود اونم خیلی خوب بود .
یکی از غرفه های جالبش در مورد کشور میانمار بود که ما اول خیلی سرسری ازش رد شدیم ولی بعدش که دوستم و اونجا دیدم و برام توضیح داد فهمیدم چقدر جالب و شگفت انگیزه ![]()
تو کارتن ها دیدین یه سنگ گنده بالاییه صخره ی بلنده و هر لحظه امکانش هست بیفته؟ تو یکی از مناطق میانمار یه سنگ خیلی خیلی بزرگ با روکش طلا هست که لب یه بلندی قرار گرفته و تعادلش رو با یه تار مو حفظ کرده !!! یه بودایی با تار موش تعادل اون و برقرار کرده !!! و به گفته ی اونا حتی این مطلب توسط علم فیزیک هم اثبات شده . منو یاد منار جنبان خودمون میندازه ![]()


روی این سنگ Golden Rock رو معبد ساختن و دور تا دورش هم عبادتگاهه . کلا بودایی ها در این کشور خیلی خیلی مقید به دینشون هستن و اینقدر به بودا اعتقاد دارن و اینقدر اون و مقدس میدونن که معتقدن حتی سنگ ها هم به اون سجده می کنن . من در این مورد نتونستم عکسی تو نت پیدا کنم ولی دریاچه ای در میانمار وجود داره که روی اون یک صخره هست . یک روز در سال خورشید جوری تصویر این سنگ ها رو در آب منعکس می کنه که اگه از اون عکس بگیری و ۹۰ درجه بچرخونی به گونه ایه که انگار فردی سجده کرده و بودایی ها اون و به سجده ی سنگ بر بودا تعبیر می کنن 
خلاصه که نمایشگاه خیلی جالبیه و به نظر من ارزش دیدن هم داره . اگه بشه بازم برم چند تا عکس هم می گیرم مخصوصا از اون دریاچه .
*****

اما در مورد عنوان پست قبلی همونطور که خیلی هاتون احتمالا میدونید مربوط به یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ و قر دار و انرژیک هست به اسم بلوتوث که حتما حتما دانلودش کنید چون خیلی زود هم دانلود میشه حتی با دایل آپ ذغالی خودمون
خواننده ش هم سیامک خسروانی هستش که من خودم از صداش خیلی خوشم اومده . یه آهنگ دیگه هم داره که یه نموره غمگین میزنه به اسم ببخش
آهنگ ها رو می تونید از اینجا دانلود کنید
پیشنهاد می کنم حتما حتما دانلود کنید که خیلییییی قشنگه 
******
یه خبر دیگه هم اینکه به مناسبت هفته ی خانواده جلسه هایی تو قروین با حضور دکتر شیری برگزار میشه که اونم پیشنهاد می کنم حتما برید . این و اینجا گفتم چون میدونم بچه های دانشگاه زیاد اینجا رفت و آمد دارن . اگه برید اینجا کاملا در موردش توضیح داده فقط همینقدر بگم که همایش ها در مورد ازدواج و طوفان فکریه .

امشب چه خبرگزاری ای کردما ![]()

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."
تو نهراس و آنكس باش.
بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.
نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.
ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.
كمي بيشتر با من باش و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.
همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش ...
پ.ن: بعدا میگم عنوان و از کجا آوردم . منتظرم اجازه ش صادر شه
ولی خیلی هاتون باید بدونید مگه نه؟ ![]()
کامنت یکی به اسم بچه های بین الملل یه چیزی یادم انداخت براتون تعریف کنم یه کم بخندید . دو هفته پیش سردار نمی دونم چی چی و دعوت کرده بودن دانشگاه واسه سخنرانی . من خودم نبودم ولی دوست نزدیکم بوده و واسم تعریف کرده . می گفت از اینور اونور پچ پچ می کردن که فلان ساعت بیاید آمفی تئاتر باید حال یکی و جا بیاریم .
می گفت رفتیم و مراسم شروع شد . قرآن خوندن و دکتر موسی خانی صحبت کرد و نوبت به سردار نمی دونم چی چی
رسید . همین که این گفت بسم الله الرحمن الرحیم یهو همه با هم پاشدیم و سالن و ترک کردیم !
فک کن! ۹۰٪ جمعیت سالن و ترک کردن! چقدر بنده ی خدا ضایع شده ![]()
دلم خیلی براش سوختیده شد ![]()
امروز از صبح کلاس داشتم و همین الان اومدم خونه . خوب من وقتی اوت فیلم ها و اون عکس ها رو گذاشتم لحظه به لحظه کنترلشون می کردم که مشکلی پیش نیاد !کدومتون می تونیدد تضمین کنید واسم مشکلی پیش نیاد که اینجور منو محکوم به ترسو بودن می کنید؟؟ خوب من جونم و زندگیم و دوست دارم و اصلا دلم نمی خواد شهید درجه ۳ بشم
آدم اگه فدا میشه هم بهتره در صحنه باشه نه پشت صحنه!
ولی الان که خونه هستم دوباره پست ها رو میذارم که اونایی که دوست دارن ببینن چون ظاهرا خیلیا اومدن و به در بسته خوردن .
لطفا اظهار نظر در مورد شخصیت منم بذارید کنار چون عمرا به حرف گربه سیاه بارون نمیاد
حالا شاید به حرف گربه سفیده یه رگباری چیزی بزنه ![]()
اینجا رو هم بخونید بد نیست ! ضارب اون دختره رو که با باتوم(ط؟) زده تو سرش رو معرفی کرده .
** محمد جان باور کن آپلود کردن اینا چند ساعت طول کشیده و مجبور شدم چند تا سایت واسه آپلودشون عوض کنم . اینکه بخوام حجمشون و کم کنم و دوباره آپلود کنم بسی سخت و دشوار است به جان شما نباشه به جان خودم
حالا مشکلت چیه؟ عکسا رو نمی تونی ببینی؟
کلاغ؟ پررررررررررررر
گنجشک؟ پرررررررررررررر
هر چی دیدین و شنیدین تو این دو روز؟ پررررررررررر
اصلا اون گنگشکه رو ببین اون بالا ! ببین چه خوشکله! می بینی هوا چه خوبه؟ جون میده واسه سوت زدن ![]()
* نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالد
چه کوهی ست!
اینا فیلملییه که دوست عزیزی واسم فرستاده . من چون دایل آپ دارم نمی تونم فیلم آپلود کنم
رو هر عکس که کلیک کنید وارد صفحه ای میشه که توش فیلم نشون داده میشه
اونایی که هنوز باور ندارید! چشماتون و باز کنید و خوب نگاه کنید .
نميدونید دانشگاه چه خبر بود . تو شهر اونقدر آدم جمع نميشن واسه تظاهرات که تو دانشگاه جمع شده بودن!
از صبح رفتم سر کار ولی دلم طاقت نیاورد .. ساعت ۹:۳۰ بود زنگ زدم به دوستم و قرار گذاشتیم تا ۱ ساعت دیگه بریم دانشگاه . تو راه دو تا ماسک هم خریدیم واسه استتار ![]()
قرار بود ساعت ۱۰ صبح میدون قلم تجمع کنیم
چند هزار نفر بودیم . همه عصبانی همه خشمگین همه مصمم ...

همه با تمام وجود داد میزدن و شعار میدادن
سرود ای ایران رو از اعماق وجودمون فریاد زدیم و دست تو دست هم یار دبستانی من خوندیم تا یارهای دبستانیمون تو تمام نقاط ایران اشغال شده بدونن که تنها نیستن و همیشه و همیشه پشتشون هستیم و حمایتشون می کنیم .

تو کل مراسم هم یه نوار خیلی بلند مشکی به نشان یادبود شهدای این جریانات دست بچه ها بود
بادکنکای سبز و پارچه های سبز هم که همه جا به چشم می خورد
![]()
البته یه عده ترسو هم رفته بودن داخل دانشکده صنایع و از پنجره فیلم می گرفتن که موج جمعیت به طرفشون برگشتن و با شعارای آزادی اندیشه از پنجره نمیشه و حرف حساب و گوش کن دوربینتو خاموش کن ازشون خواستن که به اونا ملحق بشن
حراست دانشگاه کاری ازش برنميومد در مقابل چند هزار دانشجوی مبارز ولی خوب سعی هم نکرد کاری بکنه و اینو باید ممنون ریاست عالی دانشگاه آقای دکتر موسی خانی باشیم که همه جوره باهامون راه میاد . البته آخر سر با شعار دکتر دوستت داریم ازشون تشکر کردیم ![]()
ـ مرگ بر روسیه
ـ الله اکبر
ـ نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی
ـ خس و خاشاک تویی . دشمن این خاک تویی
ـ تجاوز به ملت شده مرام دولت
ـ پول نفت چی میشه؟ خرج بسیجی می شه!
ـ ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم !
ـ محمود خائن آواره گردی... خاک وطن را ویرانه کردی... کشتی جوانان وطن الله اکبر ... کردی هزاران در قفس الله اکبر... مرگ بر تو مرگ بر تو ...
شعارایی بود که از همه جای دانشگاه به گوش میخورد ...
![]()
همه سبز بودن همه شعار می دادن هيچ کس نمی ترسيد
فقط وقتی خبر دادن ميدون هفت تير تهران شلوغ شده و باز به مردم حمله کردن و احتمال تيراندازی هم هست همه ۱ دقيقه سکوت کردن و بعد یه دختر با خشم زياد فرياد زد می کشم ميييييييييييي کشم آنکه برادرم کشت و بقیه هم به دنبال اون ...
![]()
همه حلقه وایستادیم و بادکناک ها ی سبز و به هوا فرستادیم و رنگ سبز و به نشونه ی آزادی به زمین ریختیم و با کفشای آغشته به رنگ جای جای دانشگاه رو مهر آزادی زدیم . اونجا دیگه موسوی مهم نبود! درسته کاهی نوای یا حسین میرحسین به گوش میخورد ولی در واقع میرحسین فقط یه بهانه س واسه پاشدن و حرکت کردن ! شخص میرحسین نیست که ما رو گرد هم جمع کرده بلکه هدفیه که والا تر از میرحسین ها و کروبی هاست ...
رنگ سبز ما رنگ انتخاباتی موسوی نیست! رنگ آزادی ماست ...
![]()
موقع اذان ظهر که شد همه به احترام آوای ملکوتی دور میدان قلم نشستند و سکوت کردند . برای شادی روح شهیدان وطن فاتحه خوندن و واسه پیروزی یارای دبستانیمون صلوات فرستادن
اون لحظه که به احترام شهيدای اين اواخر و مخصوصا دو تا شهيد دانشگاه خودمون فاتحه می خونديم خودم ديدم چشمهايی رو که از اشک خيس شد...

*** این پست ادامه خواهد داشت و در اولین فرصت که سرعت اینترنت در حدی باشه که بشه آپلود کرد حتما عکسای دانشگاه و میذارم . فعلا که حتی مسنجر هم باز نمیشه!!!
*** کامنتایی رو که بشه جواب داد تو همون کامنت دونی جواب میدم .
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا


دلم و گره زدم به پنجره ات دارم میرم

دوست دارم تا من بیام زود گره ها شو وا کنی

هر چند حال و روز زمين و زمان بد است...
يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است ...
حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي.....
آنجا براي عشق شروعي مجدد است...
* خدا جون یادته ۳ سال پیش تو این روز چی به من دادی؟؟؟؟ کاش نداده بودی ...
۳ سال پیشم مامان تنهایی رفته بود مشهد و من تنهایی کلی ناراحت بودم که چرا من الان نباید اونجا باشم . داشتم با شایا چت میکردم و وبلاگم و چراغونی می کردم که اون خبر خوب و بهم دادی . چه خبر خوبیم!!!! کاش هیچوقت سال ۸۵ ی وجود نداشت! کاش شب تولد امام رضا تو سال ۸۵ از صفحه زندگی من محو میشد...
* امام رضا جون میدونی که چقدر دوستت دارم ... می دونی چجوری چند ساله همه اتفاقای زندگیم به وجودت گره خورده ... امام رضا جون تولدت مبارک
هر چی دلم خواست بهش گفتم . همه دق دلیم و سرش خالی کردم ![]()
اولش هم شرط کردم اگه میخوای غر بزنی شروع نکنما! اگه میخوای بگم باید تا آخرش گوش کنی
اونم قبول کرد و منم همه اتفاقا رو چماق کردم کوبیدم تو سر مبارکش ![]()
در ضمن بهش یاداوری کردم امروز چه روزیه و خودمم یادم افتاد دلیل این سگ اخلاقیای این چند روزه چی بود! این ضمیر ناخودآگاه چه می کنه!!!
یه حرفی زد که واسم خیلی جالب بود . گفت کاش قبل از اینکه دیر میشد می نشستیم مث بچه آدم با هم حرف می زدیم!
آخیییییش راحت شدم ...
حال خوبی ندارم ... غم همه وجودم و گرفته ... یه بغض گنده راه گلوم و بسته و با وجود اینکه ساعتهاست ریز ریز اشک می ریزم ولی باز دست از سرم برنمی داره و داره خفه م می کنه ... یه موزیک غمگین داره پخش میشه ... تکیه دادم به دیوار و همونجور که آروم آروم اشک میریزم به خیلی چیزا فک می کنم ... به چیزایی که منو به این حال و روز انداخت ... یه لحظه یه فکری به ذهنم میرسه! گوشی موبایلم و که مدتهاست نه زنگی خورده نه اس ام اسی براش اومده بر میدارم و بهت زنگ میزنم . از وقتی رفتی جای اسمت تو گوشیم فامیلیت و ثبت کردم که یادم بمونه تو دیگه واسم غریبه ای!! ولی اینبار بدون هیچ فکری بهت زنگ میزنم ...
- به سلام خانوم مهندس! چه عجب از این طرفا؟
= حالم اصلا خوب نیست... باید ببینمت... تو رو خدا بیا و همه چیز و تموم کن... بیا بگو همه ی این روزا دروغ بوده بگوو این کابوس لعنتی تموم شده بیا دیگه طاقت ندارم
- ببین من ...
= هیچی نگو فقط الان بیا پیشم
- باشه الان میام . کجایی؟
= خونه
چند ماهی میشد که بابا کامپوتر خونه رو برده بود مغازه تا یکی دیگه واسه خونه بخریم . آخه اون بدبخت دیگه ده سالی از عمرش می گذشت و حسابی پیر شده بود . اینقدر امروز و فردا کردیم تا بالاخره هفته گذشته یکی گرفتیم ( سه شنبه شب که رفتیم سیستم و تحویل بگیریم فقط نیرونا میدونه چه اتفاقایی واسم افتاد... ) . ولی هنوز نتونستم ازش استفاده کنم چون رو میز ناهارخوری داره خاک می خوره تا زمانی که میز کامپیوتر دلخواهم و پیدا کنم که اونم انگار جزو محالاته!!
من دنبال یه میز کامپیوتری می گردم که کتابخونه هم داشته باشه و ارتفاعش هم تا سقف نباشه البته! شایدم یخورده فانتزی باشه آخه دوست دارم رنگی باشه یه چی تو مایه های صورتی باربی یا بنفش یا تلفیقی از هر دوش در کنار رنگ چوب (راش ) . آخه کلا میخوام دکور اتاقم و عوض کنم و از زرد و نارنجی به صورتی بنفش تغییرش بدم . روتختی و پرده و اینجور چیزاشم دیدم ولی اصل کار همین میز کامپیوتر و کتابخونه س
تو اینترنت چیز جالبی نتونستم پیدا کنم . مغاره های اینجا هم که .... راستش حوصله م نمیاد واسه یه میز بیام تهران . نه وقتش و دارم نه حوصله شو . اینقدرم بخاطر دانشگاه مرخصی می گیرم که دیگه بخوام بازم مرخصی بگیرم مطمئنن اخرااااااج میشم
حالا از فردا قراره اینجا نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون داخلی بزنن . چون اکثرا از تهران میان شاید بتونم یه چیزی پیدا کنم
مهم مدلشه . اگه مدلش و داشته باشم میتونم بدم رنگ دلخواهم واسم بسازن . حالا اگه شما چیزی مد نظرتونه یا مدلی چیزی دارید خواهشا به داد این بی مدل برسید
که کامپیوتر بدبخت بدجور داره خاک می خوره و مادر گرام هم بدجور غر میزنه که مگه وسط پذیرایی جای کامپیوتره؟
کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه؟
توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه
طرح ساده ی نگاهت دفتر خاطره هات
مثل سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم
لحظه ها رو می شمرم
آسمون بی تو پر از فریاددددددددددددددددددده
آسمون بغضت و بشکن
اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده
من زنم 
خلق شده ام
نه برای آرامش مردان
نه برای تکاملشان
نه برای پر کردن تنهایی شان
نه برای لذت و شهوتشان
من زنم
خلق شده ام که فریب دهم و حکومت کنم
قوی ترین مردان جهان در دستان کوچک و ظریف من همچون موم بی اراده وشکل پذیرند
من زنم
زیبا و دلفریب و معصوم
گوئی از دنیا هیچ نمی دانم جز عشق
اما در درون سیاستمدار و ویرانگر
دور اندیش و متفکر
خشم آلود و جنگ جو
من زنم
اما افسوس
...
پ.ن : من عاشششششق این آهنگم . الان خیلی وقت بود دنبال کدش بودم واسه وبلاگ که بالاخره دوست عزیزی زحمتش رو کشید .
با یکی دوبار گوش کردن نمیشه فهمید حرفش چیه! باید بارها شنید و در موردش فکر کرد یا شاید به خاطرش اشک ریخت! بخاطر حقیقت تلخی که فریاد می زنه
فقط اولش که شروع می کنه به خوندن از صداش نترسین

