حسابي دمق بودم
. نمي دونم یه چند وقتي بود با هاش رفيق شده بودم اما اين رفاقت از اوناش نبود .ازاونا که براش بميري و برات بميره
. از اون رفاقتايي که هروقت دلت براش تنگ شه ببينه پشت در خونته
.
از اون رفاقتايي که توتنهاييات دلت فقط اونو بخواد . از اون رفاقتا که هر وخ کم اوردي بري پيشش بزني زير گريه و يه دل سير بنالي و اونم کلي تحوليت بگيره
و تو هم کلي کيف کني. از اون رفاقتا که ..... چه مي دونم چه جور رفاقتي .
ولي نمي دو نم چرا يه دفه اين حس بهم دست داد و بهش اعتماد کردم و دلم براش تنگ شد
. اين دفه نميدونم چي شد که دلم هواشو کرد و رفتم سراغش . نمي دونم اين دفه چي شد اما به خودم گفتم که برو بابا اين دفه رو بي خيال
. برو سراغش ببين چي مي شه .
و يه شب که از تنهايي داشتم دق مي کردم پاشدم . start رو زدم. تا اين ويندوزم بياد بالا کلي طول کشيد . انگار پر ويروسه بازم اين سيستم ما. همچين که آن لاين شدم ديدم به چه روشنم هست!
هم چي چراغش روشن بود که چشمم خيره شد .
يه سلام دادم که سلامم نرفته ديدم چه سلام جانانه اي کرد
. پر از احساس . پر از شکوه و دلم رفت !![]()
اين جوري نگام نکنين. خوب نديده بودم ي دوست اين مدلي سلام کنه
. منم که کشته مرده رفيق. خوب دلم پرکشيد.![]()
احساس مي کردم هر سلامي بدم کمه و هر مدلي جواب بدم اينگار اوني که مي خوام نمي شه.
گفتم : نبودين؟
گفت : من !
چه چيزا! اين همه آف برات مي ذارم بعد مي گي من نبودم
. تو همش غايبي
. من که هستم. تو نمي ياي . من که زياد سراغتو مي گيرم. هر وخ دلت تنگ شد اومدم ديدنت اما با ما نمي پريدي
. هر وخ کاري داشتي اومدم کمکت اما تو نخواستي . نه فکر کني ولت کردما. اگه توخراب رفيقي من خراب تر. هي اومدم و رفتم تو اين دلت . گفتم شايد دلت هوامو بکنه و يه سر بزني که بالاخره فکر کنم من بردم . 
اومدي . چه اومدني . و خوشم اومدي.
مي دوني چيه تو مرام ما يه اصل هست و ديگه هيچ
. اونم اينه که اگي با کسي رفاقتو شروع کنم تا اخرش هستم . اگه کسي يه قدم بياد سراغم من مي دوم مي رم طرفش
. کاش اينو مي فهميدي رفيق
. کاش تو فقط يه قدم مي اومدي اون وخ مي ديدي که تو رفاقت برات هيچي کم نمي ذارم
. کاش...
پ.ن : رها جونم هر چقدر هم که اصرار کنی بازم وبلاگت فیلتره
همینجور وبلاگ خانوم خونه و فیروزه جون . وبلاگ فیشو و پیشو هم همش ارور میده![]()
بعدا نوشت : فکر نمی کردم لازم باشه واضح بگم ولی از کامنتا معلومه که لازمه
. منظور از اون رفیق فقط خداست
. یه کم دقت کنی می بینی که خداس![]()
سه شنبه ییهو من تصمیم گرفتم برم جمکران . یعنی ییهوی ییهو هم که نه ! از ۲ روز قبلش حرفش و می زدم ولی سه شنبه صبح که از خواب پاشدم تصمیم جدی گرفتم که هر جور شده برم و به خاطر بهونه تراشی ها و تنبلی های مامان خانومی امروز فردا نکنم ![]()
حالا فکر کن تا حالا با اتوبوس قم و جمکران نرفتیم و فقط ۲-۳ ساعت تا ساعت معمول حرکت اتوبوس ها وقت داریم . حالا من بدو دنبال بلیط مامانم بدو دنبال تهیه ی غذا
من ساعت ۱۲رسیدم خونه و به مامانم گفتم بدو که ساعت ۱ باید سوار شیم وگرنه جا نیست . همونجورم شد . وقتی رسیدیم دیدیم هر ۱ نفر واسه خاله و شوهر عمه ی داماد همسایه و خواهرزاده ی دوست عموجانش جا نگه داشته و اگه چند دقیقه دیرتر می رسیدیم از صندلی خبری نبود
خلاصه اینجانب و مامان خانومی و خاله خانومی سه تایی راهی شدیم
حالا این وسط خاله خانومی چه جوری وارد ماجرا شد بماند
. جای همتون خالی خیلی خوش گذشت . اتوبوسی که ما باهاش رفتیم اینجور که فهمیدیم حالت دربستی داره و همه با هم دوستن که هر هفته هم میرن . و یه جمع خیلی صمیمی حاکم بود که همین جمع صمیمی نذاشت آخر سر ما یه چرتکی بزنیم از بس که هی حرف می زدن و می خندیدن البته + مامانم که عضو اصلی اینجور جمع هاس
