تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* دست نوشته های یک دختر
×× آبشار احساس ××

 

دریافت و سفارش کد آهنگ درخواستی

+ تاريخ 87/02/20ساعت 22:15 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

 

نمی دونم کار درستی می کنم که دارم می نویسم یا نه ولی من غیر از اینجا و تو دیگه گوش شنوایی نداشتم که ! حالا که دیگه تو رو هم ندارم غیر از اینجا کجا می تونم خودم و خالی کنم ؟

یه روز از روزای دلگیر اردیبهشت ۸۶ بود . آره دلگیر بود واسه منی که تازه چند روزی بود کسی رو که فکر می کردم تنها دلیل بودنمه از دست داده بودم . اسم داستانش رو یادم نیست ولی شخصیتای داستان شاذه برونو و پیشی بودن . دوستای اینترنتی که همدیگه رو از نزدیک میدیدن و ... . من مثل همیشه غرق تو شخصیتای رمانی بودم که میخوندم و هر روز منتظر ادامه ی ماجرا بودم . یادم نیست چرا ولی آی دیم و گذاشتم تو وبلاگ تا اگه کسی دوست داشت با هم چت کنیم .

وبلاگ پاپانوئل از وبلاگایی بود که همیشه دوسش داشتم . با اینکه روزانه نمی نوشت و فقط با شعر آپ میکرد ولی جنس شعراش جوری بود که به دل آدم می نشست . مخصوصا اونروزا که کلمه به کلمه ی شعراش داغ دلم رو تازه میکرد ...

تازه خوندن یه قسمت دیگه از رمان پیشی و برونو رو تموم کرده بودم و هنوز تو فکرشون بودم که پی ام داد . وقتی خودش و معرفی کرد فهمیدم همون پاپانوئل مهربونمه که واسه تولدم اون شعر بامزه رو گفته بود . کلی باهم حرف زدیم و از همه چی گفتیم . از اول باهاش راحت بودم و خیلی زود بهش اعتماد کردم . می خواست یه وبلاگ جدید بسازه و دنبال یه اسم بود واسه شخصیت مجازیش . پاپانوئل شد برونو!

تو اون روزا که فکر و تنهایی و غم و هزار کوفت و زهرمار دیگه به مرز جنونم رسونده بود شد سنگ صبورم شد ناجی قلب شکسته م . روزها هفته ها و ماه ها از صبح تا شب براش حرف زدم و اشک ریختم . مثل بقیه ی آدما بهم نمی گفت گریه نکن اون ارزشش و نداره . نمی گفت بسه دیگه چقدر از اون می گی . نمی گفت خسته م کردی از بس حرفای تکراری زدی . نمی گفت برو گمشو دیگه حوصله ت و ندارم . واسش حرف میزدم و اون گوش میکرد بدون اینکه سرزنشم کنه . اینقدر مهربون بود که تمام اشتباهاتم و پیشش اعتراف میکردم بدون اینکه بترسم نظرش نسبت بهم عوض بشه یا سرزنشم کنه . از زمین و زمان بهش شکایت میکردم انگار اون مسئولشون بود! وقتی عصبانی بودم از بداخلاقیهام ناراحت نمیشدیا شایدم میشد و به روم نمیاورد . وقتی پر بغض بودم آروم آروم براش حرف میزدم و گریه میکردم تا آروم می گرفتم و میشدم همون شیطونک همیشگی و شروع میکردم به اذیت کردنش و باز هیچی نمی گفت و میخندید . خونه نشینش کرده بودم اساسی! بهم بدجور عادت کرده بودیم . اون روزا که قرار بود یه مدت طولانی بره ماموریت مونده بودم چیکار کنم تنهایی که اس ام اس به دادمون رسید! سخت بود از صبح تا شب باهاش حرف نزنم ولی کاریش نمیشد کرد . اون چند هفته ماموریت و ماموریت های دیگه ش تاثیری رو رابطه ی ما نداشت . به قول خودش ما همزاد همدیگه بودیم!!! جوری حرف همدیگه رو می فهمیدیم که باورش واسه خودمم سخت بود . اون لحظه که ناراحت میشدم با دلم می گرفت نمی دونم از کجا یدفعه می فهمید و اس ام اس میداد! وقتی باهاش حرف میزدم خیلی معمولی رفتار میکردم که نفهمه تو دلم چی میگذره و روزش با غرغرای من خراب نشه ولی اون می فهمید! تنها کسی بود که واقعا درکم میکرد حتی بیشتر از خودم ! گاهی وقتا خودم نمیدونستم چمه ولی اون میدونست! راهنماییهایی که میکرد همیشه کمک حالم بود . دیگه بهش اعتقاد پیدا کرده بودم و میدونستم وقتی میگه این کار و بکن واقعا درست میگه و همون کار و میکردم . بعد از جدایی از یاسر اون بود که کمکم کرد و بهم می گفت چیکار کنم . اون بود که دستم و گرفت و بلندم کرد . با اینکه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم و حتی صدای همدیگه رو هم نشنیدیم ولی جوری قلبامون بهم پیوند خورده بود که حالا با رفتن اون انگار یه تیکه ی بزرگ از قلبم جدا شده ... انگار قلب شکسته م که با هزار زحمت وصله زده بودش باز ترک برداشته ... یه ترک عمیق ...