دیروز یه موضوع کوچیکی یادم انداخت چقدر تنهام ... یادم انداخت منم گاهی وقتا احتیاج دارم که با یکی حرف بزنم ... یکی که حرفام و اونجور که می خوام بفهمه ... دیروز یادم افتاد منم آدمم و گاهی وقتا دلم می گیره و یکی رو می خوام که سرم و بذارم رو شونه هاش و زار زار گریه کنم ...
دیروز نذاشتم این احساسم زیاد بال و پر بگیره و زدم از خونه بیرون تا یادم بره منم آدمم و به یه چیزایی نیاز دارم ...
ولی تو همون گیر و دار یه لحظه فقط یه لحظه یاد اون یار قدیمی! افتادم ... اون یه لحظه همان و شب خوابش رو دیدن همان!!! صبح که از خواب پاشدم حس کردم زیاد سرحال نیستم که یادم افتادبععععله! دیشب خواب شازده رو دیدم
دیروز زهرا بهم میگه تو چرا همش از دانشگاه فرار می کنی؟ تا کلاسا تموم میشه زود میری خونه و با بچه ها گرم نمی گیری؟
گفتنم حوصله شونو ندارم ! از این دانشگاه خوشم نمیاد هیچ حس تعلقی نسبت بهش ندارم! راست می گه عین کارمندا ۵ مین قبل از کلاسام میرم دانشگاه و بلافاصله بعد از تموم شدنشون میام خونه . نمی دونم چرا اینجوری شدم ولی هیچ تمایلی به ارتباط برقرار کردن با بقیه ندارم! مخصوصا از پسراش که حالم بهم میخوره نمی دونم چرا
حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمی گیرم
فقط کافیه ۱ ثانیه بیاد تو فکرم تا شب خوابش و ببینم! خیلی خیلی بده آدم فک کنه !نه! مطمئن باشه که دیگه همه چیز واسش تموم شده و هیچی تو این دنیا نمیتونه اونو به یادش بیاره اونوقت زرتی با یه پیشنهاد یاد اون و روزگارشون بیفته و اشک تو چشاش جمع شه...ه
آی دیم و که باز کردم دیدم آنلاینه! برام عجیب بود چون تقریبا نیمه متاهله ! ولی زیادم عجیب نبود چون حس ششمم بهم دروغ نمی گه! با اینکه کاملا از لحاظ روحی خنثی بودم ولی یه کرمی افتاد به جونم که باهاش چت کنم! یه سند تو آل کردم و در نتیجه بهم پی ام داد . این بار دیگه سعی نکردم کاری کنم عذاب وجدان بگیره یا معذرت خواهی کنه برعکس! اینبار از حس این چند روزم گفتم و اینکه کوچیکترین اشاره باعث می شه خوابش و ببیننم و این بعد از این همه مدت خیلی خیلی برام عجیب و رنج آوره ... اونم گوش کرد برعکس همیشه که عجول بود تا آخر حرفام و گوش کرد و گفت میدونم باور نمی کنی ولی منم گاهی وقتا خیلی دلم هوات و می کنه یعنی خیلی هااااااااا
این اعترافش شاید یه موقع واسم شیرین و دلچسب بود ولی امشب هیچ حسی نسبت بهش نداشتم! نگفتم بهش ولی احساس اوت هیچوقت مثل من نبوده و نیست که اگه بود مثل من الان اشک میریخت و سردرد داشت
بعدش بهم گفت ما هنوز با هم دوستیم نه؟ حرف و عوض کردم ولی اون گفت جواب منو ندادی؟ ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ حرفش و حرفاش واسم عجیب بود! کلا این روزا همه چیز عجیبه بالاخص رفتارای خودم!!! ه
پ.ن ۱ ساعت بعد : چقد بده که من یه چیزی بنویسم و بقیه یه چیز دیگه برداشت کنن!!! اون بعد از اینکه پرسید ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ من گفتم چجوری؟ و اون گفت من زن گرفتم تو هم شوهر می کنی و ما با هم دوست می مونیم . منظور اون اصلا این نبود و نیست که همراه زنش دوست دختر هم داشته باشه!!!!! چرا اینجوری فک کردید؟ اتفاقا با شناختی که من ازش دارم شدیدا پایبند زن و زندگیشه و من بخاطر همین تعجب کردم که چطور شده اومده چت؟! با شناختی که از خودمم دارم میدونم و می فهمم که باید حد خودم و بدونم و اون دیگه مجرد نیست و من چطور باید رفتار کنم! حیف که جامعه ی ما از هر چیزی بد برذاشت می کنه و افکار مریضی داره! یعنی واقعا دوستی این همه معنی بدی داشت که سریعا تو کامنتای خصوصی برام معنیش کردید؟؟؟؟ه
سلام
من شنبه برگشتم همونطور که قرار بود
:ولی زیاد نمی تونم بنویسم به دو دلیل
یکی اینکه کی بورد این لب تاپ جان حروف فارسی نداره و من الان مثه این کورا دارم تایپ می کنم
دوم اینکه دارم سریال پریسون بریک رو می بینم و وقت ندارم
ولی یه خبر فوق مهم دارم واستون![]()
نیروانا خانومی که معرف حضورتون هست؟ یه مدت تشریف برده بودن جزایز قناری
ولی حالا برگشته و دوباره می نویسه . خواستم اطلاع رسانی کنم که باخبر بشین
ه
یه چند روزی نیستم
میریم تبریز و سلماس خدمت خانواده ی پدری !
احتمالا تا شنبه برمیگردیم که من به کلاسام برسم
فعلا ...
کنارت هستم برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر می آید تا وسواسهایت را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی
مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم
مردی که با دستان خسته اش ،پاهای خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم
تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم
مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم
مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت ناخنهایت را لاک بزند منم.
کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم
سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.
وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم
آهای دختر شبهای پاییز ٬!
شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن تن مردی را که سردی روزگار را به خاطر تو به گرمای آغوشش مبدل کرده
اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی لایقت بیاید ، منم
اونیکه بعد از سالها همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که
« امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد


برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که تویی شاه بیت غزل زندگی من.
******************************
مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو حافظیه برایت نماز اقامه میکند منم
مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم
مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم
مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است
تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام
عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی
بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی
مردی که منیتهایش تویی ، منم
لندن-یکشنبه ۲۴نوامبر

