تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* دست نوشته های یک دختر

 

 در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند و

 بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست !

*دکتر علي شريعتي*

 

  

حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را

 نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.

 *دكتر علي شريعتي*

  

 

 

دل من از روز ازل ، اسير يك نگاهه

حسين و دوست داره مگه ، خاطر خواهي گناهه

ديوونه ي حسينم و ويرونه ي حسينم

خراب و مست گوشه ي ميخونه ي حسينم

دل هر كي با ياري خوشه

يار دل ما حسينه

ترانه اي كه دل و ميبره

صداي يا حسينه

عقل از سر من پريده و ديوونگي جا گرفته

حرف اگه داري با خدا بزن

عقلم و خدا گرفته

منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد

ز شهر عقل و عاقلا یکباره بیرونم کرد

 

 

 

* التماس دعا  *


 

نوشته شده در 86/10/27 توسط مريم پاييزي |


 

حالم خیلی بده خیلییییییییییی

اینو میخونم و همینجور اشک میریزم !!!

دیگه نمیتونم چیزی بگم هق هق گریه امونم نمیده

نوشته شده در 86/10/26 توسط مريم پاييزي


 

  با توجه به اینکه « انرژی هسته ای حق مسلم ماست ولی فعلا گازمان قطع ‏شده است» و با عنایت به اینکه قرار بود یک سال پس از ریاست جمهوری نفت سر سفره مردم ‏بیاید، اما دو سال پس از آن بنزین از سفره مردم حذف و سه سال بعد یعنی امسال نیز گاز قطع ‏شده است، از کلیه ملت بدون گاز ایران درخواست می شود، برای گرم کردن تنور انتخابات فعلا ‏از هیزم استفاده کنید

سلام به دوست جونای خوب خودم که اییییییییییییییییی هوا دلم براتون تنگیده بود

چطورین دوست جون جونیام ؟    

به قول نیروانا شدیدا معتاد شدم به اینترنت و عملم رفته بالا  فردا پس فرداس که بیان از تو جوب (جوی آب ) جمعم کنن  آخه یه دو هفته جون خودم گفتم نیام نت و بشینم درس بخونم این امتحانا رو گند نزنم طبق معمول ! البته توفیق اجباری بودا ! یه آنتی فیلطر نصب کردم رو سیستم واسه همین سیستم جان لطف کردن قهر کردن با من و دیگه عمراااا به نت وصل نشدن که یه موقع روم به دیفال گلاب به روتون خدای نکرده با این آنتی فیلطره نرم سایتای استغفرالله ی

منم دیدم توفیق اجباریه گفتم بچه + بازی دربیارم و دور وبلاگ و وبلاگ بازی رو خییییط بکشم و بشینم سر درس و ای حرفا ولی از اونجا که + بازی به ما نیومده زد و کل کشور تعطیل شد نیدونم چرا میگم که کلا این حرفا به من نیومده

خلاصه اینم اینجوری ...

بهدشم که منم حساااابی اینترنت خونم افتاده بود پایین و داشتم از خماری میمردم   سیستم جان و بردم دکتر و اون ده تومنی که تو حلقومش گیر کرده بود و کشیدم بیرون و الان در خدمت شوما می باشیم . نقطه سر خط !

 الان هویجوری شر شر داره عرق شرم و خجالت و آب شدن و هم خانواده ی اینا روی پیشونیم میشینه و ویژژژژژ میریزه زمین   آخه شما چقده خوبین  دو هفته نبودم شونصد نفر اومدن هی سراغم و گرفتن و گفتن کجایی منم که بی جنبه کلی ذوقیدم    واسه همینه هی میگم این دنیای مجازی واقعی تر از دنیای واقعیمونه دیگه ! دلتنگیمون تو این دنیای مجازی از جنس دلتنگیای دیگه نیست ! اینجا از ظاهرسازی و این حرفا خبری نیست هر چی هست دله و حقیقت ! خیلی دوست میدارم اینجا رو خیییلیییی 