میدونستم وقتی ازدواج کنی از دستت میدم واسه همین بود که همیشه از زیر بار فکر کردن به اون روز شونه خالی کرده بودم. می دونم که می تونستم همیشه داشته باشمت اگه می خواستم ولی نخواستم یا شایدم نتونستم . آره می دونم تقصیر خودمه که الان تو دیگه نیستی خودم قبول دارم . ولی آخه بی معرفت این حقم نبوددددددددد . یدفعه پشتم و خالی کردی ... به خودم اومدم و دیدم باز اردیبهشت شد و من تنهام! اصلا انگار همچین روزایی وجود نداشته !!! باز اردیبهشت شد و ...

رضا قرارمون یادته نمایشگاه کتاب؟ تو که بدقول نبودی ...

اون شب که این قرار و گذاشتیم نمیدونم از کجا ولی میدونستم که هیچ وقت این اتفاق نمیفته! میدونستم که دوستی ما هم "تا" داره . آخه کی دنیا به کام من چرخیده بود که این بار دومش باشه؟ باید از خبر نامزدیت خوشحال میشدم ولی نشدم! ما که دروغ تو کارمون نبود بود؟ پس باید مثل همیشه بهت راستش و بگم . اصلا نمی دونم این چه حسیه که از اون شب دچارش شدم . یه جورایی شوکه شدم . وقتی گفتی فردا شب بیا واسه خدافظی هنگ کردم . تنها جوابی که تونستم بهت بدم همون بود . آره شماره ت و پاک کردم ولی تو که می دونی شماره تو حفظم . بذار اعتراف کنم حسودیم میشه به اون همه احساس که یه این راحتی از دستش دادم

حالم بده رضا . خیلی بد ... مثل همون وقتایی که هیچکس نمی فهمید ولی تو می فهمیدی ... ولی حالا دیگه تو هم نمی فهمی ... دیگه تو نیستی تا بفهمی . آخه بی معرفت وقتی تنهام میذاشتی فکر نکردی چی به سرم میاد؟؟؟ فکر نکردی تنهایی باید چه خاکی تو سرم کنم؟ تو که نیستی کی باید بهم بگه چه کاری درسته؟ بیا ببین تا تنهام گذاشتی به بیراهه رفتم . بیا ببین رضا ...

یه هفته بود میخواستم بنویسم ولی این کارو نمیکردم . نمی خواستم بهت فکر کنم . بارها دستم رفت طرف گوشی ولی جلوی خودم و گرفتم . صد بار رفتم وبلاگت و شعرت و خوندم . هر بار که مسنجر و باز کردم زل زدم به آی دی تو شاید ...

آخه تو که همیشه مرهمم بودی چرا خودت شدی یه غم بزرگ ؟

تقصیر خودته که اینجور بد عادتم کردی . خودخواه شدم می دونم . ولی ...

هر وقت گریه کردم تو آرومم کردی . حالا که ۳-۴ ساعته یه ریز دارم می نویسم و پاک می کنم و اشک میریزم کی باید به دادم برسه؟؟؟

 وقتی از حس و حالم نوشتم  و خواستم بی توجهی هام و توجیه کنم تو بازم مهربونی کردی . بازم قلب مهربونت رو به رخم کشیدی . جوابی دادی که قلب بیرحمم و لرزوند ... به خودم اومدم و باز هم اشک ریختم ولی انگار دیگه دیر شده بود . راست میگی ! راه تو راه دیگریست ...

من به دوراهی ها خو کرده ام
و خوب می دانم
اگر با تو سر دوراهی بمانم
راه من
راه دیگریست . . .

 به تنهایی خویش خو کرده بودم
به روزهای بی خبری
به لحظه های خواب آلود

خسته بودم اما
باری بود این زندگی که باید به مقصد می رسید
آرام می رفتم
به امید انتهایی
که دعا می کردم نزدیک باشد
و تو آمدی
.
آنگاه که خط پایان در نیررس نگاهم بود
چه سرشار بودی از زندگی
و چه پور شور

جاده دیگر مرا به خود نمی خواند
من به شوق تو آسمان را نشان کرده بودم
نمی دانستم خوابم یا بیدار
.
چون پرنده ای
به شوق تو و در کنار تو
پرو بال میزدم
خوش بودم
به نگاه عاشقانه ات
به کلام شاعرانه ات
گمان می کردم تو هم عاشقی
به اندازه من
افسوس
قصه عشق
قصه تلخی بود که آخرش را بی تو خواندم
.
.

روزها از پی هم می آیند و می روند
و من دوباره خو کردم به تنهایی خویش
و به لحظه های خواب آلود
واینک
تو متولد شده ای
و من
با تمام وجودم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحال...

تو خوشحال بودی که من خوبم و به ظاهر خوش . تو از خوشحالی من خوشحال بودی ولی من چیکار کنم که تنها حسی که دارم یه بغض گنده س که داره خفه م می کنه؟ آخه من چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟

آره! روزی که تو عاشق شدی و من تنها ... مثل همیشه ...

** می دونم که دیگه نمیای نت و اینجا رو هم نمی خونی ولی نوشتم تا شاید خودم آروم بگیرم ...

** تو حقت خیلی بیشتر از ایناس . اون قلب پاک و مهربونت که حاضر نیست هیچ جوره به عشق همیشگیش خیانت کنه لیاقت بهترین ها رو داره . واست آرزوی بهترین ها رو می کنم و امیدوارم به تمام چیزایی که لیاقتش رو داری برسی .

 

+ تاريخ 87/02/18ساعت 20:52 نويسنده سارا |

__________________________ ______________ ____________________

* وبگذر *موس * *