برگرفته شده از وبلاگ دکتر شیری

دارم از تشنگی می میرم! هر چی هم هی دست و صورت و پاهام و میشورم و هی تو آب وول میخورم اثری نداره!
از ساعت ۹ صبح رفتم واسه ثبت نام دانشگاه تا ساعت ۳ . احتمالا وصف حال دانشگاه آزاد قزوین و شنیدین! چند تا دانشکده داره که همه ۵ طبقه ن و از شانس ما کارامون دقیقا تو طبقه ی آخر بود!!! محوطه ش هم که همش سربالایی و هر دانشکده ش با اون یکی سه فرسخ راهه! حالا شما تصور کن تو این گرما و آفتاب هی این پله ها رو بالا پایین کنی و از این دانشکده بری اون دانشکده اونم زبون روزه !!!
حالا کاش همه ی کارا تو همون دانشگاه تموم میشد! ما چون کاردانی خوندیم مدارک دیپلم و پیش دانشگاهیمون دست دانشگاه قبلیه . از اینور چون دوباره از دیپلم شرکت کردیم ( کارشناسی پیوسته) که تطبیق واحد بدیم باز به مدارک دیپلم و پیشمون نیاز دارن. حالا این وسط مشکل چیه؟ اخلاق خوش مسئولین آموزش که بلا نسبت شما آدم با یه موجودات با وفایی اشتباهشون می گیره! تا امروز ۲ بار رفته بودیم ولی نداده بودن . آخر سرامروز با کلی مکافات گرفتیم و البته با کلی منت و عشوه!!!!!!!!!! . خوب این یعنی اینکه ما کلی راه تا دانشگاه قبلیمون رفتیم و کلی هم اونجا آفتاب نوردی کردیم .
از ۹ تا ۳ هی رفتیم و اومدیم تا به مرحله ی آخر که شهریه بود رسیدیم و بقیه کاراش موند واسه فردا چون چک بانک ملی نداشتیم .
از ظهر هی میخوام روزه مو بخورم دلم نمیاد . هی به مامانم میگم نمیشه یه کم آب بخورم؟
هی هم میخوام وقت بگذرونم مگه میگذره؟؟؟ گفتم بیام یکم آپ کنم شاید وقت زودتر بگذره ![]()
بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند
|
بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند.
نمی دانم در جستجوی تو دیرینه كتاب كهن تاریخ را مطالعه كنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟ دل را به یاد موهبتهای تو آرام كنم یا به تعریف آفریده هایت؟ خدایا، گاه كه از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد.
خدایا عشق زیباست اما كدامین عشق پرشور تر از عشق به توست كه یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد.
خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد كه از تو چیزی بخواهم چرا كه هر چیزی را قبل از آنكه بخواهم به من داده ای.
اما خدایا سه چیز را از كسی كه آفریدی دریغ مدار كه تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، كه عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان كه مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بمیران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظیمی ... |
خوشم میاد از این آدمای بی جنبه ![]()
![]()
شما نمیدونید از وقتی پست قبل و که مربوط به قبول شدنم تو قزوینه نوشتم چقدر آمار کامنت های خصوصی من بالا رفته ![]()
![]()
کامنت میذارن اول تبریک میگن بعد خودشون و معرفی می کنن و البته کلی هم واسه خودشون نوشابه باز می کنن و از خودشون تعریف می کنن و آخر سرش هم شماره میذارن ![]()
![]()
ای خدا ما را از شر این پسرهای بی جنبه در امان نگه دار ![]()
![]()

پارسال ماه رمضون هر شب بعد از افطار و تماشای یکی از سریالا حدودای ساعت با ۱۰چند تا از دوستای مامانم میرفتیم پارک نزدیک خونمون و یه ساعتی پیاده روی میکردیم و بعدش بازی و دور هم نشستن و حرف زدن و هله هوله خوردن...
یه وقتاییهم باباها میومدن و اگه مناسبتی یا تولدی داشتیم همون جا جشن می گرفتیم و خلاصه کلی خوش می گذروندیم تا ساعت ۱-۲ نصفه شب
امسال اما تا دیشب این سعادت نسیب من نشده بود و به زبون خودمون تنبلیم میومد برم .. ولی دیشب که افطاری خونه ی مادربزرگم بودم چون باید مامانم و میرسوندم پارک دیگه توفیق اجباری شد و خودمم رفتم و کلی حالش و بردم . امسال یه پارکی تو قزوین ساختن به اسم پارک بانوان که خیلی نزدیک خونمونه و من نمی دونم این همه خانوم و قبلا کجا جا داده بودن که حالا همه ریختن تو پارک و ورزش می کنن و دور هم جمع میشن . این پارک قبلا باغ بوده و بخاطر همین یه عالمه درخت گردو و شاتوت و گلابی و چیزای دیگه داره که کلی پارک و باطراوت کردن و هواش حتی تو روزای خیلی گرم و حتی سر ظهر هم فوق العاده عالی و دلچسبه و جون میده واسه اینکه هوای تمیز و جانانه رو با تمام وجود بکشی تو ریه هات و تند تند نفس عمیق بکشی مخصوصا که ادامه ی باغ مذکور هم ضلع غربی باغ قرار داره و وقتی از اون قسمت می گذری عطر ریحان و انواع سبزی های تازه به مشامت میخوره![]()
جاتون خالی دیشب هم هوا فوق العاده بود و حسابی مشعوف شدیم . ساعت ۱۲ نیمه شب هم که به زور چراغ خاموش کردن میخوان خانوما رو بفرستن سر خونه زندگیشون باز ما از رو نرفتیم و به بهانه ی پیدا کردن ذرت تا سینما مهتاب هم رفتیم و وقتی اونجا هم پیدا نکردیمش خاله م پیشنهاد بلال های فلکه غریب کش و داد و جاتون خالی تو اون هوای خنک بلال ذغالی رو زدیم به بدن و قتی خواستیم برگردیم خونه چشم مامان خانومی افتاد به باغچه سراهای متعدد دور فلکه و اینجوری شد که ساعت ۱ شب سر از باغچه سرای یاران دراوردیم و یه قوری چای و مقادیری بال کباب هم به بدن زدیم . البته فقط ما نبودیم که نصفه شبی خونه زندگی نداشتیم خیلیای دیگه مثل ما در حال شب گردی بودن . البته قرق ما با اونا این بود که ما باباها رو خوابونده بودیم و خودمون جیم زده بودیم ![]()

چند وقت پیش که اتاقم و تمیز می کردم دسته گل خشک شده ای که یادگار اون بود و با بقیه ی وسایل دور انداختنی انداختم بیرون . البته چند شاخه ای ازش و نگه داشتم و گذاشتم تو گلدون قاطی بقیه گلای خشک ولی دیگه قاطی بقیه شده و من و یاد هیچ کسی و هیچ زمان خاصی نمی اندازه ...
دو ماهی میشه که گردنبندی که واسه تولدم بهم هدیه داده بود و فروختم . آخه یه انگشتر van cleef مدل flower دیده بودم که خیلی ازش خوشم اومده بود . واسه همیین فروختمش و یه مقدارم روش گذاشتم و اون انگشتر و گرفتم ...
هر چی عکس ازش داشتمم خیلی وقته پاک کردم و همه ی اس ام اس هامون و دیلیت کردم ...
حالا تنها چیزی که از اون دوران مونده حرفاییه که تو وبلاگم نوشتم و یه دفتر خاطرات که البته تو فکر سر به نیست کردن اون هم هستم . ولی نمی دونم کی و چجوری ؟!
ولی به وبلاگم دست نمی زنم . وبلاگ من یه دوره اززندگیم و به تصویرکشیده و چه بخوام چه نخوام اون روزها هم جزئی از زندگی منه .
من سعی کردم هر چی از اون دوران دور و اطرافم هست رو از بین ببرم . یادمه همون اوایل جداییمون که به زمین و زمان چنگ میزدم تا بلکه یه کم آروم بگیرم رویا جون بهم گفت باید هر چی ازش یادگاری مونده از بین ببری ولی اون موقع حتی فکرشم نمی تونستم بکنم . یادمه وقتی مجبور شدم اون یه تیکه فیلمش و از تو گوشیم پاک کنم تا کسی نبینه چه عذابی کشیدم و بارها اون فیلم و تو ذهنم بازسازی کردم . تو اون فیلم با چند تا از دوستاش نشسته بود گیتار میزد و میخوند و من عاشق اون خنده هاش تو فیلم بودم ...
ولی حالا بدون هیچ احساس خاصی گردنبند و فروختم و بقیه ی چیزا رو دور انداختم و تازه احساس خوبی هم بهم دست داد
یه جور حس زندگی دوباره و از نو شروع کردن...
فقط یه وقتایی خبرایی که ازش بهم میرسه یه کم بهمم میریزه و البته واسم عجیبه که چرا باید هنوز واسم مهم باشه و این وضع تا کی باید طول بکشه ؟ آخه همین یه کم بهم ریختن خودش یکی دو روزه!!!
.
.
.
بهانه جون شما میتونی بهم بگی تا کی؟؟
خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت شهریوری های عزیزه . من که هیچوقت آبم با پسرای شهریوری تو یه جوب نرفته و نمیره
فکر می کنم در مورد دخترای شهریوری هم همینجور باشه ![]()