ساعت ۷ رسیدیم جمکران و نماز و جماعت خوندیم . بعدشم رفتیم چاه امام زمان و یه نامه ی این هوایی نوشتیم
و بعدشم رفتیم داخل مسجد که نه مامانم نه خاله هیچ کدوم طرف محراب نیومدن که یه وقت زیر دست و پا له نشن
منم تنهایی رفتم و با هزار زحمت جمعیت و زدم کنار و رفتم جلو . حالا مگه ول میکنن . همچین محراب و می کوبیدن و بوس میکردن انگار حاجتشون اونجا چسبیده اونام باید اینقد بکوبن تا کنده شه .
بعدشم دعای توسل و یا علی به سمت حرم حضرت معصومه (س) . ![]()
ساعت ۱۱ شب بود که رسیدیم قم . وووووووووووی چقد همه جا عوض شده بود . من ۴-۵ سالی میشد نرفته بودم . اونموقع نه قم نه جمکران هیچکدوم اینقد قشنگ نبودن . حرم و اینقدر قشنگ کرده بودن که من همینجوری هی نگا میکردم و هی مثل این ندید بدیدا عکس می گرفتم
( توجه دارین که عکسبرداری و فیلمبرداری داخل حرم ممنوعه
) توی حرم هم مثل جمکران مامان و خاله خانومی نیومدن ضریح و زیارت کنن ( چقدر بی ذوقن نه؟
) . وای چقدر شلوغ بود . اصلا انگار نه انگار ساعت ۱۲ شب بود . من با تمام تلاشی که کردم و خودم و کشتم فقط نوک انگشتام به ضریح خورد و بعد با موج جمعیت کنار زده شدم و هر چی خودم و کشتم دیگه نتونستم جلو برم و مثل بچه ی آدم اومدم کنار و نماز خوندم
خودمونیما اندازه ی ۱ سال نماز خوندم
. بعد بدو بدو دویدیم که به ماشین برسیم . سر راهم سوهان خریدیم که من به جای همتون خوردم
اصلا فکر نکنید موقع برگشت تو راه خوابیدیما . عمرااااااااا . هر چی آقای راننده چراغ هارو خاموش کرد و تلویزیون و خاموش کرد که شاید این جمع محترم خانوما از رو برن و کمتر حرف بزنن اصلا انگار نه انگار
تا خود ساعت ۴ صبح یه بند حرف میزدن و می خندیدن . انگار اومده بودن اردو ![]()
این عکسا رو من هول هولی و البته قاچاقی گرفتم . گرچه عکسبرداری واسه من که ممنوع نبود مگه نه؟
روی هر عکس که کلیک کنید بزرگ میشه
![]() |
![]() |
بس که ماندم درحصار انتظاری تلخ معلومم نشد
خوب من کی خواهدآمدعصرآن آدینه را معنا کند
پ.ن: از چادر سر کردنم چیزی نگفتم ولی خودتون قوه ی تخیل و به کار بندازین![]()
پ.ن: این همه دعا کردم یعنی خدا شنید؟
اونم بین اون همه جمعیت![]()
پ.ن: واسه همتون دعا کردم
شما هم واسه من دعا کنید وگرنه دعاهامو پس میگیرما![]()
![]()
پ.ن: من آی دیمو اینجا میذارم هر کی خواست با من چت کنه من معمولا ۲۴ ساعته آنلاین هستم
قابل توجه یه آدم sky_night2006
پ.ن ویژه: رونیکا جون تولدت مبارک


پ.ن : وبلاگ رها جونم هم به جمع فیلتر شدگان پیوست![]()
دلم خیلی برات تنگ شده 
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوريهاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مينويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم
. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است
، اما ميدونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبينيهاش، خالکوبيهاش، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره
. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است
. Stacy به من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه
. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا
واقعاً به کسي صدمه نميزنه. ما اون رو براي خودمون ميکاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که ميخوايم. در ضمن، دعا ميکنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه
، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر ميگرديم، اونوقت تو ميتوني نوههاي زيادت رو ببيني.![]()
با عشق،![]()
پسرت، John![]()
سلام 
اين داستان كاملا واقعيه و واسه خود من اتفاق افتاده
. لطفا زير 18 سال و كساني كه ناراحتي قلبي دارن نخونن چون عواقب اون به گردن خواننده س
.
اينجانب دو شب پيش ،ييهو به سرم زد كه برم حمام !
خلاصه بقچه بنديل و حاضر كردم و راهي حمام شدم ( توجه دارين كه فاصله ي حمام تا اتاق بنده فقط يك قدم مي باشد
) تو حموم مشغول عمليات كف بازي و حباب فوت كردن و اين حرفا بودم ( من 20 سالمه ها !!!
) مديوني اگه فكر كني آواز مي خوندم
. آخه ساعت 1 شب بود . من و ساعت 1 شب حموم رفتن
! من روزاش و به زور ميرم . البته بماند كه هيچ كارخدا بي حكمت نيست . حكمت اين كار خدا رو هم تو نتيجه گيري مي گم خدمتتون
.
خلاصه مشغول بودم كه ييهو ديدم يك موجود بسييييييييييييييييييييار زيباي
كامللللللللللللللللللللللللللللللللا سياه رنگ با چشماني قلمببببببببببببببببببببه از زير در حموم مثل يك جنتلمن وارد شدن ![]()
![]()
!
مگه خودت خواهر مادر نداري !
بي حيا ! گمشو برو بيرون !
الان بابامو صدا مي كنما ! د ... با تواما !
ولي ايشون اصلا انگار نه انگار ! به روي مباركشونم نياوردن ! 
سوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسك
.... البته من نترسيدما
. اصلا
. فقط داشتم تو دلم باهاش صحبت مي كردم شايد راضي شه خودش بره بيرون آخه خيلي زشت بود
منم نمي تونستم ناكارش كنم آخه از گوشه ي ديوار راه ميرفت همش
. ماماااااااااااااااان ...
سوسسسسسسسكككك ...
خلاصه من همينجوري كه به كارام مي رسيدم چهار چشمي آقا سوسكه رو مي پاييدم كه يه موقع هوس اين ور اومدن و نكنه
. ايشونم در كمال از خود گذشتگي زير سبد حموم نشسته بودن ...
ييهووووووووو
.... نهههههههههه ....
ديگه از اين بدتر نميشد ....
اگه گفتين چي؟؟؟ ...![]()
من اين طرف چهار چشمي !
اونم اون طرف زير سبد !
ساعت 1 نيمه شب ! ...![]()
ييهو برقا رفت ........
منو مي گي؟
هي مي پريدم بالا پايين كه يه موقع سوسكه از تاريكي استفاده نكنه بياد بيرون
. ساعت 1 شبم كه كسي بيدار نيست آخه چراغ از كجا بيارم
. كه بازم ييهو خواهرم به دادم رسيد
البته با گوشي تلفن همراه !
اول بدو بدو با نور كم موبايل زمينا رو نگاه مي كردم كه يه موقع سوسسسسسسسسكه نياد زير پام . بعد يه نگا به آب انداختم ديدم واااااااي آبم داره قطع ميشه
شما بودين چه آبي به سرتون مي كردين تو اين به برق و آبي؟! 
اومدم زود برم زير آب كه ديدم گوشي دستمه . گذاشتمش رو شوفاژ حموم و با همون يه نموره آب يخ خودم و آب كشيدم و زودي دوباره گوشي رو برداشتم كه موقعيت سوسكه رو بسنجم
. تو اون لحظه بود كه دلم واسه نوكيا 1100 خدابيامرزم تنگ شد با اون چراغ قوه ي خوشگلش كه اگه بود كلي كمكم مي كرد ولي من قدرشو ندونستم
. عزيزم اميدوارم منو ببخشي ( به احترام 1100 خدابيامرز يك ثانيه سكوووووت
)
جونم واست بگه كه اون شب بلا نسبت عجب غلطي كرديم خواستيم بريم حموما . بگو آخه دختر خوب تو كه روز روشن حوصله ت نمياد نصفه شبي بيكار بودي؟
البته اينم بگم من كلا به شجاعت و اين حرفا مشهورما . از سوسكم نمي ترسم خيلي قشنگم ناكارشون مي كنم مي فرستمشون پيش همون 1100 خدا بيامرز
. ولي تو حموم اونم تاريك يه خورده زيادي چندشم شد كه يه موقع نياد رو پاهام .