اگه وقت کنم به خونه های تک تکتون سر میزنم که خیلی دلم هواتون و کرده

 

پ.ن: راستی کسی از اینجا جزو تو راه مونده هایی نبودن که تو قزوین اسکان داده شدن که ؟  می گفتین میومدم دنبالتون میاوردمتون خونمون امنیتش بیشتر بود

پ.ن: نیلوووو جونم کجایی ؟؟؟؟؟

 پ.ن : راستی ! تو وبلاگ من همه آزادن هر جور دوست دارن نظر خودشون و بگن !

*دوست داشتین از دوست جونام باشین و رابطه ی دوستانه و صادقانه ای داشته باشیم !

* دوست داشتین بیاین دق و دلیتون و اینجا خالی کنین و هر چه خواست دل تنگتون بگین تا گشاد شه ! ( منظورم دوست جونام نیستاااا )

* دوست داشتین با چوب و چماق بزنین تو سر خودتون و خودتون و تیکه پاره کنین ! (بازم منظورم شما نیستیناااا )

* به من فحش میدی؟ تیکه میندازی چیز بارم می کنی؟ بگو عزیزم ! بگو بذار راحت شی ... بالاخره یه جا باید بگی دیگه مگه نه؟ همه جا نمیشه نقاب زد که بالاخره یه جا باید خودت باشی دیگه!!! اینجا رو مثه خونه ی خودت بدون گلم . زیر شلوار بدم خدمتتون؟! من نه کامنت دونی رو میبندم نه تاییدی می کنم خیالت راحتتتتت ! من یه چی می گم و منتظرم که نظر تو رو هم بدونم حالا هر چی که باشه

 بعدا نوشت: امروز که تو وبلاگا می گشتم اینور اونور دیدم حرف کیان و کیارش شیطون بلاس ! منم از همه جا بیخبر هی اینور بزن اونور بزن میخواستم بفهمم چه خبره ! رفتم تو وبلاگشون و با کلی ترس و اضطراب یه خط در میون تند تند خوندم  یهنی قلبم اومد تو دهنم وقتی داشتم میخوندما  خدا رو شکر که الان خوبن  خدا جونم کار هیچ بچه ای رو به بیمارستان نکشون که غیر از خودشون اطرافیانشون بدجور عذاب می کشن  من هنوز تو فکر مهدیار بودم که ییهو دیدم کیان و کیارشم کارشون به بیمارستان کشیده  بازم خدارو صد هزار مرتبه شکر که هم مهدیار جونم خوبه و هم کیان و کیارش عزیزم حالشون بهترتره

     

تولد خونه :   بهنیا جونم  تولدت مبارک عزیزدلم

 

ایشالا سالهای سال زیر سایه ی پرمحبت مامان بابای عزیزت زندگی کنی

 

نوشته شده در 86/10/23 توسط مريم پاييزي |


- بینظیر بوتو رو کشتن ! آیدین ملی پوش بسکتبال با نامزدش تو جاده ی شمال تصادف کردن و مردن ! دختر داییم اینجاست و میگه همسایه ی طبقه بالاییشون که یه پسر ۱۰ ساله داره شب خوابیده و صبح پا نشده ! کیانا کوچولو الان چندین روزه که زیر خاکه !

چه حسی داری از این همه خبر خوب؟ چی میتونی بگی در جواب عزیزی که این خبرو بهت میده و به نظرش این بزرگترین غم تاریخه ؟ من هیچی نمیگم تو بگو ...

- پنج شنبه دانشگاه یه حال و هوای دیگه ای داشت . با پارچه های سبز و نقره ای یه جوره خیلی قشنگ تزئینش کرده بودن و دیس شیرینی بود که بین دانشجوها پخش میشد . کارتای کوچیک تبریک عید غدیر و همه جا میتونستی ببینی . و البته صدای نوحه و عزاداری بود که تو سالن و حیاط دانشگاه پخش میشد!! کی میخوایم بفهمیم که روز عید وقت عزاداری و نوار نوحه گوش کردن نیست؟؟من هیچی نمیگم تو بگو ...