دوستای متولد شهریور:
۳ شهریور تولد روینا جون خواهر رونیکا ![]()
۶ شهریور تولد توت فرنگی جونم ![]()
۶ شهریور تولد آندیا جونم ![]()
۷ شهریور تولد شهرزاد جون مامان شرمینه ![]()
۱۰ شهریور تولد مامان رز سفید ![]()
۱۴ شهریور سالگرد عقد آرزو جون مامان آرش و بابا جلال ![]()
۱۴ شهریور سالگرد عقد نوشین جون مامان هستی و بابا محمود![]()
۱۴ شهریور سالگرد ازدواج مامان بابای آرین جون![]()
۱۷ شهریور سالگرد عقد بیتا جون مامان دوقلوها و بابا ناصر![]()
۱۸ شهریور تولد ویولت عزیز ![]()
۲۴ شهریور تولدِ رضا ![]()
۲۵ شهریور تولدِ ایلیا کوچولو ![]()
۲۶ شهریور تولد مامان ایلیا ![]()
و ...
دوستای عزیز متولد شهریور ماه تولدتون مبارک ![]()

یه وقتایی یه حرفایی هر چند کوچیک و شاید از دید خیلیا بی اهمیت دل آدم و می شکنه و باعث می شه دل آدم بگیره ....
یه وقتایی خیلی خوشحالیا ولی یه جمله همچین بهمت میریزه که اشک تو چشات جمع میشه و اینقدر به خودت فشار میاری که گوله های اشکت سر نخوره رو گونه هات و کسی نبینه تا ازت نپرسن چی شد یدفعه؟؟؟ تو که الان خوب بودی؟؟!!! آخه از نظر بقیه اون حرف چیزی نبوده ولی همون حرف ناچیز بوده که جیگرت و آتیش زده...
تا حالا اینجوری شدین؟
من خوبم فقط یکم وقت کم آوردم . به صورت موقت تو شهرداری کار می کنم و بعد از ظهرها هم به خیابون گردی و این حرفا می گذره .
اوضاع ناجور انتخابات و وقایع بعدش باعث شد ترجیح بدم سکوت کنم و چیزی نگم
گوش اگر گوش تو
ناله اگر ناله ی من
آنچه که البته به جایی نرسد فریاد است...
حالا هم که جریان سقوط این هواپیمای لعنتی! فقط همین و بگم تنها چیزی که پیدا کردن ۲تا دونه انگشته و همین!!!!!!!!!!!!! فقط ۲تا انگشت از ۱۶۸ نفر آدم باقی مونده!!!!!
بر می گردم...
دیشب که داشتم با خودم فکر می کردم امروز یه سر بیام کافی نت و به دنیای پر شر و شور نت سر بزنم با خودم تصمیم گرفتم دیگه از قتل و جنایت و وحشتی که تو دلامون هست و هیچکدومتون قدرت درکش و ندارین چون باهاش مواجه نیستین چیزی نگم . میخواسنم از روزمرگی هام و از چیزایی که تو ذهن و دلم می گذره بنویسم و تازه کلی هم تو ذهنم کلمه ها رو بالا و پایین کردم ولی...
الان که اومدم و کامنتام و خوندم پشیمون شدم . آدم نمی دونه به بعضیا چه لقبی بده! شرمنده ها ولی بعضیا یا خیلی احمقن یا خودشون و زدن به حماقت ! دیگه تا چه حد آدم می تونه نفهم باشه؟؟؟ هی میان کامنت میذارن شایعه پراکنی نکن! حرفای خاله زنکی نزن!!! اگه چرنده و خاله زنکی تو چرا می خونی و درباره ش اظهار نظر می کنی؟ مگه تو هم حاله زنکی؟؟
یعنی تو باور می کنی با گرفتن مهین بدبخت که اصلا معلوم نیست کسی و کشته یا نه شهر آروم شده؟ پس این صدای آژیر و تیراندازی مداوم که هر شب تنمون و می لرزونه و امروز صبح هم ادامه داشت از چیه؟؟؟ حالا شاید خونه ی جنابعالی هادی آباد باشه و نشنوی ! ولی ما نزدیک میدون شهید بابایی هستیم و هر شب مستفیض می شیم!
اول که گفتن این مهین خانوم مشکل روانی داشته و هر کس رو شبیه مادرش بوده می کشته ! بعد دیدن مردم اینقدرا هم خر نیستن که یه بچه ۷ ساله و یه مرد ۷۰ ساله رو شبیه مادر اون بدونن! بعد گفتن انگیزه ی مالی داشته باز دیدن نه! مردم می گن طلاها سر جاشون بوده! می گفتن یارو ۲۵ میلیون بدهی داشته! خوب هر احمقی می دونه دزدی خیلی راحت تر از کشتن ۵۰ نفر واسه یه بدهیه!!!!! بعد که دیدن نه دیگه نمیشه بیشتر از این دروغ گفت تیتر زدن پلیس به دنبال قاتلین بقیه ی قتل هاست!
تازه بماند که تا حالا می گفتن فقط ۵ نفر و کشتن و تازه ۲ تاشون هم ار ترس سکته کردن ولی حالا با زور و شکنجه ۸ تا رو انداختن گردن مهین خانوم که رنوی کرم داره و تازه دنبال بقیه ی قاتل ها هم هستن!!! نمی دونم چجوریه پلیس قزوین البته با همکاری پلیس تهران یدفعه این همه جنازه رو با هم کشف کرده!!!!
خواستم بگم اونایی که هنوز نگرانید و می ترسید شماها حق دارید . خیلی مواظب خودتون باشید چون بعد از دستگیری مهین خانوم بازم جسد پیدا شده که یکیش جنازه ی دوست پسرخاله ی من که همش ۱۰-۱۱ ساله شه هست .
شما هم مث من داریئ فک می کنید یه پسر بچه چجوری شبیه مادر مهین خانومه؟!
قزوین شهر خیلی کوچییه . قبل از اینکه دانشگاه آزاد اینجور تو قزوین رونق بگیره و اینهمه دانشجوی غیر بومی بریزن تو شهر همه همدیگه رو می شناختن . امکان نداره شما از خونه دربیای بیرون و حداقل چند تا آشنا تو وچه و خیابون نبینی! تو این شرایط مطمئنا قبول اینکه اکثریت همدیگه رو می شناسن سخت نیست! حتی اگه فامیل و دوست هم نباشیم از طریق دوستان و اقوام یجورایی به هم پیوند می خوریم . اینا رو گفتم که بگم خود من حداقل ۳۰ نفر و می شناسم که کشتن اونوقت اینا می گن ۵ تا!!! تازه اونم ۲ تاشون از ترس سکته کردن!!!! شما باور می کنید؟
۴شنبه ی هفته ی گذشته خیابون خیام حفاصل چهارراه شهرداری و سه راه فردوس بسته بود. جنازه ی خانم چادرباف و در حالی که با کاتر پشتش نوشته بودن "ما هستیم" پیدا کردن . انگار دو نفر بودن که یکیشون فرار کرده بود و بیمارستانه
مهندس خراسانی به طرز وحشیانه ای به قتل رسیده ولی از خانواده ش خواستن به مردم بگن از بالای داربست افتاده مرده! من که اینقدر احمق نیستم که باور نم مهندس مملکت مثل یه بنا رفته بالای داربست!شما باور می کنید؟
خانم مظفری رو شاید خیلیا تو قزوین بشناسن . دبیر جغرافیه . همونی که هر روز امکان نداشت از باباش و عشق زیادی که نسبت بهش داره سر کلاس واسه بچه ها نگه . ۵شنبه دنا با چشم گریون اومد خونه و گفت بابای خانم مظفری رو کشتن! گردنش رو بریدن... (دنا دختر دوستای خانوادگیمونه)
جنوب شهر قزوین به یه بچه حمله می کنن که ببرنش ولی مادرش مقاومت می کنه و گردن مادر بیچاره س که بریده میشه
خیابون طالقانی بخاطر پیدا شدن جسد دخترک ۷ ساله بسته بود...
خانم مردانی مدیر دبیرستان شاهد رو با لباس نیروی انتظامی و به بهانه ی پیدا ردن یکی از شاگرداش که از دست قاتلا فرار کرده بود می خواستن ببرن مثلا آگاهی! ولی وقتی معاون مدرسه میگه فلان دانش آموز و من خودم امروز دیدم پا به فرار می ذارن...
و خیلیای دیگه!
از ۵ تا خیلی بیشتر شدن نه؟!
ما گفتیم با اتوبوس بریم اینور اونور امنیتش بیشتره! یه خانوم تو اتوبوس زیباشهر از حال میره و همراهاش اونو به بیمارستان می برن! غافل از اینکه دلیل از حال رفتنش شوک الکتریکی و یا سرنگی بوده که تو ازدحام بهش تزریق شده و همراهاش همون قاتلا بودن که به قتلگاه بردنش...
