چند ماهی میشد که بابا کامپوتر خونه رو برده بود مغازه تا یکی دیگه واسه خونه بخریم . آخه اون بدبخت دیگه ده سالی از عمرش می گذشت و حسابی پیر شده بود . اینقدر امروز و فردا کردیم تا بالاخره هفته گذشته یکی گرفتیم ( سه شنبه شب که رفتیم سیستم و تحویل بگیریم فقط نیرونا میدونه چه اتفاقایی واسم افتاد... ) . ولی هنوز نتونستم ازش استفاده کنم چون رو میز ناهارخوری داره خاک می خوره تا زمانی که میز کامپیوتر دلخواهم و پیدا کنم که اونم انگار جزو محالاته!!
من دنبال یه میز کامپیوتری می گردم که کتابخونه هم داشته باشه و ارتفاعش هم تا سقف نباشه البته! شایدم یخورده فانتزی باشه آخه دوست دارم رنگی باشه یه چی تو مایه های صورتی باربی یا بنفش یا تلفیقی از هر دوش در کنار رنگ چوب (راش ) . آخه کلا میخوام دکور اتاقم و عوض کنم و از زرد و نارنجی به صورتی بنفش تغییرش بدم . روتختی و پرده و اینجور چیزاشم دیدم ولی اصل کار همین میز کامپیوتر و کتابخونه س
تو اینترنت چیز جالبی نتونستم پیدا کنم . مغاره های اینجا هم که .... راستش حوصله م نمیاد واسه یه میز بیام تهران . نه وقتش و دارم نه حوصله شو . اینقدرم بخاطر دانشگاه مرخصی می گیرم که دیگه بخوام بازم مرخصی بگیرم مطمئنن اخرااااااج میشم
حالا از فردا قراره اینجا نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون داخلی بزنن . چون اکثرا از تهران میان شاید بتونم یه چیزی پیدا کنم
مهم مدلشه . اگه مدلش و داشته باشم میتونم بدم رنگ دلخواهم واسم بسازن . حالا اگه شما چیزی مد نظرتونه یا مدلی چیزی دارید خواهشا به داد این بی مدل برسید
که کامپیوتر بدبخت بدجور داره خاک می خوره و مادر گرام هم بدجور غر میزنه که مگه وسط پذیرایی جای کامپیوتره؟
کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه؟
توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه
طرح ساده ی نگاهت دفتر خاطره هات
مثل سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم
لحظه ها رو می شمرم
آسمون بی تو پر از فریاددددددددددددددددددده
آسمون بغضت و بشکن
اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده
من زنم 
خلق شده ام
نه برای آرامش مردان
نه برای تکاملشان
نه برای پر کردن تنهایی شان
نه برای لذت و شهوتشان
من زنم
خلق شده ام که فریب دهم و حکومت کنم
قوی ترین مردان جهان در دستان کوچک و ظریف من همچون موم بی اراده وشکل پذیرند
من زنم
زیبا و دلفریب و معصوم
گوئی از دنیا هیچ نمی دانم جز عشق
اما در درون سیاستمدار و ویرانگر
دور اندیش و متفکر
خشم آلود و جنگ جو
من زنم
اما افسوس
...
پ.ن : من عاشششششق این آهنگم . الان خیلی وقت بود دنبال کدش بودم واسه وبلاگ که بالاخره دوست عزیزی زحمتش رو کشید .
با یکی دوبار گوش کردن نمیشه فهمید حرفش چیه! باید بارها شنید و در موردش فکر کرد یا شاید به خاطرش اشک ریخت! بخاطر حقیقت تلخی که فریاد می زنه
فقط اولش که شروع می کنه به خوندن از صداش نترسین

دیروز یه موضوع کوچیکی یادم انداخت چقدر تنهام ... یادم انداخت منم گاهی وقتا احتیاج دارم که با یکی حرف بزنم ... یکی که حرفام و اونجور که می خوام بفهمه ... دیروز یادم افتاد منم آدمم و گاهی وقتا دلم می گیره و یکی رو می خوام که سرم و بذارم رو شونه هاش و زار زار گریه کنم ...
دیروز نذاشتم این احساسم زیاد بال و پر بگیره و زدم از خونه بیرون تا یادم بره منم آدمم و به یه چیزایی نیاز دارم ...