نتيجه گيري: خوب همونطور كه گفتم هيچ كدوم از كاراي خدا بي حكمت نيست ...
توي اين ماجرا هم يه حكمت بس عجيب !!! نهفته بود كه عقل بشريت بهش نميرسه
. اونم حموم كردن آقا سوسكه و موبايل بنده بود
. خوب آخه بنده ي خدا اونا هم كثيف ميشن و چون من به فكرشون نبودم اينجوري بايد 3 تايي مي رفتيم حموم
آهان راستي يادم رفت بگم وقتي بنده تشريفم و آوردم بيرون و يه ربعي گذشت برقا اومد و من رفتم سراغ سوسك جون خودم ![]()
كه ديدم بنده ي خدا همونجور با شخصيت زير سبد نشسته
و انگار منتظر من بود كه برم از حموم بيارمش بيرون چون بعد از اينكه ديدمش راشو كشيد و رفت !![]()
پي نوشتون ها :
1 . اينجور كه معلومه همه از قالب وبلاگم خوششون اومده فقط سميه جون مامان ايليا توپولو اعتراض داره كه آدم مياد اينجا قرش ميگيره
. سميه جون منم قصدم همينه
. در همين راستا هم دنبال كد يه آهنگ جينگول مستون مي گردم كه هنوز پيداش نكردم . اونم پيدا كنم ميذارم اينجا كه ديگه مطرب خونه تكميل بشه و قر تو كمر شما نمونه![]()
![]()
![]()
2. دوست جونام اگه سايتي ميشناسین كه آهنگ جينگول مستون داره دريغ نكنین
. هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
. انجمن قر تو كمر ماندگان
3. يه دوست خوب پيدا كردم كه تو وبلاگش داستاناي دنباله دار مي نويسه . شاذه جون داستانات خيلي قشنگه فقط آدم ... ميشه و يكي مثه من مي ميره از فضولي
تا داستان تموم بشه ![]()
دوستون دارم هوارتاااااااااااااااااا . اميدوارم حكمت خدا هيچ وقت دامنگير شما نشه كه مجبور شين با سوسسسسسسسسسسككك برين حموم
.
تا برنامه ي بعد خدا نگهدارررررر![]()
پي نوشتون :
- اول سلامممممممممممممم به همه ي دوستاي خيلي مهربونم كه يه عالمه دوستتون دارم

- من خوبم . يعني نمردم
. از همه دوستاي خوبمم كه حالم و مي پرسيدن ممنونم . اي ! بدك نيستم . زندگيه ديگه ... كاريش نميشه كرد !
- پست قبليم نه! قبليش ، خيلي ها رو ناراحت كرده بود . ناراحت كه نه عصباني شده بودن و يه جورايي اگه دم دستشون بودم لنگه كفش بود كه نثارم مي شد
. پس من همينجا وظيفه ي خودم مي دونم كه از ملت شريف وبلاگ نويس و وبلاگ خون معذرت بخوام و بگم بابااااااااااااااااا جان ! آخه روز معلم بود
. ياسي جون منم ناسلامتي هنرستان تدريس مي كنه
. خوب طبيعيه كه دل قد گونگيشك
من هوايي شه و بعدشم بگيره
و بعدشم قدوم مباركشو بياره اينجا و يه چيزايي واسه دل خودش بگه ديگه ! حق نداره؟ خوب داره ديگه آبجي
. بازم معذرت
- بازم در راستاي تعويض پي در پي قالب وبلاگم يه عده ي ديگه ( نكته ي مهم : اين عده با اون عده ي پي نوشت قبلي فرق دارن !
) قصد جون اين بنده ي حقير و كردن
. به جون خودم نباشه به جون همين ف ي ل ت رينگ ايران ( كه الهي تيكه تيكه بشه
كه وبلاگاي مردم و ف ي ل ت ر مي كنه ) ديگه قالبمو عوض نمي كنم . همون قالب زرد قناري خودم و گذاشتم كه از اولم گذاشته بودم . ولي اگه خوشتون نمياد بگينا
. من كاملا آماده م واسه تعويض قالب . انواع قالبم از همه طرح و رنگ دارم . خلاصه رودروايسي نكنين خداي ناكرده !!!