حتی تو ماشین شخصی هم امنیت نداریم . نمونه ش پریشب تو شهرک مینودر به برادرزاده ی شاگرد بابام که تاسی داره حمله کردن و با چاقو زخمیش کردن و تنها شانسی که آورده سر رسیدن پلیسیه که بالاخره یک بار سروقت رسید!!!!
اونایی رو هم که گرفتن اونجور که می گن ۵ نفر بودن که ۲نفرشون سیاه نور می خورن و قبل از مردن میگن شما اگه ۱۰۰ نفر از ما رو بگیرید ما بازم هستیم و می کشیم...
مگه در مورد تعدادشون راست گفتن که در مورد دسنگیریشون راست بگن؟!!!!!
فقط تعجب من از اینه که شبکه های ماهواره ای چرا هیچ خبری از این قضایا ندارن؟! یعنی اینقدر بی اهمیته؟؟؟!!!!
اتفاق جالب اینه که دقیقا همزمان با ورود ایشون یه نفر دیگه رو هم قربانی کردن! اونم دقیقا جلوی چشمای پرزیدنت!!!!!
تیلا جون خواسته بود از شیوه ی دزدین و کشتنشون بگم . والا خود من و ه ندزدیدن ولی یه چیزایی شنیدم.
اون خانوم معلم قربانی شده واسه نماز اول ماه همراه چند تا از دوستاش رفته بوده چهارانبیا . دوستاش اینجوری می گن که یکدفعه دیدیم یه عده می گن فلانی از فامیلامونه و حالش بهم خورده و از حال رفته! کفشاش کدومه میخوایم ببیریمش بیمارستان!!!!! و به همین راحتی طرف و جلو چشم همکاراش دزدیده بودن و بعدش جنازه ش رو با اون وضع فجیع پیدا کرده بودن
اون روز هم که پرزیدنت تشریف فرمایی کرده بودن تو جمعیت به همین روش یه نفر و با سرنگ بیهوش کرده بودن (فک کنم از شوق دیدن رییس جمهور غش کرده بود!!!!) و العجل...
چند روز پیش هم یکی از دوستای مامانم نمی دونم چجور تونسته از دستشون فرار کنه! میگه تو کوچه بودم یه خانوم چادری اومد طرفم گفت ای وای انگار دارن اون ماشینه رو می دزدن!! یه تاکسی روآ زرد رنگ یا نارنجی رو نشون می داد . میگه یه لحظه فقط از زیر چادر سرنگ و تو دست زنه دیدم و دیگه نمی دونم چجوری فرار کردم !!!!
من شنیدم شهرای دیگه هم همین وضعه . مخصوصا از اصفهان خیلی خبر میاد . نمی دونم راسته یا دروغ ولی میگن تو اصفهان هوا تاریک بشه دیگه کسی جرات نمی نه تو خیابون دربیاد . تو انزلی هم می گن بچه ها رو می دزدن و جنوب هم شنیدم ۱۰ تا پاسدار و کشتن . حالا نمی دونم راسته یا دروغ؟! ولی خبرایی که از قزوین بهتون دادم و ۱۰۰٪ مطمئنم که درسته . می گن بخاطر انتخاباته حالا خدا کنه تا اون موقع تموم شه![]()
اینجور که می گن دیروز ظهر پلیس یه پژوی سفید رو از اتوبان تعقیب کرده و این تعقیب و گریز تا داخل شهر کشیده شده و دیروز ظهر تو خیابون سعدی قزوین تیراندازی بوده هم از ناحیه ی پلیس هم از طرف پژوی سفید . آخر سر هم پلیس دستگیرشون کرده . سرنشینا دو نفر مرد بودن که وقتی دستگیر شدن ماشینشون تبدیل به آبکش شده بوده! از صحت این خبر کاملا مطمئنم چون هم خاله م اونجا بوده هم تو روزنامه ی محلی خبر و چاپ ردن . حالا از امروز شایعه شده اونایی که دستگیر کردن همون قاتلای زنجیره ای بودن! تا چه حد درست باشه نمی دونم ؟! ولی مطمئنا جناب پرزیدنت که امروز ظهر تشریف آوردن قزوین تو سخنرانیشون اعلام می کنن که بعععله! به خمد و شکرانه ی خدا ما قاتلین رو دستگیر کردیم و مردم شهیدپرور قزوین دیگه خیالشون راحت باشه!!!!!
البته باید خدمتتون عرض کنم هفته ی پیش روز قبل از اینکه رییس پلیس تهران واسه رسیدگی به پرونده به قزوین بیاد تو مجلس در پاسخ به نماینده ی قزوین گفته بودن که قاتلین دستگیر شدن و دقیقا روز تشریف فرمایی رییس پلیس کل کشور جسد ۲ تا دختر و کشف کردن!
پریشب هم یه جسد دیگه از جلوی دانشگاه خواهرم(پیام نور) پیدا کردن!
بریم بمیریم تا نکشتنمون![]()
زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست،زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر است...![]()
یه سلام خیلی خیلی داااااااااااااااغ به همه ی دوستای گلم که خیلی دوستتون دارم![]()
بعد از دو ماه و نیم بالاخره تنبلی و گذاشتم کنار و اومدم کافی نت ! دلم خیلی واسه تک تکتون تنگ شده بود .
راستش بیشترین دلیلی که منو کشوند پای نت اتفاقای وحشتناکی بود که اخیرا تو قزوین میافته و می خواستم بدونم خدای نرده شهرای دیگه هم رخ داده یا نه؟
از بعد از عید و تقریبا از وقتی آقای پرزیدنت اون سخنرانی دشمن کش رو انجام دادن به طرز وحشتناکی خانوم ها رو به قتل می رسونن!!!!! اول از پیرزن ها شروع شد و می گفتن به خاطر طلاهاشونه! ولی بعد خانوم های جوون تر و بالاخره تو دو سه روز اخیر دو تا دختر و کشتن
به قدری فجیع می کشن که آدم دلش ریش می شه
یه نمونه ش خانم ح ک م آ ب ا د ی که معلم بودش که خودم تو تشییع جنازه ش بودم . با پیچ گوشتی سرش رو سوراخ کرده بودن با کیسه خفه ش رده بودن و دور گردنش سیم هم بوده! بهش تجاوز کرده بودن و وقتی متوجه شده بودن دختره جنازه ش رو آرایش کرده بودن و سرش تور زده بودن!
رییس پلیس کل کشور اومده بود قزوین واسه رسیدگی به قتل های زنجیره ای ولی هیچ خبری نیست و همون روز دو تا دختر و تکه تکه شده تو سطل آشغال پیدا کردن!
می گن قاتلا چند نفرن و توشون زن هم هست . تا حالا ۲۳ نفر و کشتن ولی اینا می گن ۴ نفر!!!!!!!
واسه همین خانوما می ترسن از خونه دربیان ولی تو خونه هم در امان نیستن و به اسم مامور برق و گوشت قربونی تا خالا چند نفر و کشتن!
نمی دونم شهرای دیگه هم این اتفاق افتاده یا نه که دعا می کنم نیفتاده باشه
ولی اگه چیزی شنیدین حتما بهم بگین . یه عده می گفتن بخاطر سخنرانی پرزیدنتمونه که هم تو کربلا فقط ایرانی ها رو می کشن هم اینجا افتادن به جونمون و یه عده وهابی هستن !
ببخشید بعد این همه مدت با خبر یه فاجعه اومدم سراغتون ولی درک کنید چه وخشتی بین مردم افتاده. خود من فقط با بابام میرم بیرون و تو خونه هم که هستیم در و سه قفله می کنیم!
شما هام مواظب خودتون باشین چون هر لحظه ممکنه این اتفاقا تو شهر شما هم بیفته. حالا اگه خواستین می گم چند نمونه رو چجوری بردن ولی الان دیگه حالش و ندارم وقتی یادم میفته موهای تنم سیخ میشه![]()
پ.ن: راستی! گلای متولد اردیبهشت حتما روز تولدشون و بهم یادآوری کنن چون تو آرشیو نداشتم . اینجوری شاید امسال نرسم کاری بکنم ولی لااقل واسه سال دیگه آرشیو میشه
پ.ن : من این مدت نبودم خبر ندارم چه تغییر تحولاتی تو دنیای مجازی رخ داده! انگار تو آمازون می زیم
شماها که تو شهر هستین چجوری آپ کردنتون رو خبر می دین؟ بلاگرد احیا شده آیا؟ یا از سیستم دیگه ای استفاده می کنین؟
دوستای گلی که تولدشون تو اسفند ماهه بشتابنددددد ![]()
زودی بیاید روز تولدتون و بگید که اینجا اضافه کنم