- سوگلی استادتی! خیلی دوسش داری چون خیلی میفهمه و البته خیلی با شخصیته . برخلاف سن کمش که همش ۵-۶ سال ازت بزرگتره خیلی پخته و باتجربه س و مثل بقیه شون سرکلاس حواسش به دانشجوهای دخترش نیست ! با اینکه از اول ترم گفته حضورغیاب نمی کنه و هر کی نخواد بیاد سر کلاس میتونه نیاد و امتحانم اگه نده با نمره ی ۱۰ قبوله ولی تو کل هفته رو لحظه شماری می کنی که بری سر کلاسش . آخه اول ترم هم کلی با آموزش سر و کله زدی تا حاضر شدن فایل و برات باز کنن و اسمت و تو کلاسش وارد کنن ! همیشه ردیف جلو میشینی که همه ی حواست به درسش باشه چون مثل بقیه جزوه خوانی نمی کنه و کلی چیز بارشه . هر وقت سوالی پرسیده تو داوطلب بودی و همیشه یه حس احترام متقابلی بینتون بوده . میدونی که تابستون گذشته ازدواج کرده و خانومش دندونپزشکه . ولی اون احمق که نمیدونه ! همون که موقع کنفرانس اینقدر ناز و عشوه میاد تا استاد متوجه ش بشه و اینقدر و با ناز و آروم کنفرانسش رو ارائه میده که حتی تو که ردیف جلو نشستی هم صداش رو نمی شنوی! بچه ها به جلف بودنش میخندن و گاهی زمزمه های اعتراض و میشنوی که نمی شنویم چی میگه . وقتی اعتراض می کنی که استاد حتی من هم نمی شنوم استاد که مجذوب ناز و عشوه های اون شده !!!!!!!!!!!!!!!!!! بر میگرده و یه جور که انگار تو با اونی که همیشه سر کلاسش خوابه هیچ فرقی نداری میگه : هیس! حرف نباشه ..

                                 

چه حسی داری؟ تو هم مثل من جا میخوری و تموم تصوراتی که تو این یه ترم ازش تو ذهنت ساخته بودی یکباره خراب میشه و مثل آوار رو سرت میریزه؟ یا یه قطره اشک آروم و بیصدا از گوشه چشمت سرریز میشه ...من هیچی نمیگم تو بگو ...

- من هیچی نمیگم تو بگو ... تو بگو از صبح تا شب چیا میبینی و چیا میشنوی ؟ ببین! با دقت اطرافت و نگاه کن و ببین که چقدر سخته دقیق بودن ! چقدر عذاب آوره ! آخه زشتی ها و بی عدالتیهای دنیا خیلی بیشتر از قشنگیاشن ...

دو نفر و می بینی که عاشقونه همدیگه رو دوست دارن ولی میتونی به مقدس ترین چیزهات قسم بخوری که تو این ماجرا وصالی وجود نداره ! بچه ای رو می بینی که با شیرین زبونیهاش دل همه رو برده ولی آیا تضمینی هست که یک باره دیگه هم اونو ببینی؟ آیا اون زنده س؟ پسرک ۱۰ ساله ای که سر کوچه به تیر برق تکیه داده.باورش واسش محاله! پس اون که دیشب رو کولش سوار شده بود و بازی میکرد کی بود اگه اینی که الان چشماش و باز نمی کنه و میگن مرده باباشه؟؟ اون زن مبارز و آزادیخواه که قلبش مملو از انسانیت بود چه راحت دیگه نیست!!!