راستی کبوترا خوشگلن؟
- وووووووووي ! اينقده دوستاي خوبي پيدا كردم تو اين 2-3 روزه
من چقد دوست جون خوب دارم خدا جونم مرسي .
رها جونم ، مهرنوش جونم، نوشين جونم ، فيروزه جونم ،نازلی جونم ُ مژده جونم ، شرور جونم كه كلي ذوق مرگم كرد و خوش به حالم شد . خلاصه كلي خوش خوشونم شده
- در راستاي فراموش كردن خاطرات خوب و بد گذشته
اينجانب اقدام به ساختن دو فروند تابلوي سه بعدي كردم . خدا مي دونه آخر و عاقبتشون به كجا بكشه . اولش كه شروع كرده بودم كه كلي با اشكام شستشو دادمشون كه حسابي تطهير بشن و خداي نكرده مشكل شرعي نداشته باشن
. ايشالا آخر و عاقبتشون با شروعشون توفيق كنه وگرنه اين چه راه حلي بود واسه فراموش كردن اون؟؟!!! وقتي تموم شدن عكساشونو ميذارم اينجا تا ببينين من چقد هنرمندم شماها خبر نداشتين 
- بازم در همون راستاي پي نوشت قبلي جمعه رفته بوديم كوه . واي چه هواييييييي
. همه جا سبز سبز بود . رودخونه هم پر آب بود . گونگيشكا هم مي خوندن
. همه جا هم بوي خاك بارون خورده ميومد . تازه اون وسطا يه نم نم باروني هم مي زد كه آدم حال مي كرد . فكر كن تو سر پاييني هاي فدك ( مثلا پارك جنگلي قزوينه !البته هنوز كچله ها
) بدوي و مهستی هم بخونه و بارونم نم نم بباره و .... فقط يه چيز كم داشت ! اگه گفتين چي؟ خوب همون كه اگه بگم احتمالا زنده نمي مونم ديگه
( يواشكي ميگم ... همش مي گفتم كاش الان اونم پيشم بود
) كسي كه نشنيد نه؟ خوب خدا رو شكر !!!
اين عكسا هم مال جمعه س . تيلا جونم مرسي . اينجوري درست كردن عكسا رو از وبلاگ شما ياد گرفتم 
- اينم يه سایت توپ كه پره از پ ر و ك س ي . تا چشمشون در بياد كه اينقد مردم آزاري نكنن
- اين سایت هم مربوط به مسابقه ي كليك هست . والا اينجور كه من فهميدم بايد تشريف ببرين تو سايت و هي كليك كنين هي كليك كنين اينقد كه اين نردبوناي ترقي هست كه ميگنا
آهان همون نردبون ترقي رو هي تي بكشيم بريم بالا
. بين الملليه و ايران تا ديشب كه 25 مين كشور بود . من خودم ديشب ركورد شكستم 1000 تا كليك كردم
. لازم به ذكره كه ايران 27 مين كشور بود من آوردمش بالا
اینم عکسه صفحه اولشه شونصد تا روي نوشته ي كليك كه بزرگ نوشته كليك كنيد بعدclick here to add to total بزنيد تا ثبت بشه . دوست جونای خارج از ایران لطفا شرکت نکنن که امتیاز ایران نیاد پایین
- تا برنامه ي بعد خدانگهداررررررر
.
پس نوشتون :نوشین جونم تولد گل دخملت و تبریک میگم![]()
![]()

هستی جونم تولدت مبارک


یه کوچولو به تازگی صا حب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را بابرادر کوچکش تنها بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند ، تامی هم مثل بیش تر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند ، برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند .
اما در رفتار او هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد .
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند .
او با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :
" داداش کوچولو ، به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! "

فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟
گفت دل شيشه ايم و ميشگني آسون يادته؟
تو مي گفتي كه دروغه ما هميشه با هميم
لحظه ي تلخ جدايي دلامون يادته ؟
حالا هي نامه ها رو به قاصدكها مي سپارم
مي نويسم كه هنوز مثل قديم دوست دارم
قاصدكها توي دست باد ميرن يه جاي دور
من تو هر ترانه اي اسم تو صد بار ميارم
حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون
نازنينم به خودت سلام ما رو برسون
نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ
نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ
حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه
حالا قصه مون شده افسانه ماه و پلنگ
تو هميشه دور دوري من هميشه پا به پات
چشم به راه ديدنت منتظر زنگ صدات
هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون :
يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات
حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون
نازنينم به خودت سلام ما رو برسون
اشكهايم كو؟
چه كسي بود صدا زد مريم؟
رعشه بر قلب افتاد
داغ نو بر جانم
چه كسي بود صدا زد مريم؟
دل من دير زمانيست سياه
جامه بر تن كرده
خاك و خاكستر را
سالها هست كه بر سر كرده
قلب درد آلودم
سالها هست كه شب
جان ز تن ميراند
بگذاريد بميرد هر شب
كه اگر درد نباشد او نيست
و اگر عشق نباشد او باز
صبح ها ميخوابد
خواب نازش را باز
صبح بي رحم تر از هر ساعت
باز بر هم مزنيد
بگذاريد بخوابد آرام
چه كسي بود صدا زد مريم؟؟!

نيستي ولي هنوز باورش نكردم . كاش بودي ... كاش مي موندي تا با هم اين روز قشنگ و جشن مي گرفتيم ... روزي كه روز توئه ... ولي حالا كه نيستي ... حالا كه تنهايي و تنهام ... توي خلوت خودم اين روز قشنگ و مقدس و واست جشن ميگيرم و ميگم
عزيزم روز معلم مبارك
من خوب خیلی بهترم گرچه خیلی زمان لازمه تا تقریبا فراموش کنم ولی میشه گفت که خوبم
. از همه ی دوستای خوبم که نگرانم بودن و حالم و می پرسیدم ممنونم
. نمی دونم اگه این دنیای مجازی و این دوستای اسما مجازی ولی واقعیِ واقعی
رو نداشتم چه جور میتونستم تحمل کنم !
از همتون ممنونم و همتون و یه عالمههههههههه دوست دارم ![]()
![]()
راستی یه خبر مهم ![]()
دیروز قزوین ترکید .
شوخی نمیکنم . یه جورایی دیروز ساعت ۵ عصر قزوین منفجر شد و رفت هوا
. نه . یعنی در واقع هوا اومد زمین ![]()
وای نمیدونین چه خبر بود . ولی یه پیشنهاد واسه همتون دارم . هر کی هرچی از خدا میخواد به رها جون بگه واسش دعا کنه آخه خیلی زود دعاش براورده میشه
. دیروزم تا دعا کرد که خدا یه سیل بفرسته که هممون ییهو راحت شیم
خدا دعاش و مستجاب کرد . ![]()
دیروز اینجا یه طوفانی شد که بیا و ببین !
تگرگ میومد اندازه ی هلو !!!
خوب همش یه ذره خالی بستم
ولی اندازه ی گردو بودن .
من که به یه بوتیک پناه بردم ولی تو بوتیک ۴ نفری واستاده بودن پشت شیشه فشارش میدادن که شیشه نپاشه
آخه مغازه بغلی شیشه ش منهدم شد ![]()
تو خیابونا تا زانو تو آب بودیم
. ماشینا که جا نداشتن دیگه واسه همین یه سری رو کاپوت ماشینا می نشستن از آب رد میشدن ![]()
خلاصه فیلمی داشتیم دیروز . از طرف بسیج کامیون و وانت فرستاده بودن تو خیابونا مردم و از خیابون رد میکردن![]()
این نمای یه فروند کوچه ی محترمه![]()
اینم سر خیابون همون کوچه س . البته اینجاها جاهای خوبش بودا . بقیه ی جاها صعب العبور بود![]()
ماشینا همه مثل ماشین عروس پر برگ بودن
تگرگ زده بود برگا ریخته بود رو ماشینا
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود ندار.......!