|
|
|
تولدتون مبارک 
اینقدر از اینجا و نوشتن دور بودم که نمی دونم چجوری باید شروع کنم و از چی باید بنویسم! اول از کنکور بگم که احتمالا خودتون می دونید که قبول نشدم چون اگه قبول میشدم سریع میومدم خبر میدادم . می دونید که من تغییر رشته دادم و واسه همین زیاد از دروس اختصاصی سر در نمیاوردم . خیلی خونده بودم ولی خوب مطمئنا در حد بچه های خود معماری نبود. تراز عمومی هام خیلی خوب بود و حتی در حد عالی ولی اختصاصی هام ...
تراز عمومیم 6800 شده بود و اختصاصی ها 5100 و تراز کلم 5500 که با توجه به اینکه آخرین نفر قبولی تو دانشگاه آزاد قزوین ترازش 6100 بود بنده مردود شدم! خودم که مطمئن بودم قبول میشم واسه همین وقتی دیدم مردود شدم یهو وا رفتم! منتظر تکمیل ظرفیتم . نمی دونم تراز قزوین تو تکمیل ظرفیت چند میشه ولی هر جا بشه میزنم که برم . احتمالا زنجان میزنم چون کلش که 4 ترم بیشتر نیست 2 ترمش و هم مهمان می گیرم قزوین . فقط باید مطمئن شم با اینکه تغییر رشته دادم و با توجه به جایگاه دانشگاه آزاد قزوین بهم مهمان میدن یا نه؟ لطفا اگه کسی اطلاعاتی در این مورد داره بهم بگه . ممنون میشم
امسال فک میکردم تولد کسل کننده و خیلی بدی داشته باشم ولی برعکس شد! خدا روشکر امسال هم تولدم خیلی بهم خوش گذشت و کادوهای خیلی خوشگلی گرفتم
. از شما دوستای گلمم ممنونم که به یادم بودید و تولدم و تبریک گفتید مخصوصا از شادی جون که با اس ام اسش کلی خوشحالم کرد
. شادی جون من دوبار جوابت رو دادم ولی دلیوری نیومد حالا نمیدونم اس ام اسم بهت رسید یا نه؟
صبح تولدم یه کیک بردیم بیرون شهر و با دوستای مامانم جشن گرفتیم . آخه مامانم با دوستاش هفته ای سه روز پیاده روی میرن بیرون شهر و تو دل طبیعت . منم یه کیک بردم اونجا و کلی خوش گذشت . اونا هم یه پنکک و رژگونه و شاین لب و مداد گریم بهم هدیه دادن . شبم خونه ی خودمون تولد بازی بود و خاله هام و مامان بزرگم اومده بودن و کلی پول و یه بلوز اسپریت خیلی خوشگل ، یه ساعت اسپریت ،یه بلوز دیگه، یه سرویس ورساچ و یه دسته گل خیلی خیلی خوشگل که خیلی دوسش دارم هدیه گرفتم . امروز بعدازظهر هم قراره با یکی از دوستام برم بیرون و باز یه تولد بازیه دیگه!![]()
خلاصه که امسالم خداروشکر خوب بود و خوش گذشت و من 21 سال و تموم کردم و وارد 22 سالگی شدم. واقعا عمر چه زود میگذره!!!
بیشتر از 2 هفته س که سرما خوردم و هنوز خوب نشدم . در واقع آنفولانزا بود چون استخون درد شدیدی داشتم و چند روزم تب و لرز داشتم . با اجازه ی بزرگترا 6 تا آمپول نوش جان کردم و 7ورق هم آنتی بیوتیک خوردم که پدر معده م و درآورده و صبح ها از درد معده بیدار میشم ولی همچنان که در خدمت شمام گلوم به قدری درد می کنه که آب دهنم و نمی تونم قورت بدم . نمی دونم کی قراره خوب بشم!![]()
امسال همه جا برف اومد جز قزوین! اینجا فقط دو دفعه برف اومد اونم نیم ساعته تموم شد و اصلا رو زمین ننشست! تا الان شاید کلا 10 روز هوا سرد بوده و بقیه ی روزا مثل امروز کاملا بهاریه و جون میده واسه خرید کردن
. حالا تو این هوای عالی من چجوری سرما خوردم خودمم نمیدونم!
ولی خدا به دادمون برسه تابستون با بی آبی! برف که نیومده آبی در کار نیست و احتمالا از همین بهار جیره بندی ها شروع میشه...
اوه چقدر حرف زدم! همینه دیگه وقتی سه هفته از نت دور باشی مثل ندید بدیدا میشی
. دلم خیلی واسه اینجا و دوستام تنگ میشه ولی چاره چیه؟ تلفن که به رحمت ایزدی پیوسته ، کامپیوترمم دارم از دست میدم! گفتم که مشاور املاک ها همه باید کامپیوتری بشن . در همون راستا بابام میخواد سیستم خونه رو ببره مغازه و جاش واسم لب تاپ بخره . ولی حالا کی بخره معلوم نیست! واسه همین کاملا داریم برمی گردیم به زمان قل قله میرزا و دور از وسایل ارتباطی! واسه همین دفعه ی بعدی معلوم نیست کی بتونم بیام نت.
ولنتاین و به همتون تبریک میگم
و امیدوارم روزای قشنگی رو کنار عشقای همیشگیتون داشته باشین
. مواظب خودتون باشید . تا بعد ![]()
پ.ن اینم یه قالب کاملا ولنتاینی
اینبار غیبتم خیلی طولانی شد و دلیلش هم اینه که به نت دسترسی ندارم . تلفن خونه به رحمت خدا رفته و بدجور دست من و گذاشته تو پوست گردو! الانم اومدم کافی نت و معلوم نیست تا کی این وضعیت ادامه داشته باشه . اینو گفتم که بدونید احتمالا این غیبت کبری همچنان ادامه دارد...
هنوز جواب کنکور نیومده . با اینکه اعلام کرده بودن هفته ی آخر دی نتایج میاد ولی تا امروز که دوم بهمنه هیچ خبری نیست. تو این روزا که خیلیا تلویزیون و تحریم کردن که تصاویر غزه رو نبینن، جاتون خالی من هر روز 2-3 ساعتی فقط گزارشای غزه رو دیدم!!!!
هی نشستم اخبار نگاه کردم شاید اعلام کنه نتایج کنکور کی اعلام میشه اینا هم همه چی گفتن جز کنکور! نیم ساعت اول همه ی اخبارا که فقط غزه س! 5دقیقه ی بعدش هم فرمایشات رهبر و رییس جمهور در مورد غزه س!!!! خدا رو شکر که همه چیز ما غزه س و دیگه هیچ خبری تو کشورمون نیست!![]()
این روزا یا فیلم می بینم یا کتاب می خونم . لاست و تموم کردم و منتظر فصل پنجمش هستم که قرار بود تو ژانویه بیاد . اگه خبری ازش داشتین و دیدین اومده به منم خبر بدین لطفا چون آخرش خیلی گنگ تموم شد . مثلا خواسته بودن هنری کار کنن یه تیکه از الان گفته بودن یه تیکه از سه سال پیش یه تیکه از ده سال بعد! خلاصه که الان تو خماریش به سر میبریم.
در مورد لینک ها هم بگم که من دوستای بلاگفایی رو تو خود بلاگفا لینک کردم و واسه همین نمی تونید ببینیدشون . آخه چند نفر گله کرده بودن که چرا ما رو حذف کردی و از این حرفا . خواستم بدونید رفتید تو لیست ویژه که وقتی آپ کردید باخبر بشم گرچه فعلا بدردم نمی خوره و از نت دورم. قالب وبلاگمم خواستم عوض کنم ولی ترجیخ دادم تا اربعین بمونه . آخه آهنگشم خیلی دوست دارم![]()
ممنونم از دوستای عزیزی که به یادم بودن و نگرانم شده بودن ولی فعلا چاره ای نیست . باور کنید واسه من معتاد خیلی سخت تره که از نت و دوستام دور باشم و بی خبر ولی خوب کاریش نمیشه کرد. با این مخابرات که نمیشه درگیر شد. مملکت که صاحب نداره بریم یقه ی کی رو بگیریم؟
پست مربوط به متولدین بهمن ماه هم پایینه . مگه میشه خودم متولد بهمن باشم و بهمنی ها یادم برن! دوستای گلم واقعا شرمنده م که نمی تونم بهتون سر بزنم . مخصوصا عزیزایی که تولدشونه . امیدوارم منو ببخشید![]()
کامنت دونی این پست رو هم غیرفعال کردم که پست پایینی یادتون نره ![]()
![]()
![]()
بهانه جون متاسفانه امکان درج نظر تو وبلاگت نبود واسه همین از اینجا تولد بابای گلت و یکی یدونه ی شیرین زبونت رو تبریک میگم![]()
![]()
![]()
به من نگو از حروف ِ نام ِ تو ساده بُگذرم
كه من
جز قشنگ ِ نام ِ تو حرف ِ ديگري نخوانده ام !