                               

مامان بزرگم به من میگه احمدی نژاد! میگه تو هم میشی مثل اون ! شایدم رئیس جمهور! شاید به خاطر روحیه ی مبارزه طلبمه که از مسئول دانشگاه تا رییس بانک و مدیر ساختمون و زیر سوال میبرم و ازشون جواب میخوام ! مامانبزرگم وقتی خبر ترور بینظیر بوتو رو شنید با یه بغضی به من نگاه کرد که ...

بی خیال اینا ! دنیا هنوز قشنگه . دنیا همه ی اون قشنگیاش و داره . درسته تعداد خارهای یه گل خیلی زیاده ولی مانع زیبایی گل نمیشه ! هنوزم وقتی یه پروانه رو تو هوا می بینم پر میشم از حس پرواز . اینقدر دنبال قاصدکا میدوم و دستام و به هوای گرفتنش تکون میده که اون بره اون بالا بالاها و دستم بهش نرسه ! صدای گنجشکا تو صبح چقدر قشنگه ! لبخند سرشار از مهر اون بچه ی یتیم یا عقب افتاده که تو ازش آدامس میخری کل روزت و میسازه . هر ماه وقتی ماهیانه ی دخترک یتیم و کنار میذاری حس می کنی که چقدر مهمی که میتونی سرپرست قلب یه آدم باشی . وقتی با دلتنگیای دوستت اشک میریزی و اینقدر چرت و پرت میگی که بالاخره لبش به خنده باز میشه انگار دنیا بهت میخنده . دیدن یه دوست قدیمی چقدر لذت بخشه ! یا یه دوستی که روزهات و باهاش شب می کنی و هنوز ندیدیش !

 

                             کریسمس

 

دنیا قشنگه مگه نه؟ کریسمس مبارک *

 

نوشته شده در 86/10/10 توسط مريم پاييزي |


  بعدا نوشت : الهی بمیرم  مهدیار جونم از وقتی از مشهد برگشتن حالش بد شده و کلی سرم بهش وصل کردن الهییییییییییییی   خیلی ناراحت شدم خیلی 

سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ در سلامتی کامل به سر میبرین ؟ هووووو ...

بازم ممنونم از همتون به خاطر حس همدردیتون و راهنمایی های ارزشمندتون     خوب قرار بود بیام از مشهد بگم دیگه نه؟ البته این سری مثل سفر قبلی سفرنامه در کار نیست و تو یه پست تموم میشه البته اگه من جو گیر نشم و هی روده درازی نکنم    . می بینم که چند نفری دعا کردن که مثل دفعه ی قبل یه آقاهه بیاد تو کوپه مون و ادامه ی ماجرا ... ولی باید بگم که نچچچچچچچچ  نشد که بشه   من خودم و واسه یه بزن و بکوب حسابی آماده کرده بودما ولی اینبار کسی نیومد  البته تا دم در اومدنا ولی تو نیومدن  آخه موقع برگشتن در کوپه باز بود ماهم نشسته بودیم حرف میزدیم یه آقاهه تقریبا مسن که داشت رد میشد اومده واستاده دم در همینجور داخل و نگاه میکرد منم هی هر چی واستادم بره دیدم نمیره آخر سر برگشتم میگم بفرما تو دم در بده      ولی نمیدونم چرا نفرمایید تو !

جونم براتون بگه   ( مثل این مامان بزرگا حرف میزنم  ) ما سه شنبه صبح ساعت ۸ راه افتادیم و ساعت ۱۰ شب مشهد بودیم . دیگه نمی گم چه حس قشنگی داره وقتی قطار با دیدن حرم مطهر سوت میکشه و همه میان تو راهرو و از پنجره گنبد طلاییش و نگاه می کنن و با چشمای پر از اشک السلام علیک یا علی بن موسی الرضا میگن  خیلی اون لحظه رو دوست دارم خیلیییی . لحظه ای که همه از در و دیوار و صندلی و خلاصه همه جا بالا میرن تا اول از همه حرم و ببینن و به بقیه نشونش بدن 