من چون تو دارم ! و تو چون خود نداری! ![]()
![]()

ماهان جون داره به بادبادک من نگاه میکنه ها ![]()
تولد تولد تولدت مبارک
مرجان جونم مامان ماهان کوچولو تولد گل پسرت و تبریک میگم
امیدوارم ماهان کوچولو اینجوری کیک پخش نکنه ![]()
روي تختم دراز كشيده بودم و فكر ميكردم به اتفاقي كه افتاده بود و خاطره هاي قشنگي كه با هم داشتيم
و طبق معمول اشكامم همينجور ميومدن
. تو حال خودم بودم كه صداي خفيف كوبيدن يه چيز به شيشه رو شنيدم ...![]()
يه نگاه به پنجره ي اتاقم كه هنوز بعد از يه ماه پرده نداره
انداختم و تو تاريكي شب يه پروانه ي كوچولو رو ديدم كه داره سعي ميكنه از شيشه ي پنجره بگذره و بياد تو . دلم براش سوخت وقتي ديدم اونجوري خودش و مي كوبه به شيشه
. پنجره رو باز كردم ولي پنجره توري داشت ... . با هزار ترس از مامانم
كه اگه بفهمه حسابم با كرام الكاتبينه ، يه كم از توري پنجره رو پاره كردم ( توجه داشته باشيد كه يه كم = يه چيزي حدود 20 در 20
) . پروانه كوچولوي من اون شب نميدونم از چي فرار كرده بود كه ترجيح ميداد پيش آدماي دوپاي سنگدل باشه .
پروانه كوچولو نترسيدي بال ها تو بكنم؟ ![]()
![]()
خلاصه كه من يه شب ميزبان يه پروانه كوچولوي ناز بودم
. تا فردا ظهرشم پيشم بود ولي فردا ظهر ديدم همونجور كه اومده ميخواد بره . جالبشم اين بود كه تو اين مدت از اتاق من به اتاقاي ديگه نرفت و مثل خودم تمام مدت تو اتاق بود
. شايدم با من گريه ميكرد و من نفهميدم ....![]()
فردا ظهر كه ديدم ميخواد بره و باز خودش و به شيشه مي كوبه پنجره رو براش باز كردم و اون همونطور كه اومده بود رفت ! ![]()
نفهميدم چرا اومد و چرا رفت ؟! شايد اون شب وقتي ديده بود تنهام خواسته بود از تنهايي درم بيره ولي تو يه شب اينقدر غم و گريه و آه اينجا ديده بود كه طاقت نياورد بمونه
.
يه احتمال ديگه هم هست !
اون شب سردش بود و دنبال يه جاي گرم مي گشته و فرداش هم گرمش شده بود هم گشنه ش شده بود ...
هي ي ي ي ي ي !!! فكر نكنيد من ديوونه شدما
. نه بابا هذيونم نميگم
. ولي تو اين مدت هر حركتي واسم يه تعبير ديگه داشته
. حتي اومدن يه پروانه ي كوچولو از طرف خدا ...![]()
![]()
پ.ن 1: يه آدم ! كه نمي شناسمت و نميدونم دختري يا پسر ؟ كوچيكي يا بزرگ ؟ از كجاي اين كره ي خاكي هستي ؟ ولي هر چي هستي جوري منو زير باد انتقاد گرفتي كه گاهي خودم به خودم شك مي كنم .
دوست خوبم ممنونم از اينكه پيشم مياي اين واقعا واسم افتخاره و نظراتت رو با جون دل مي خونم اما عزيز من شما خيلي چيزا هست كه نميدوني !![]()
چرا فكر مي كني من خودم و پوچ و بي ارزش ميدونم . نه گلم . اينجور نيست . من يه خودم اعتقاد دارم ولي به اون ايمان داشتم . من خودم و باور داشتم ولي در كنار اون . اون واسم يه تكيه گاه محكم بود . وقتي كنارم بود از هيچي نمي ترسيدم . من به ياد اون ميخوابيدم و به اميد ديدن اون از خواب پا ميشدم و خيلي كاراي ديگه ... . حالا فكر كن يك شبه تمام اميد و آرزو و ايمان و اعتقادتو ازت بگيرن
. مثل يه بچه ي كوچولو كه شب يه عالمه خواباي خوب و رنگي ببينه و صبح كه بيدار شد ببينه اينا همش يه خواب بوده و واسه آرزوي از دست رفته ش بزنه زير گريه
. ميدونم 2 سال ديگه به همه ي اين روزا ميخندم ولي چطور از من توقع داري به همين راحتي اين شوك بزرگ و ناديده بگيرم . خيلي سخته . اينقدر سخت كه من كم آوردم ...