ولی تو همون گیر و دار یه لحظه فقط یه لحظه یاد اون یار قدیمی! افتادم ... اون یه لحظه همان و شب خوابش رو دیدن همان!!! صبح که از خواب پاشدم حس کردم زیاد سرحال نیستم که یادم افتادبععععله! دیشب خواب شازده رو دیدم
دیروز زهرا بهم میگه تو چرا همش از دانشگاه فرار می کنی؟ تا کلاسا تموم میشه زود میری خونه و با بچه ها گرم نمی گیری؟
گفتنم حوصله شونو ندارم ! از این دانشگاه خوشم نمیاد هیچ حس تعلقی نسبت بهش ندارم! راست می گه عین کارمندا ۵ مین قبل از کلاسام میرم دانشگاه و بلافاصله بعد از تموم شدنشون میام خونه . نمی دونم چرا اینجوری شدم ولی هیچ تمایلی به ارتباط برقرار کردن با بقیه ندارم! مخصوصا از پسراش که حالم بهم میخوره نمی دونم چرا
حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمی گیرم
فقط کافیه ۱ ثانیه بیاد تو فکرم تا شب خوابش و ببینم! خیلی خیلی بده آدم فک کنه !نه! مطمئن باشه که دیگه همه چیز واسش تموم شده و هیچی تو این دنیا نمیتونه اونو به یادش بیاره اونوقت زرتی با یه پیشنهاد یاد اون و روزگارشون بیفته و اشک تو چشاش جمع شه...ه
آی دیم و که باز کردم دیدم آنلاینه! برام عجیب بود چون تقریبا نیمه متاهله ! ولی زیادم عجیب نبود چون حس ششمم بهم دروغ نمی گه! با اینکه کاملا از لحاظ روحی خنثی بودم ولی یه کرمی افتاد به جونم که باهاش چت کنم! یه سند تو آل کردم و در نتیجه بهم پی ام داد . این بار دیگه سعی نکردم کاری کنم عذاب وجدان بگیره یا معذرت خواهی کنه برعکس! اینبار از حس این چند روزم گفتم و اینکه کوچیکترین اشاره باعث می شه خوابش و ببیننم و این بعد از این همه مدت خیلی خیلی برام عجیب و رنج آوره ... اونم گوش کرد برعکس همیشه که عجول بود تا آخر حرفام و گوش کرد و گفت میدونم باور نمی کنی ولی منم گاهی وقتا خیلی دلم هوات و می کنه یعنی خیلی هااااااااا
این اعترافش شاید یه موقع واسم شیرین و دلچسب بود ولی امشب هیچ حسی نسبت بهش نداشتم! نگفتم بهش ولی احساس اوت هیچوقت مثل من نبوده و نیست که اگه بود مثل من الان اشک میریخت و سردرد داشت
بعدش بهم گفت ما هنوز با هم دوستیم نه؟ حرف و عوض کردم ولی اون گفت جواب منو ندادی؟ ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ حرفش و حرفاش واسم عجیب بود! کلا این روزا همه چیز عجیبه بالاخص رفتارای خودم!!! ه
پ.ن ۱ ساعت بعد : چقد بده که من یه چیزی بنویسم و بقیه یه چیز دیگه برداشت کنن!!! اون بعد از اینکه پرسید ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ من گفتم چجوری؟ و اون گفت من زن گرفتم تو هم شوهر می کنی و ما با هم دوست می مونیم . منظور اون اصلا این نبود و نیست که همراه زنش دوست دختر هم داشته باشه!!!!! چرا اینجوری فک کردید؟ اتفاقا با شناختی که من ازش دارم شدیدا پایبند زن و زندگیشه و من بخاطر همین تعجب کردم که چطور شده اومده چت؟! با شناختی که از خودمم دارم میدونم و می فهمم که باید حد خودم و بدونم و اون دیگه مجرد نیست و من چطور باید رفتار کنم! حیف که جامعه ی ما از هر چیزی بد برذاشت می کنه و افکار مریضی داره! یعنی واقعا دوستی این همه معنی بدی داشت که سریعا تو کامنتای خصوصی برام معنیش کردید؟؟؟؟ه
سلام
من شنبه برگشتم همونطور که قرار بود
:ولی زیاد نمی تونم بنویسم به دو دلیل
یکی اینکه کی بورد این لب تاپ جان حروف فارسی نداره و من الان مثه این کورا دارم تایپ می کنم
دوم اینکه دارم سریال پریسون بریک رو می بینم و وقت ندارم
ولی یه خبر فوق مهم دارم واستون![]()
نیروانا خانومی که معرف حضورتون هست؟ یه مدت تشریف برده بودن جزایز قناری
ولی حالا برگشته و دوباره می نویسه . خواستم اطلاع رسانی کنم که باخبر بشین
ه
یه چند روزی نیستم
میریم تبریز و سلماس خدمت خانواده ی پدری !
احتمالا تا شنبه برمیگردیم که من به کلاسام برسم
فعلا ...