من از شنبه یه سرمای شدید خورده بودم . به قول مامانم خودم خودم و چشم زدم    آخه تقریبا یه سه چهار سالی میشد سرما نخورده بودم  ولی امسال نمیدونم چرا مامانم بهم غذا نداد که مجبور شدم اییییییییییی همه سرما بخورم که هنوزم با چهار تا آمپول و شونصد تا قرص و کپسول خوب نشدم    کلی دارو خوردم که مشهد میریم خوب باشما ولی انگار نه انگار   . خلاصه ! سه شنبه تا رسیدیم هتل یه اس ام اس زدم به ثمانه جونیکه ما رسیدیم و هر وقت وقت کردی بگو بیام یه جا همدیگه رو ببینیم . خداییش اصلا فکر نمیکردم بتونه بیاد آخه ما فقط چهارشنبه و پنج شنبه مشهد بودیم . پنج شنبه هم جشن نامزدی خواهر ثمانه جون بود . خوب مسلما روز قبلش حسابی کار دارن دیگه   ولی ثمانه جونم اینقده ناز و مهربونه که گفت میاد و واسه فرداش تو الماس شرق قرار گذاشتیم     اینقده ذوقیدم  که میخوام مهدیار جونی و ثمانه جونم و ببینم    بعدشم ساعت حدود ۱۲ شب بود که رفتیم حرم و توی راه ییهو جناب بی اف سابق اس ام اس دارن    و ادامه ی ماجرا که در جریانید ...

 چهارشنبه تا برسیم الماس شرق یه چی تو مایه های آب هویج شدیم   نمیدونم چرا ییهو به ذهن مبارک اولیای گرام رسید که با اتوبوس بریم تا اونجا    یعنی هر صد سال یه بارم تو شهر خودمون رنگ خط واحد و نمی بینیما ولی دقیقا تو مشهد باید اون همه راه و با اتوبوس میرفتیم     عمرا اگه بتونین تصورشم بکنین با چه وضعی رفتیم . نه عزیزم اصلا نگو میتونی که نمیتونی  

ترافیک بود ایییییییی هوا . از ساعت ۱۰:۳۰ راه افتادیم ۱۱:۳۰ دقیقا رسیدیم . فکر کن یک ساعت در حال لهونده شدن  و چلونده شدن باشی   خیر سرم سه ساعت سشوار کشیده بودم و خودسازی کرده بودم که برم ثمانه رو ببینم  تنها کاری که تو این یه ساعت کردم این بود که کله ی مبارک و از شیشه بردم بیرون که فقط بتونم یه مقدار جزئی نفس بکشم   حالا اون وسط کیف یه نفر و زده بودن . اونم گیر داده بود که الا و بلا من باید کیف همه رو بگردم !!! حالا بیا درستش کن یه بیست دقیقه ای اتوبوس واستاده که این خانوم کیفا رو بگرده   ای خدا یه کم به بعضیا عقل بده . آخه تو اون ایستگاه تازه سوار شده بود و اتوبوس هنوز راه نیفتاده بود و مطمئنا کیفش و بیرون زده بودن نه تو اتوبوس  خلاصه که رسیدیم و ( صلواتتتتتتت ) بعد از یه ساعت که تو الماس شرق گشتیم ثمانه جونم اس ام اس داد که داره میاد    بعدشم اومدن و آخ جوووووون     اینقده خوشحال شدم دیدمشون اینقده ثمانه جونم نازه  تازه یادم رفت بگم این سرماخوردگی چه صدای قشنگی برام ساخته بود  هر کی نشنیده از دستش رفته   ووووووووووووووووی حیف که نتونستم مهدیار و بچلونم  اینقده جیگره  مثل خودم شیکمووو  ثمانه جون تو دوران بارداری وبلاگ منو زیاد خونده بودی مگه ؟  ولی خیلی جیگره خیلی  اولش که مثلا خجالت می کشید بغلم نمیومد    ولی بعد که دید شکلات دارم یخش باز شد    آخ جیگرتو چقدر شیرین و با نمکه مهدیار جونم  تازه در راستای کشف باقی خوراکیا از تو کیف من، مهدیار خان یه چیز غیر مجاز و کشید بیرون   که در یک اقدام ضربتی سریع گذاشتمش تو کیفم ثمانه جون  اینبار که سرما خورده بودم نشد ولی دفعه ی بعد قول نمیدم سالم از زیر دستم بیاد بیرون

خلاصه که چهارشنبه تا عصری به امر بسیار مهم و حیاتی خرید کردن گذشت . شبش هم رفتیم حرم زیارت که بنده همونطور که تو پست قبلی هم گفتم به دلایل کاملا زنانه  داخل حرم نتونستم برم . آقا من نمیدونم این ییهو از کجا پیداش شد اه  همیشه یه وقتای دیگه میومدا   . فردا هم که تولد امام رضا (ع) بود و غوغااااااااا . اینقدر شلوغ بود که خدا میدونه  و البته بی نهایت باشکوه  تموم حرم و چراغونی کرده بودن  همون شبم یه دختر بچه ی سه ساله که فلج بود شفا گرفت  چه خبر بود . جای همتون و خالی کردم  دو تا دعا هم کردم واسه همه . یکی اینکه هر کی الان دلش اینجاس و دلش گرفته که چرا نتونسته جزو زوارای آقا تو شب تولدش باشه هر چه زودتر قسمتش بشه که بیاد زیارت  یکی هم اینکه خدا هیچوقت هیچ بچه ای رو مریض نکنه و تموم فرشته کوچولوهایی که مریضن و زودی خوب کنه  الهی آمین

این گوجه فرنگی و کی پرت کرد؟ نزن بابا دارم میرم  خوب چی کنم چونه م گرم میشه دیگه نمی تونم جلوی خودم و بگیرم     نزن بابا رفتم  

لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
بی تو
چقدر طولاني اند ...!! 

 

نوشته شده در 86/10/09 توسط مريم پاييزي |


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

کمیابترین کدهای جاوا

 

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک  دل و دین مکند

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می کشم از مردم نالان که مپرس

زاهد از ما بسلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین میبرد از دست بدانسان که مپرس

گفت و گوهاست درین راه که جان بگذارد

هر کسی عربده این که مبین آن که مپرس

پارسائی و سلامت هوسم بود ولی

شیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف بخون که شکستی گفتا

حافظ این قصه درازست بقرآن که مپرس

 

امسالم گذشت ! 20 امین شب یلدا رو هم پشت سر گذاشتم و سال دیگه معلوم نیست شب یلدا کجا باشیم و با کی!

خوب بود ، خوش گذشت . علیرغم مخالفت من مامان مهمونی داد و خاله هام و داییم و مامان بزرگم شب یلدا رو کنار ما و تو خونه ی ما گذروندن . هویج پلو و رشته پلو درست کردیم و کنار آجیل و انار و میوه و حافظ ، یلدای به یادموندنی ای رو سپری کردیم .

من چندین بار به بابام گفتم لطف کنه و هیچوقت هندونه نخره ولی باز کار خودش و می کنه ! و طبق معمول هندونه ی خرید بابا = آب ! نمی دونم چرا هر چی سعی می کنه هندونه ی قرمز تر و شیرینتری بخره سفیدتر و بی مزه تر از آب درمیاد ! ولی خوب بعد از اون همه آجیل همین هندونه ی بی مزه هم چسبید

هممون نیت کردیم و دایی جان واسمون فال گرفت و اون شد که بالا نوشتم ...

 

نوشته شده در 86/10/01 توسط مريم پاييزي |


30nema31
*** * وبگذر *موس *