يعني من حق ندارم به حكمي كه با بي عدالتي واسم بريده شده اعتراض كنم؟
![]()
پ.ن 2: زهرا جونم تولد دانيال كوچولو رو بهت تبريك ميگم . اميدوارم اين فرشته ي كوچولو
همراه خودش يه دنيا عشق و شادي به خونتون بياره .![]()
![]()
پ.ن3: وبلاگ خيلي ها واسم فيلتر شده مثل اون يكي وبلاگ خودم . كيان و كيارش ، كسري مموشه و مامان هدي ، خاطرات زندگي زهرا جون و چند تاي ديگه واسم فيلترن . كاش يه جور ميتونستم بهشون بگم كه سعي خودمو كردم ولي پروكسي هم ديگه جواب نميده![]()
![]()
سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم
که وقتی نظراتون و می خونم با وجود اینکه گریه یه لحظه هم امونم نمیده ولی باز خوشحالم که دوستایی دارم که لااقل حرفم و می فهمن و می خوان کمکم کنن ![]()
خیلی سخته به خدا خیلی سخته
. دست خودمم نیست . خیلی دوست دارم آروم بگیرم . دلم میخواد زندگیمو بکنم ولی حتی یک لحظه هم فکرش راحتم نمیذاره . شبا اگه یکی دو ساعت با زور بخوام بخوابم خواب اون و می بینم و با گریه از خواب پا میشم
. صبحونه و شام و که کلا بی خیال ولی نهار و هم که به خاطر اینکه مامانم نفهمه میخوام بخورم یه دفعه یه بغض سنگین گلوم و میگیره که حتی حالت تهوع بهم دست میده
. خواب و خوراکم شده گریه . تو رو خدا اگه کسی می دونه چطور می تونم آروم بگیرم بهم بگه ![]()
![]()
امروز ظهر با رویا جونم چت کردم و کلی سر شو درد آوردم
. با اینکه موقع چت کردنمونم اشکام همین جور میومدن ولی واسه چند ساعت کلی آروم بودم
. رویا جونم یه عالمه مرسی خیلی نیاز داشتم با یکی حرف بزنم ![]()
وقتی میگیری دستمو
داغ میکنه تنمو
زندگی باورم میشه
حس میکنم بودنمو
تا سر رو شونم میزاری
رو هم میزارم چشامو
به تو و دیدنت عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو و بودنت عادت کردم
نوازشات رو دوست دارم
بوسیدنات رو دوست دارم
حالا که تو مال منی
چه شاهی تو سینه دارم
برق نگاتو دوست دارم
اون خنده هات رو دوست دارم
وقتی بهونه میگیری
بهونه هات رو دوست دارم
این شعرو وقتی داشتم آرشیو وبلاگ رویا جون و میخوندم دیدم .
دیگه نه دستمو میگیره . نه سرشو میذاره رو شونه هام . نه با اون چشمای همیشه خمارش نگاهم می کنه
. منم دیگه هیچ وقت احساس بودن نمی کنم . چون تکیه گاهم و از دست دادم و انگار یهو تو یه چاه خیلی عمیق سقوط کردم![]()
![]()
![]()
یه داداش خیلی مهربون دارم که دوست اونه و داداش واقعیم نیست ولی رابطمون خیلی قویه و واقعا مثل یه داداش واقعی واسم می مونه
. جوری که حتی تو دانشگاه همه فکر می کنن من برادر دارم
.
منم خیلی دوسش دارم
. به خاطر اونم که شده می خوام خودم و کنترل کنم یا حداقل جلوی اون نقش بازی کنم . می دونم اشکام بدجور داغونش می کنه
. پس تو رو خدا اگه می دونین باید چی کار کنم کمکم کنین![]()
خدا جونم نمی دونم چطور دلت اومد این کارو با من بکنی
. مگه تو خودت ذره ذره ی وجود آدما رو با عشق نیافریدی پس آخه چرا این کارو با من کردی؟ خدا جونم دلم بد جور شکسته
ولی باز اومدم پیش خودت . مگه نمی گن خدا به هر کی مشکلی میده قدرت رو به رویی باهاشم میده ؟ پس چرا کمکم نمی کنی؟ خدای خوبم همه می گن بیام پیش تو که آروم بشم ..
منم اومدم . بدجوریم بهت نیاز دارم . کمکم کن که به خاطر اطرافیانم . به خاطر مامان بابام که به روم نمیارن ولی میدونم تو دلشون چی میگذره . به خاطر داداش مرتضی که با من اشک ریخته و صدای شکستن غرورش و با تموم وجودم شنیدم ![]()
. از این وضعیت در بیام . خدا جونم آرومم کن .
نذار هر لحظه با یاداوری لحظه های تلخ و شیرینی که با هم داشتیم قلبم بریزه
. خدایا داغونم
. خدا من یه آشغالم بات حرف دارم . صدام و می شنوی؟![]()
![]()
![]()