گل همیشه عاشق 
دختر ماه بهمن 
چی به سرم اوردی؟ 
ببین چه کردی با من؟ 
من اهل عشق نبودم 
دل به کسی نبستم 
چه کردی با دل من؟ 
که حالا عاشق هستم! 
تو از کدوم حوالی به سمت من پریدی؟ 
من که کسی نبودم 
آخه تو من چی دیدی؟ 
عشق بدون اما ، عشق بدون تردید 
سایبونه چشاته ،دستای گرم خورشید 
تو که پرنده بودی تو اسمون آبی 
بگو چی شد که میخوای رو دست من بخوابی؟ 
من باورم نمیشه دختر ماه بهمن 
یه اشیونه از عشق بخوای بسازی با من 
من باورم نمیشه اندازه تو باشم 
یه معجزه اس اگر من تو چشم تو صدا شم! 
"شعر و عکس از شایا تجلی سرا"
دوستای جون جونیم که متولد ماه بهمن هستن:
۲ بهمن تولد بابای دل آرام جون ![]()
۳ بهمن تولد ثمانه جون مامان مهدیار ![]()
۳ بهمن تولد لیلی جون مامان یونا بود ![]()
۳ بهمن تولد وبلاگ آندیا جونمم هست ![]()
![]()
۵ بهمن تولد فیروزه جون ![]()
۵ بهمن تولد مریم جون ![]()
۶ بهمن تولد بابای مهربون بهانه جونه![]()
۷ بهمن تولد مامان نیلوفر جون و به عبارتی مامانبزرگ تارا جون ![]()
۸ بهمن تولد ارکای عزیز ه و تولد وبلاگ ستاره طلایی ![]()
۸ بهمن تولد یکی که دیگه رفته به جهنم !
۱۰ بهمن تولد گل پسر شیرین زبون بهانه جونمه
۱۱ بهمن تولد آزاده جون خاله آرش وروجک ![]()
۱۱ بهمن تولد دیبا جونم ![]()
۱۲ بهمن تولد بابا جون خودم![]()
۱۲ بهمن تولد ایلیا جون گل پسر مریم جون ![]()
۱۴ بهمن هم تولد وبلاگمه ![]()
![]()
۱۶ بهمن تولد زهرا جون مامان یاسین جینگولک و دانیال تپلو ![]()
۲۲ بهمن تولد پیروزه جون مامان پرنیان جونی ![]()
۲۲ بهمن سالگرد ازدواج مژگان جون مامان آندیا ![]()
۲۳ بهمن تولد بابا محمود هستی جونمه ![]()
۲۴ بهمن تولد خودمه
![]()
۲۶ بهمن تولد ایلیا ی عسلمه گل پسر سمیه جون ![]()
۲۷ بهمن تولد عباس آقا ی شمسی جونه ![]()
۲۸ بهمن هم تولد شادی جونمه همون انار بانوی خودمون ![]()
۲۹ بهمن تولد عسل خاله نازگل جونمه ![]()
۳۰ بهمن تولد فاطمه جونه ![]()
اگه کس دیگه ای هم تولدش تو این ماهه بیاد بهم بگه که اسمش رو اضافه کنم
![]()
خوب تولد هممون مبارک باشه
ایشالا ۱۰۰ ساله شیم
نه ۱۲۰ ساله شیم
نه ۱۲۰ سال کمه
همیشه زنده باشیم 
![]()
اینم از طرف من تقدیم به تمامی متولدین بهمن ماه 

این ماه انگار خیلی دیر کردم . شرمنده ی تمامی متولدین دی ماه شدم امیدوارم منو ببخشید
با یه دنیا شرمندگی میریم سراغ متولدین دی ماه. البته من چند نفری رو بیشتر نمی شناسم شما لطفا کمکم کنید
متولدین دی ماه :
3
دی تولد اردوان گوگولی ملودی جون ![]()
7
دی تولد نوشین جون مامان هستی ![]()
25
دی تولد بابا جون پگاه و پارسای عزیز ![]()




دوستای گل متولد دی ماه روز قشنگ شکفتنتون رو تبریک می گم و واستون روزهای قشنگی رو آرزو می کنم 
مررررررررررررسی مرررررررررررسی مررررررررررررررررررررسی 
یه عالمه مرسی واسه دعاهای قشنگتون و دلای مهربونتون که حتی وقتی سر جلسه بودم به یادم بودید و واسم کامنت گذاشتید و دعا کردید که موفق باشم 
خیلی خیلی خوشحالم که دوستای به این خوبی دارم که تو غم و شادی کنارمن و واقعی تر از واقعی هان . نمی دونم از انرژی های مثبت شماس یا تلقینای بیش از حد خودم که اینقدر خیالم راحته و اصلا نگران نتیجه نیستم! کنکور آسون بود و سوالا اصلا در اون حد که فکر می کردم نبودن ولی خوب همین کارو سخت تر می کنه چون معمولا کنکور هر چقدر آسون تر باشه قبولیش سخت تر میشه! ما که امیدمون به خداس حالا تا اوستا کریم خودش چی بخواد ![]()
این پست و نوشتم فقط و فقط واسه اینکه از شماها تشکر کنم که اینقدر به یادم بودید و با کامنتای خصوصی و عمومی و اس ام اس هاتون بهم یادآوری کردید که دوستای خیلی خیلی خوبی دارم که به یادم بودن.خیلی خیلی دوستتون دارم و از همگیتون ممنوم ![]()

خالی ام از عشق و خاموشم های وهوی تازه میخواهم
خانه ام گلخانه ی یاس است رنگ و بوی تازه میخواهم
من جمعه کنکورم و عالییییییییی میدم
من حتما قبول میشم
من همین امسال قبول میشم و از بهمن میرم دانشگاه
من از همین الان صندلیم و تو کلاسای دانشگاه آزاد قزوین می بینم
من اصلا تو وهم و خیال نیستم ![]()
حالا جدای از شوخی نمی دونم چرا اینقد مطمئنم که حتما قبول میشم! اونوقت اگه خدای نکرده قبول نشم خودم پیش خودم ضایع میشم ![]()
حالا خوبه خیلی درسا رو باد نیستما ولی چون اونایی رو که می تونستم خیلی خیلی خوندم مطمئنم قبول میشم!! اینم نتیجه ی تلقین! ببینیم قانون راز این بارم جواب میده یا نه![]()
اینا رو گفتم که بگم بدجوری نیازمند انرژی های مثبت و دعاهای قشنگتون هستم ![]()
خوشبختانه دیگه می تونم ناراحتی هام و کنترل کنم و خیلی زود حداکثر در عرض چند ساعت به حالت عادی برگردم و این واسه من یعنی معجزه! و مخصوصا تو مورد خاصی که خودتون بهتر میدونید چیه و دیگه حتی نمی خوام اسمش و ببرم! امشب هم مسئله ای پیش اومد که باعث شد شدیدا بهم بریزم ولی با یک ساعت باشگاه رفتن و بعدش هم رفتن خونه ی خاله همه چیز یادم رفت و حالا خوب خوبم . خدا جون شکرت.
عصری که حالم بد بود داشتم به این فکر میکردم که ۲۰ روز مونده به کنکور اونجوری گند زد به حالم و فک میکردم دیگه نمی تونم بخونم ولی به هیچ جام حساب نکردم و خیلی عالی درسم رو خوندم! ولی حالا که همش ۵ روز تا کنکور مونده چجوری خودم و کنترل کنم که خدا رو شکر اوستا کریم خودش هوام و داشت و میدونم که همیشه هم داره . قربونت برم اوستا کریم که اینقدر مهربونی و ما ها اینقدر ناشکر و نامهربون...
*************************************
خدایا ...
اگر ما بد کنیم ، تو را بندگان خوب بسیار است
اما تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟
دکتر شریعتی






طالع بيني زن متولد اسفند ماه
:


