تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
 

دو هفته ای میشه که سراغ کامپیوتر و اینترنت نیومدم . آخه کلا کامپیوتر و از اتاقم جمع کردم و گذاشتم تو یه اتاق دیگه که وسوسه م نکنه ! آذر ماه کنکور کاردانی به کارشناسیه و من میخوام هرطور شده همین امسال قبول بشم که اصلا حوصله ی پشت کنکور موندن و این حرفا رو ندارم . موسسه ی پارسه ثبت نام کردم و ۱۱ جزوه ی گنده تحویلم دادن که باید قورتشون بدم تا قبول بشم!! اگه رشته ی خودم بود راحت قبول میشدم ولی چون میخوام معماری شرکت کنم خوب سخته دیگه...

البته تا الان زیاد وقت نکردم بخونم . پنجشنبه واسه سولماز جشن تولد گرفته بودیم و فردا هم خاله م واسه نیمه ی شعبان جشن گرفته . معمولا چند روز قبل و بعد از هر مراسم هم باید دنبال کاراش باشی و خوب تو این شرایط چجوری میشه درس خوند؟

جمعه ظهر واسه نهار میخواستیم بریم بیرون شهر. من به مامانم گفتم این مانتو کوتاهه رو تو شهر که نمیشه پوشید لااقل امروز تو بیابون بپوشم که حسرت به دل نمونم!!! حدس میزنید چی شد دیگه؟ بعلهههه! تو بیابون خدا هم دست از سرمون برنمیدارن و مشغول ارشاد کردن مردمن

همون جمعه شب رفتیم پارک ملت! بزرگترین!!!!!!!! پارک قزوین تو دانشگاه هر وقت بچه ها می گفتن رفتیم شهر بازی خنده م میگرفت! آخه به اونجا هم می گن شهربازی؟! ما هر چند سال یه بار شاید گذرمون به اون طرفا بیفته از بس پره از معتاد و دزد و ... . جمعه هم پسرخاله م اونجا برنامه داشت واسه همون رفته بودیم. ساعت ۱۰ شب بود که دیدم بابام با یه بچه ی ۱ ساله داره میاد. بچهه گم شده بود و بابای منم پیداش کرده بود. هر چی دنبال یه مامور گشتیم که بهش اطلاع بدیم پیدا نکردیم . اطلاعات و این حرفا هم که این جا معنی ای نداره! خلاصه یه ساعتی اینقدر گشتیم تا مادرش و پیدا کردیم.

یه نیم ساعت که گذشت دیدیم صدای نعره و عربده کشی و حرفای گل و بلبل! میاد. دعوا شده بود چه دعوایی. یه گله آدمِ... از اینور پارک حمله میکردن انور پارک و عربده می کشیدن و فحش میدادن و همدیگه رو میزدن و همیجور به تعدادشون اضافه میشد . دقیقا کنار پارک کلانتری ۱۱ مدرس هست و من گفتم با این همه سر و صدا الانه که یه لشگر مامور بریزه تو پارک ولی دیدم انگار نه انگار! با اجازه قمه و چوب هم نقل دعواشون شده بود که زنگ زدم به ۱۱۰ . گفتن باشه الان مامور میفرستیم . ۱۰ دقیقه گذشت دوباره زنگ زدم گفتن فرستادیم! فک کنم امداد غیبی فرستاده بودن چون ما که کسی رو ندیدیم فقط یه گله وحشی بودن که داشتن همدیگه رو تیکه پاره میکردن  از خیر پارک و هوای پاک و آرامشش! گذشتیم و بساطمون رو جمع کردیم برگردیم خونه. دم در پارک که رسیدیم ماشین گشت و دیدیم من صداشون کردم از اونطرف خیابون اومدن اینور دم در پارک . گفتم نیم ساعت پیش زنگ زدیم الان اومدین؟ گفتن واسه چی؟! گفتم ملت همدیگه رو کشتن تو پارک اونوقت شما خبر ندارین؟؟؟؟با یه لحن بد و با صدای بلند گفت اصلا شما کی و چیکاره باشین؟؟؟ منم داد زدم سرش گفتم من یه شهروندم و تو هم خدمتگذار من!!!!! مامانم نذاشت دیگه حرف بزنم و اون احمق هم پیاده شد بره یه دور تو پارک بزنه.

فضول لباس پوشیدن مردم هستن ولی مردن به وظیفه ی خودشون عمل کنن! اونوقت زرت و زرت میان تو تی وی از فعالیت های درخشانشون گزارش میدن و واسه خودشون نوشابه باز می کنن! یعنی فکر کن دو بار زنگ زدیم ۱۱۰ اونوقت به گشت دور پارک بی سیم نزدن بگن خبرت برو ببین چه خبره اونجا!!!!!!!!!! بابام میگه آخه از مادر اُگه ای چه توقعی دارین؟ کلانتری چسبیده به پارک اونوقت...  نیرو دارن تو بیابون بفرستن گُ ه خ وری مردم و بکنن ولی دو تا سگ ندارن تو پارک بیان پاسبانی بدن  چه مملکت گل و بلبلی داریم ما !

توجه دارین که تو کل ماجراها هم من راس کار بودم  آخه به هر کی گفتم زنگ بزنید ۱۱۰ همه گفتن ولش کن. نه بابام نه شوهر خاله هام نه پسرخاله هام!اونجا هم با اون پلیسه که حرف میزدم همه سعی میکردن منو خفه کنن چه برسه به اینکه خودشون بخوان کاری بکنن! من زیادی فضولم آیا؟  نمیدونم چرا نمیتونم بی تفاوت باشم

87/05/27 :: 13:51 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

  

                      

 

عزیزای متولد مرداد ماه تولدتون مبارک

 



 

 ۶ مرداد تولد کیان و کیارش  دوقلوهای بیتا جون

۱۰ مرداد تولد عسلك روياي نيمه شبها

۱۲ مرداد تولد شرور جون گل گلاب

۱۶ مرداد تولد شمسي خانوم

۲۰ مرداد تولد خاله آرش وروجك(الهه جون)

24 مرداد تولد نازنین فاطمه جون

 ۲۴ مرداد تولد یاسی جون

 ۲۵ مرداد تولد خاله جون خودم

۲۵ مرداد تولد داداش کوچولوی طیبا جون

۲۵ مرداد تولد پگاه  جون

 ۲۷ مرداد تولد سولماز

28 مرداد تولد یونا کوشولو

 ۲۸ مرداد تولد مامان نازگل جووونم

 29 مرداد تولد پرنیان جون

۳۱ مرداد تولد Frangipane


 دوستای متولد مرداد ماه بهم اطلاع بدن که اسمشون و اضافه کنم


 

87/05/02 :: 14:14 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *